تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه هایی به باد(79)

"به نظر من وبلاگت جای بحث نداره و قسمت نظرات رو میشه حذف کرد و خللی بهش وارد نمیشه.(با تقریب مناسب)
داشتم فکر می کردم اگه یه جاهایی سوال می کردی.یا مثلا راجع به همه چیز اینقدر با قاطعیت صحبت نمیکردی و یا از دید آدم دیگری هم میتونستی بخوابی تعامل بیشتری داشتی البته اگر برات این تعامل مهمه
چه کسی رو نصیحت می کنی؟ می دونم در درجه اول خودتو
ولی همه مردم این پیر مرد عاقل رو دوست ندارن و ترجیح میدن بعضی اوقات احمق باشن یا با احساس
ببخشید اگر خیلی چرت گفتم"


سلام
متن بالا یه پیام بود از طرفه یکی از عزیزترین دوستام...البته با اجازه اشون زده شده...
اول تشکر و دوم : راستش در مورد قاطع حرف زدنم...دلیل وجود داره و اینکه در این مدت یک و سال و اندی و به خصوص در این ایام که می نویسم این خلا قاطع بودن اطرافیان بدجوری آزار می داد و می ده...به نظرم خیلی وقتا باید تو زندگی خیلی خیلی قاطع تر باشیم ازون چیزی که هستیم(البته این دلیل نیست بر اعتماد بیش از اندازه به خود و اعتقادات و هزار حرف و حدیثه دیگه که پیش می یاد...)...خوده من هم اینطوری نیستم ولی اینقدر تاکید برایه اینکه که در ذهنه فرده مقابل شاید ازین دست سوال ها پیش بیان و حداقل به این فکر کنه که شاید روش های بهتری هم موجود باشه...
(دارم سریع می نویسم و می دونم که تازگی ها هم جمله هامو نمی تونم خوب بیان کم...معذرت)

و در مورد اینکه جای بحث نداره : به دو دلیل ناشی میشه ...1)خیلی بلد نیستم این جور بنویسم و یا بهتره بگم خیلی خوب بلد نیستم یه بحثو شروع کنم که برایه همه جذاب باشه...
2)بعضی وقتا از عمد طوری نوشته می شن که بحثی صورت نگیره!(این به دلیل مسائلی هست که از هر پستی که این طوری نوشته شده با پست دیگه فرق داره و وارد جزییات می شن)


و در آخر: چشم...من سعیمو چند برابر می کنم که بیشتر خودمو جای شماها بذارم...البته اینو اصلا قبول ندارم که این کارو به اندازه کافی انجام نمی دادم...

بازم ممنون...خوشحالم کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:40  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(78)

سلام

امروز دوباره خسته شده بودم ازین دنیای به قوله دیگران دیجیتال و...
و...
و این محصول عجیب philips که نه به حرفه ما گوش می ده و نه دیگران و خسته شده بودم از کامپیوتر و...
یادم رفته بودم مدت هاست آهنگ هایی هستند که در حاله خاک خوردنن...آهنگ هایی که خاطرات به نسبت قدیمی ای برای من محسوب می شن...نوار هایی که با اونا بزرگ شدم...
وقتی که بهشون نگاه کردم "کوچ" رو دیدم...و بعدشم"برف" رو(یادته برف رو تابستون قبل از دانشگاهه من و قبل ازینکه بری با هم گوش می دادیمو...
و فقط یه نفر دیگه هست هم که به جز ما اونو گوش داده،دلم براش تنگ شده...زیاد...چن روزی کاست پیشش بود...)
"مرز شیشه ای" و "قلب های طلایی"...
"اعترافات حقیقی"...چقدر اینو دوست داشتیم...
"کوچ" رو گذاشتم...اینو یادمه سوم دبستان که بودم تازه خریده بودیم...

چقدر خوبه آدم خاطراتشو همشو به یاد داشته باشه...حتی اونایی که دوست داشتنی نیستن...چقدر خوبه دور ریخته نشن...هیچ کدومشون...

چقدر خوبه که به آیندمون امید داشته باشیم...یکمی زیاد...

پی نوشت:

نوشتم خیلی پراکنده بود...خیلی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:54  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(77)

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:17  توسط مرتضی  | 

سلام

خوشحالم...

خوشحالم ازین بابت که به ده سالگی این همایش نزدیک می شیم...هشتمین همایش در این یک دهه...هر چند که دوستان و دیگران به این باور نداشته باشند ولی همچنان اعلام می کنیم که "همایش سالانه فیزیک" بزرگ ترین همایش دانشجویی در کشور می باشد...افتخاری که بی همتا است...حداقل برای ما(و نه من)

در هرصورت دوستان انجمن در این حدود 12 روزی که باقی مانده است به کمکه تک تک ما احتیاج دارند...بهتره کمی هم مسئولیت پذیر بشویم(نه حتی برای مدته زیادی)...فقط اندکی...

این هم سایت همایشه که البته در حاله به روز رسانیست : /http://physics.ut.ac.ir/~phyday

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:19  توسط مرتضی  | 

سلام

لغات ساده دست مایه ی انتقال مفاهی بزرگ اند؟!...

وقتی که اپتیک داشته باشی به این سبک ،هم امتحان رو می نویسی و هم پستت رو با هم!!...

امروز...بوفه...2 ثانیه...



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:32  توسط مرتضی  | 

سلام
امروز بارون می یومد...شدید هم...آرزوها زیره بارون برآورده می شن...

عکس : آنسلز آدامز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 2:14  توسط مرتضی  | 

می خوابم از دیده خودم...شماهارا نمی دانم


پی نوشت:

یادآوری برای مرتضی : که قرار است پستی بگذاری در ارتباط با شروع یک فیلم!....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:56  توسط مرتضی  | 

سلام

ساعت 3 نصفه شبه...

تازه بعد از کلی تلاش تونستم ثبته نامه کنکورو تموم کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:8  توسط مرتضی  | 

سلام

بارون میاد...
امروز خوب بود + یه شکه بزرگ!!...
بارون داره میاد...عصر که داشتم بر می گشتم نمی دونستم باید چطور باشم...نمی دونستم...
درونم فریاد می زد...با تمامه وجودش،قدرتش...و این بیرون فقط مردم یه پسرو می بینن که دستاش تو جیبه اشه،و فوقش سرخ شده صورتش از گرما(!) و داره مثل روزایه دیگه از امیر آباد پایین میاد!
بوی بارونو دوست دارم...
به مادر زنگ می زنم:به ماننده همیشه جواب های جابه جا می دم از سره حواس پرتی(امروز بیشتر)...-شما کی می رسی حدودا، باید یه کاری انجام بدی...من:ممنون خوبم!دوستان هم سلام می رسونن!!(برای بار دوم و یا سومه که دارم اینو می گم انگار!)

دستم تو جییمه...فریاد می زنم انگار...دنیام تکون می خوره ولی آدمای اطراف توجهی نمی کنن...چقدر خوب است که توجهی نمی کنن...فریاد می زنم...

به مترو رسیدم...این پایین،زیره زمین احساس امنیت بیشتری وجود داره...نشستم و سرمو به شیشه اش تکیه دادم...خوابم نمی بره...24 ساعت شده تقریبا، و فقط چن ساعت خواب...

بوی بارون و دیدنش در نصفه شب امیدو در دلت زنده می کنه...امید به ارزش صدها سال زندگی

پی نوشت :
این نه ناامیدی است و نه سیاه بازی و سیاه نمایی و انواع سیاه های دیگر...حق برداشت های چرت را هم ندارید!...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:26  توسط مرتضی  | 

سلام

چرندیات :

پنجره رو باز می کنم، بوی بارون و هوای سرد می زنه تو اتاق...می لرزم،حسه دوست داشتنی ایست...

*به نظرت وقتی سرعت این سیاره 1.5 برابر بشه مدارش چه تغییری می کنه؟!
*نه ممنون زیاد خوردم،اهل تعارف نیستم،نمی تونم جناب دیگه!
*سلام می کنم،چند بار و با سر و غیره ولی جناب ملتفت نمی شن،به حساب پیری می ذارم و میام بیرون...دوستشون دارم شدید
*به درخت  نگاه می کنم و به اسمی که داره و دلیلی که کاشته شده...
*می دونه احساسات را باید در مرز عقلت جای بدهی!(با خودش می گه : تو آخه کی تونستی این کارو کنی که به دیگران هم توصیه اش می کنی؟!)
*موهاشو تراشیده وای ساده پایین پله های مترو داره حرص و جوش می خوره...می رم جلو می گم چرا اینقد عصبانی هستین...سرشو تکون می ده می گه : آخه اینم شد وضعیت...با خستگی ای که دوسش دارم و به نظر خودم آروم هستم می گم : وضعیت ترافیک آدما یا تعداد پله ها...گفت پله ها...تو دلم بهش حق دادم...این خطه 4 در مجموع 280(150+130) پله داره که در یه رفتو برگشت میشه 560 تا...به عبارتی به فنا می ده!
*کنار تست می نویسم : اشتباه احمقانه!...
*کنار در اصلی نشستم و سعی می کنم خستگیم در بیاد تا بتونم برم خونه...برگه هارو در میارم تا بنویسم...1ساعت،فقط 2 خط!!
*دارم به این فکر می کنم که چرا باید فکر بشه که اینا با فکر نوشته شدن؟!...به خودم می گم دارم فکر می کنم؟!...جواب اینه که داری چرت و پرت می نویسی...مطمئن می شم که دارم فکر می کنم البته نه در حده زیاد
*اردوی پیش 87 : من روی تخت دراز کشیدم...چند دقیقه سکوت...و بعد
-چرا اینقدر حالت چک می کنی پسر...منفجر می شی آخر
من : شرمنده قبول ولی خودت هم دسته کمی از من نداری...
می خندد...
دوباره سکوت...به این فکر می کنیم هر دو که چرا واقعا این همه حالت باید چک شود؟!...
*اردوی پیش 87(شبه رسیدن)...ساعت 2 نیمه شب...26 ساعت نخوابیدن : کناره دریا، روی صندلی نشستم...تنها...دارم فکر می کنم؟!...هرگز!...باد میاد...سردمه...پلیور سیاهه تنمه انگار...امیر و امیر حسین می رسند
*فردای اردی پیس 87(رسیدن به تهران) : خسته ام...سرما هم خوردم انگار...می رم انچمن اسلامی ، آن دورانی بود که راحت می شد در انجمن بود...درو پیش می کنم...صندلی ها رو  کناره هم می ذارم و سعی می کنم بخوابم...خوابم می بره!...
*اردوی مشهد 86 : 75 ساعته نخوابیدم درست...خوابم نمی بره دیگه...خوابم برد در آخر!...
*

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 2:29  توسط مرتضی  | 

سلام
عیدتان مبارک

چرت نامه :

1)می شود لطفا دوستان عزیز اینقدر ازین تئوری "کودک،بالغ،والد" استفاده نکن!!...البته منظورم در مواجهه با شخصه بی سواده خودم را می گویم...حالم را دگرگون می کند و می کنید با این استدلالات...تئوری های دیگری هم هست،چرا اینقدر .... بگذریم

می خواستم فحش بدهم، بهانه احتیاج بود!!...در جایی این لغت رو دیدم برآشفته شدم!

2)نه با هدف و نه بی هدف ... بعضی وقتا نوشته نمی شن...انگار خودشون تصمیم می گیرن که نوشته بشن یا نه...از زمانه کودکی تا به حال که این طور بوده!...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 2:34  توسط مرتضی  | 

سلام...
می خواستم یه جمله با این مزمون بنویسم که : "برای ما آدما در هر لحظه حداقل یه محافظ وجود داره که از زندگیمون و تمامه ارزشامون دفاع کنه...فقط لازمه دسته رد بهش نزنیم...فقط لازمه تردش نکنیم..."(به جز اعضای خانواده)
بعد وقتی نوشتمش ،فکر کردم...فکر کردم...کمی هم فکر نکردم...به این نتیجه رسیدم که جمله ای که نوشتم به نحوی خودسانسوری اون موردی بود که تو ذهنم هست!...به قولی : خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل!!

داشتم برای هزارمین بار در روز به این فکر می کردم که : "منم آدمم!...دلم تنگ می شود...اعصابم به هم می پیچد وقتی می بینم که می تونم کاری انجام بدم و اجازشو ندارم(این کارها مربوط به خودم نمی باشند)..."

به این نتیجه رسیدم که با تمام این اوصاف تا به حال اینقدر محکم در زندگی ام نبوده ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:1  توسط مرتضی  | 

وقتی که خوابت می آید دیگر کلمات رو هم اشتباه می بینی چه رسد به ما بقی(متن زیر بدون ویراستاریست) :

قرار گذاشته با خودم که کمی کاربری این مکان رو تغییر بدهم...کمی...کمی به دلایلی و شاید به نظر خودم برسد که از هدفی که داشته ام فاصله بگیرم ولی لازم است در این اوقات و مفید قایده برای ایام دورتر و ...


1)همچنان دیدم که تصویر آتش زده اید؟...یعنی اینقدر؟
2)خوبی؟
3)در مقابل این سوال "خوبی؟" همیشه(از بچگی) باید کلی فکر می کردم که من خوبم آیا یا نه؟...اگر میانه باشم چه؟!...اگر خوبم آیا خوبی من و فرده مقابل در تعریف یکی اند؟!!! و ...
4)امروز با مهدی رفتیم توپ خریدیم!...راستش همیشه دیگرانو مجبور به این عمل می کردیم...شده بود عددی 300!!...نسبت به 10 سال پیش که توپ خریدم زیادی زیاد شده بود...همین...تعجبمو به مهدی اعلام کردم...برایش عادی بود...خب لابد من زیاد مدته که توپ خریدنو به دیگران محول کردم...
5)داشتم به این فکر می کردم که چرا بیش از 25٪ یه پستمو اختصاص دادم به توپ خریدن؟!...راستش به این نتیجه رسیدم که تاثیر 4 ساعت خوابیدن همین می شه...توقعی بیشتر نیاید داشت!
6)تست زدن رو دوست دارم...این رو تازه فهمیدم!
7)علاوه بر بالایی خواندن زندگی نامه "هانا آرنت" هم در این روزگار بسیار دلچسب است...البته در مترو و تاکسی امیر آباد!!
8)آنقدر آهنگ گوش دادم که آخر این بنده های خدا به سوت و صدا افتادند(منظورم گوش هایم می باشند!)...دوباره متورم شده تارهایشان...ترک می کنم آهنگ رو نیز!!
9)ساعت این کنار شده دقیقا 00:00
10)سرم ملایم درد گرفته انگار در حال پیش رویست...
11)امروز ...(بگذریم از اتفاقاتی که در راه اومدن به خونه افتاد...برای بعد...می نویسم حتما در موردش)
12)اینو مدت هاست ایمان اوردم که ترافیک و دود شهریو در حده معقولی دوست دارم(البته نه خیلی!!)
و اینکه تهران واقعا شهره عجیبیست...و ارزش زندگی کردنه شدیدی داره
13)گفتی که بمب انرژی بودم سال های قبل!!...راستش بودم انگار...هنوز هم هستم ولی خب ... خب...
خب چی بگم...نیستم حالا که می بینم...شده ام جوره دیگری انگار...
14)امشب هم احساساتمو فقط در بین این کلمه ها جا گذاشتم...شاید...بگذریم از شایدش...این همه بالا و پایین پریدن برای اینکه واضح نوشته نشن؟!...انگار شاید!!

بروم بخوابم به احتمال...اینطوری بهتر است!...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:36  توسط مرتضی  |