تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

خوابم می آید!

خب  بعضی وقتا نوشتنم نمیاد...بهتره بگم ابنجا هبچ وقت مکانی نبوده که دل نوشته هامو بذارم(حداقل به صورت مستقیم)...و الان هم بیشتر می خوام اونطوری بنویسم...

نمی دونم...شاید کمبود قند در خون مبارک هم مزید علت شده!


راستی برای دکتر وثوق هم یه فاتحه بخونید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:58  توسط مرتضی  | 

هم قند خونم افتاده و هم بدنم از مغز دستور نمی گیره در این ساعات...

تازه توقع دارید پست هم بدهم؟!...انتظار بیش از اندازه ایست!

.

.

.

فعلا به این مابقیه انرژی احتیاج دارم!!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:18  توسط مرتضی  | 

...

پی نوشت :

یادم نمی آید عکس را از کجا پیدا کرده ام....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:32  توسط مرتضی  | 

سلام

در مورد این عکسی که در بالا زده شده : چهارشنبه ی همین هفته فارغ التحصیلان دانشکده ی فیزیک قرار است به همه ی دانشکده افطاری بدهند!...منظورم دقیقا همه است و نه خودشون!!...و طبق گفته ی جنابان احسانی و مسیحی همه ی دانشجویان و فارغ التحصیلان دعوت می باشند...


با تشکر ازین افراد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:35  توسط مرتضی  | 

تقدیم به برادر عزیز و رفیق شفیق  ... به امید بهترین سال ها...تولدت مبارک

راستش شرمنده.عکس تک نفره ی خوب پیدا نکردم....

در ضمن ما بیشتر(عکس پایین) :


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:33  توسط مرتضی  | 

تقدیم به جنابه Caro به خاطرخ تمامه این مدت(به نمایندگی از خانواده)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:25  توسط مرتضی  | 

سلام

در مورد این عکسی که در بالا زده شده : چهارشنبه ی همین هفته فارغ التحصیلان دانشکده ی فیزیک قرار است به همه ی دانشکده افطاری بدهند!...منظورم دقیقا همه است و نه خودشون!!...و طبق گفته ی جنابان احسانی و مسیحی همه ی دانشجویان و فارغ التحصیلان دعوت می باشند...


با تشکر ازین افراد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:32  توسط مرتضی  | 

"جسارت امید"

کتابیه که خوندنشو به هر مورده دیگه ای ترجیح می دم...انسانی که راهیو که در حاله رفتنه برام بسیار ارزشمنده...نه ازین جهت که انسان فوق العاده خوبی هست و یا موردی ازین دست...به این دلیل که یه فرده ساده بوده مثل ما و از جایی شروع کرده که ما ایستادیم و از همون سن و سال و ...

و الان شده رییس جمهور!(نه رییس کشور خودمون)...(مهم نیست این مقام.مهم راهیه که تونسته طی کنه)...

دارم فکر می کنم که چقدر می تونم شبیه اش باشم!!!...

اگه بخوام می تونم!!!...ولی فرقه ما آدما همین "اگر" ساده!!...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:20  توسط مرتضی  | 

داشتم به این موارد فکر می کردم :
1)تا سن 34 سالگی حدود 12 سال مانده و اینکه من تازه در بهترین حالت قرار است از 6 ماهه دیگر دست به کار شوم...البته با توجه به این موارد که نه در رشته ی حقوق و علوم سیاسی تحصیل کرده ام و نه در این راستا کاره تشکلی ای انجام داده ام...راستش موردی ندارد...زمانه کمی نیست اگر دقت کنی...12 سال...
بعدش هم اولین قدم محکم بزرگ و 10 سال دیگر تا 44 سالگی...44 سالگی می شود اولین موفقیت از آن دست که در 9 پست قبل تر آرزو کردم...و

2)می خندم...نمی دونم شاید کمی اش از سره شیطنت باشد ولی اکثراش از امیدی است که در من بیشتر از هر زمانه دیگری تقویت شده و همچنین در بسیاری از دوستان و نزدیکان همفکر...
خوشحالم ازین بابت...
ازین بابت که جریانی به وجود آمده و از ابتدا با برنامه ای هماهنگ در حاله پیش رفتنه...افراد از امتداد هم میان و به تجربیات دیگران احترام می ذارن...به گذشته که شاید خودشون تجربه اش نکرده باشن توجه می کنن و سعی نمی کنن که دوباره همون روش های ابتدایی رو پیش بگیرن...
و ...

ازین بابت افتخار می کنم...

3)...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:0  توسط مرتضی  | 

الان وقته کاره...حرف زدن فایده ای ندارد!...پس با اجازه   ;)
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:4  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(65)

راستش امشب دوباره به این نتیجه رسیدم که باید اول بود و...
و اول می شویم!...
6 ماه انتظار برای ما...این زمان بهترین وقت است برای کسب آنچه احتیاج می باشد و شروعی بسیار متفاوت با آنکه دیگران می پندارند...
3 ماه آنرا با خون انتظار کشیدیم و ما بقی را با شوق!...شوقه تغییری در خور و آنچه که باید باشد...
شکوهی متناسب و افتخاری همگانی...

پی نوشت:
متن واضح است(!) ولی 6 ماه دیگر روشن تر خواهد شد!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:54  توسط مرتضی  |