سلام
در زمانه ای که امید نداشتن هم به مانند لباس پوشیدن مد شده است به این افتخار می کنم که با تمام وجود زندگی می کنم،با احساساتی به عمق این سال ها و با انگیزه ای که هر روزش بیشتر از قبل است و امیدی به آینده ای درخشان...
هر چند که زندگی کردن هم سخت است ولی لذت بخش بودنش همیشه وسوسه انگیز خواهد ماند...
هر چند که مشکلاتش بزرگ اند ولی...ولی می ارزد...
دلم هوایه روز هایی را می کند که در آینده ای نه چندان دور آنها را از نزدیک لمس خواهم نمود...انتظاری به اندازه ی چشم بر هم گذاشتن، شاید...امیدی به تغییر آنچه راکد مانده در بین ما و آنچه شکوفا خواهد شد(به زودی)...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:53  توسط مرتضی
|
سلام
دوست داشتم در مورد احساساته الانم می نوشتم...
فکر کنم می دونی چگونه است...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:51  توسط مرتضی
|
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:32  توسط مرتضی
|
سلام

در برگه این نوشته شده است :
"به رنگارنگ بودن دنیام نگاه می کنم
به صبح هایی که آفتابش سلامم می کنه
به شب های گرمی که در آغوشم می کشه
به این زیباترین گلی که در مقابلم است
ولی...
ولی انگار بعضی چبزها سره جایشان نیستند...نه، نیستند...
مثلا...بگذریم"
1387.7.26
یکشنبه/خونه
21:20
پی نوشت:
گل های این گلدانه تازه وارد به شدت جای خوشان را باز کرده اند...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:7  توسط مرتضی
|
سلام
هی پسر امروز وقتی که اون دونه های کاجو با هم می خوردیم یکی از بهترین لحظات عمرو داشتی به وجود می آوردی...بابتش ممنونم...شاید من فعلا نتونم تو رو آروم کنم ولی وقتی کنارت هستم آروم می شم...
به مناسبت دیشب(جمعه شب) : امیدوارم که همیشه موفق و خوشبخت باشین...
این هم فعلا نقدا از طرف من به شما دو فرده عزیز :
Gotta Be Somebody
This time I wonder what it feels like
To find the one in this life
The one we all dream of
But dreams just aren't enough
So I´ll be waiting for the real thing.
I'll know it by the feeling.
The moment when we´re meeting
will play out like a scene straight off the silver screen
So I`ll be holdin’ my own breath
Right up to the end
Until that moment when
I find the one that I'll spend forever with
`Cause nobody wants to be the last one there.
'Cause everyone wants to feel like someone cares.
Someone to love with my life in their hands.
There`s gotta be somebody for me like that.
`Cause nobody wants to do it on their own
And everyone wants to know they´re not alone.
There's somebody else that feels the same somewhere.
There`s gotta be somebody for me out there.
Tonight, out on the street out in the moonlight
And dammit this feels too right
It´s just like Déjà Vu
Me standin’ here with you
So I´ll be holdin`my own breath
Could this be the end?
Is it that moment when
I find the one that I'll spend forever with?
‘Cause nobody wants to be the last one there
'Cause everyone wants to feel like someone cares.
Someone to love with my life in their hands.
There´s gotta be somebody for me like that.
`Cause nobody wants to do it on their own
And everyone wants to know they´re not alone.
There's somebody else that feels the same somewhere
There`s gotta be somebody for me out there.
You can´t give up!
Lookin´ for that diamond in the rough
You never know but when it shows up
Make sure you´re holdin` on
‘Cause it could be the one, the one you´re waiting on
‘Cause nobody wants to be the last one there.
And everyone wants to feel like someone cares.
Someone to love with my life in their hands.
There has gotta be somebody for me
Ohhhhhh.
Nobody wants to do it on their own
And everyone wants to know they´re not alone.
Is there somebody else that feels the same somewhere?
There`s gotta be somebody for me out there.
Nobody wants to be the last one there
'Cause everyone wants to feel like someone cares.
Is there somebody else that feels the same somewhere?
There has gotta be somebody for me out there.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:35  توسط مرتضی
|
سلام
امروز ظهر این فیلم رو دیدم : "you've got mail" با بازی تام هنکس...فیلمیه با احساساته وحشتناک زیاد...
عصری اینو نوشتم :
"غروبای شهر خاکستری رو وقتی که هواش سردیه پاییزیو داره دوست دارم...بسی زیاد...
می رم سمت پنجره، با یه دست می گیرمش و با حرکت بدنم بازش می کنم
سردم می شه وقتی دارم اینو می نویسم..."
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:22  توسط مرتضی
|
سلام
دوست دارم مثل قبل ترها کمتر بخوابم...انگار بیش از 4 ساعت مخل آرامش است!!...
دوست دارم بروم سره کار...دلم برای مدرسه امان تنگ شده ست...برای کلاس 304(کلاس خودم) و اتاق اساتید...
دوست دارم هرچه زودتر باران بیاید...
دوست دارم ...دوست دارم...
این جمله رو در بلاگ "گام" نژ دیدم...به طرز عجیبی به دلم نشست...هرچند که فکر کنم همه امون حداقل یه بار دیدیمش :
"تا شقایق هست زندگی باید کرد..."
دوست دارم انجمن باز می بود و همه با هم جمع می شدیم به رسم سابق...(انگار قرار است آنجا صرفا محلی باشد برای خاک خوردن کتاب ها!!)
دوست دارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:33  توسط مرتضی
|
سلام
به جز چراغ مطالعه بقیه خاموش اند...
این کنار،بالا سمت راست، یه حشره ی سبزرنگ،آروم نشسته...قدیمیا بهش می گن "سید" یا ترکیبی ازین لغت...فوق العادست و از معدود حشراتیه که برام دوست داشتنی هستن...
بودنش این کنار یه حسه آرامش می ده...احساس زندگی کردن و ...
خسته شد و رفت دنبال زندگی اش ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:59  توسط مرتضی
|
سلام
به صورتم که آب می زنم سردم می شه،می لرزم...نه،آب سرد نیست...من داغم...
با خودم :
بعضی وقتا فقط حق داری نگران باشی(ونه بیشتر)...دست هایت رو درون جیبت کنی و شروع کنی به فکر کردن...آنقدر فکر و نگرانی که خسته بشوی...(نه نگران خودت)
ولی تازگی ها حسی است که بدجوری آرومم می کنه...یه اطمینان به اینکه هر فرد آینده ای درخشان داره...پس آرام و نگران نباش و اینکه آدما راهه خودشونو پیدا می کنن و من به این اطمینان دارم...
شب بخیر...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:47  توسط مرتضی
|
سلام
می خواهم بنویسم و ننویسم!
می خواهم شنیده بشوم و یا شاید هم نه!!...
بعضی وقت ها ...
بعضی وقت ها هم ...
شاید بهتر باشد کمی بیشتر استراحت کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:40  توسط مرتضی
|
(قسمتی که قرمز است بعدا اضافه شده و به دلیل تاخیر زمانی این رنگیست و نه اهمیت موضوع و یا ازین دست موارد!)
(قسمتی که آبی است بعدا اضافه شده(بار دوم) و به دلیل تاخیر زمانی این رنگیست و نه اهمیت موضوع و یا ازین دست موارد!)
سلام
برای اولین بار در زندگیم مجبور شدم این حجم تب بر رو در یه روز بخورم...
راستش دیشب و امروز به این مرز رسیدم که احساس کردم اگه ازین حد جلوتر بره تبم به احتمال آسیبه معقولی به مغز بنده ی خدامون می زنه...
ولی...ولی لجباز تر از همیشه شده بودم...نه استراحته زیادی کردم و نه دکتری و نه حرفی و کلامی...
شاید می خواستم ببینم که...بی خیال خواستنم...(شاید می خواستم ببینم می تونم مثله چند سال قبل باشم یا نه؟)(راستش بیشتر که فکر می کنم می بینم که جمله ی قرمز صادق نیست!...شاید همون بی خیال بشم بهتر باشه!!)
رسما چرت و پرتی بود که می گفتم و فکر می کردم و می دیدم...مرز خیال و واقعیتی وجود نداشت...هزار بار به امیر می گفتم که چرا اینقدر شعر می خونی،ولی بنده ی خدا هیچ کتابه شعری جلوش نبود!...و بماند از الباقی!!...
آهنگای قدیمی همیشه حال و هوایه خاصی دارن...
امروز 45 دقیقه پیش دکتر(...) رفته بودم...ایشون می گفتند و راستش من هیچ دلیله قانع کننده ای برای دفاع نداشتم...هیچی...ناراحت اومدم بیرون...نه برای خودم...شاید بگین چه ربطی داشت این ماجرا به من؟...نمی دونم...
پرده ی اتاقو می زنم کنار و سلامی عرض می کنم، کمی نگاه و مابقی را می سپارم به خدایم...
جمله ای هست به این مضمون که بسیار دوستش دارم:"شاید بهتر باشد کمی به این باور داشته باشیم که : هر فردی می تواند از خود مواظبت نماید، پس کمی به این استقلال احترام بگذاریم"

عکس با اجازه از ++J
تب و این آهنگ زیاد با هم جور می باشند هرچند که بدون تب هم بسیار دوستش دارم : magnificent
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:21  توسط مرتضی
|
سلام
همیشه مریض بودن بهانه ی بسیار خوبیست برای تب داشتن!!به عبارت دیگر، اکثر تب ها از ابتدا ناشی شده از مریضی نمی باشند!...

در ضمن موهایم هم در حاله بلند شدن هستند!...
در کل هذیون گفتن هنگامه مریضی رو بسیار دوست دارم...کاملا طبیعی از صمیم دل می باشند...
پی نوشت:
عکس با اجازه از ++J
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:31  توسط مرتضی
|
یعنی اینقدر محبت و دوستی پدیده های عجیبی هستند که با ترس و خشم کنارشون می زنیم؟!!
(اول با خودم و بعد با همه...این پست ابدا هیچ مخاطبه خاصی ندارد...کاملا عمومی است)
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:46  توسط مرتضی
|
داشتم فکر می کردم که ...
دیدیم بهتره فکر نکنم!....به آهنگم گوش می دم!...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:16  توسط مرتضی
|
بعضی از آهنگ ها فقط به این درد می خورن که مغزت رو تعطیل تر از قبل کنند!!! و یا همون پاک کردن خودنمون!...
ازین حالت متنفر و برای همین است که بسیاری ازین دست موارد رو نمی تونم تحمل کنم...
پی نوشت :
پست بالا کاملا از نهایت وجودم، چرند نامه بوده!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:32  توسط مرتضی
|
امشب کاملا دل نوشته:
دوست ندارم بخوابم فعلا!...
دلم تنگ شده...برای چه چیزی رو، خیلی انرژی نمونده برام که اینجا بنویسم...
آره امیر آقا اینطوریست...دوست داشتم که با هم بشینیم...کنار هم...
گوش درد گرفتم!...برای اینکه این حجمه افکار و تصوراتو بتونم تحمل کنم دارم زیادی آهنگ گوش می دم!!...
دیروز به این فکر می کردم که چرا ملت ما نمی خوان زندگیه بهتری داشته باشن،نمی خوان از جهت مادی رشد داشته باشن؟(حالا قسمت معنویات پیش کش)...چرا واقعا در این زمینه حریص نیستم؟...چرا اینقدر ساکن هستیم؟...
ولی امروز دیگه بهش فکر نمی کنم!...
دلم تنگ شده...
تا حالا به این دقت کردی که چرا یکدفه بعد از یه سنه خاص پدر و مادرا خیلی شکسته تر می شن و پیرتر به نظر می رسن؟!...
یکی اش حجم وحشتناک نگرانیه ایست که برای فرزنداشون دارن،هر چند که خونسرد به نظر بیان...
(معمولا این سن مصادف با وقتی هست که بچه ها به 20 سالگی می رسن!)
اینو یه جایی دیدم خوشم اومد : "شنیدم که کسی در باد گفت: چاره مشکل ما ایمان است."
(این ایمانش مفهومی کلی تر از ایمانه!...شاید اعتقاد به امری مهم در نظر هر فرد...حالا هر چیزی می تونه باشه)
دلم تنگ شده...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 2:50  توسط مرتضی
|
سلام
تولدت مبارک...به خاطر تمام این سال ها و به خاطر ...
1)قرار گذاشته بودم با خودم طومار-نامه ی سوم رو امشب بنویسم ولی انگار قرار نیست به آرزوم برسم و این سومی رو هم کامل کنم!
2)تازگیا آسمون شبای تهران دوباره تمیز شده...هرچند که پرنوره ولی خب می تونم اون چیزایی رو که می خوام ببینم...راستش فقط یه چیزه که همیشه منتظرش هستم و اونم همیشه ی خدا قابل دیدنه...آرامش بخشه...به خصوص این شبا که سرد هم میشه گه گداری...پرنور ترین ستاره ی آسمون در بهترین مختصات...
3)
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:13  توسط مرتضی
|
فردا و پس فردا، روی هم رفته سه تا امتحان دارم!
به عبارتی در حدوده 10 ساعت می شه...
:|
فکر کنم اینطوری شده باشم(امروز و الان):

پی نوشت :
1)عکس با اجازه از ++J
2)شاید هر وقته دیگه ای این عکسو می ذاشتم دلیل بر شادیم می بود، ولی الان کاملا بر عکسه شه
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:26  توسط مرتضی
|
یه نکته ای :
بیش تر از 8 ماهه که وقتی on می شم با مسنجر visible هستم و دوست ندارم offline کار کنم.پس اگه نیستم یعنی یا قطع شدم و یا از مسنجر خارج...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:52  توسط مرتضی
|
تا حالا شده دچار حمله ی احساسات بشی؟
از وقتی که یادمه(یعنی حدود 1.5 سالگی)دچار چنین موردی بودم!...
یعنی حجمه بسیار زیادی از احساساته عجیب و غریب یکدفه هجوم میارن...خیلی بیشتر از اون موردی که فکر می کنی...
در اون لحظه مثل اینه که داری یه درد وحشتناکو تحمل می کنی...تنها کاری که ازت بر میاد اینه که بشینی و تحمل اش کنی،بدون اینکه حتی بتونی کلمه ای حرف بزنی...
راستش اینو نگفتم که در بدی و یا خوبی چنین اتفاقاتی قضاوت کنم،بلکه گفتم تا شاید دلیل اون سه نقطه هایی که به عنوان پست می ذارم تا حدی ملموس تر بشن...اینکه اون لحظه فقط همین کارو می شه انجام داد...
گغتی که احساستو می شه دور ریخت برای زندگیه بهتر و موفق تر...راستش در خیلی از موارد این کار جواب می ده ولی چند مورد هستن که نمی تونم این روشو در مورشون قبول کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:39  توسط مرتضی
|
نمی دونم شاید همون سه نقطه کفایت کنه برای کله اتفاقات یه روز...
دوست ندارم به ماننده دیگران دست به شکایت بر دارم و یا از خوشحالی منفجر(!) بشم و سریع اینجا نوشته بشن!!...
دوست داشتم یه طوری بود که ...
دوست دارم این افراد الان خونم می بودند:
++j و Caro و Kmax و B+O و ++L و at & t و ++Aو+-Mو +RZ و M-J.تقدیم به تمامه این افراد :

خسته ام...حتی کلمات رو به سختی می بینم.این نوع نوشته ها رو خیلی دوست دارم چون واقعا از درونمه و نه از فکر و این دست موارد(به این دلیل که قوه فکریه ام از کار افتاده در حاله حاظر!)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 0:36  توسط مرتضی
|
...
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:19  توسط مرتضی
|
از در و دیوار احساساته عجیب و غریب می یاد!!
بلاگ ++J رو می خوندم....پستی در مورد "سید حسن حسینی" گذاشته بود...راستش از هماون قدیما بود که این فرد این جور احساسات رو در من تشدید نمود...یادش به خیر
نوشتن سخت شده برام؟!....نمی دونم...
واقعا نمی دونم...
نمی دونم ولی انگار رابطه ی خطی ای ایست بین نوشتن منو و ++J و دیگرانم...الان آنها بسیار می نویسند و من کم تر...
راستش جناب Caro در گوشه نوشته های بلاگشان جمله ای دارند به این مضمون که احساسات را نمی توان در قالب تنگ کلمات جای داد...همیشه مخالف این گونه جمله ها بودم ولی اگر بخوام منصف باشم بعضی وقتا به جون کندن این کار میسر می شه!!...
تازگی ها علاوه بر اینکه قالب همیشگی نوشتنم از یادم رفته ، کلا خیلی موارد دیگه هم از یادم دارن می رن!!!...مثل همین جمله که واقعا قرار بود یه چیزه دیگه باشه....
آها!...این یادم مونده که قرار بود یه پستی بذارم در مورد نا امیدی و بی انگیزه گی در جامعه،...و اینکه با یادم میاد چقدر یه شب منو عصبانی کرده بود این روند های پوچ گرایانه و ... بهتره بقیه ی فحش هام باشه برای بعد!
و اینکه در آخر باید بگم که تولد دوستان یادمون هست ولی تبلی افزون شده رو هم باید در نظر گرفت!!...(به امید بهترین سال ها برایه همشون)
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:20  توسط مرتضی
|