تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

سلام

راستش سخت است فقط یک بلاگ داشتن!...مثل من

که فقط "حرف هایی که باید گفته شوند..." رو بزنی!!...

سخت است که مابقی رو در ذهنت جمع  و یا در کاغذ A4 بنویسی و رویه میزت رها کنی!...

سخته که ... 


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط مرتضی  | 

امشب پبشه مادر بزرگ بودم...
جمله ای گفتن که بدجوری به دلم نشست :‌ "...خداوندگار صبرش خیلی زیاده!..."
(البته با لهجه محلی خودمون باید بخونینش)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:12  توسط مرتضی  | 

سلام

سرم داره شروع به دوران می کنه!...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:5  توسط مرتضی  | 

بی فرهنگی یعنی همین : هر فردی باید خودش تجربه کند...حتما باید با سره مبارک برود در همان سنگه احمقانه ای که هزار جده قبلش هم در آن کوفته شده بودند!...

با همه بودم(همه خودم را نیز شامل می شود!)

بعضی وقتا بد عصبانی می شوم تازگی ها!

این پست رو می خواستم دیشب بذارم...به فرده خاصی هم نیست...نوشته کلی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:15  توسط مرتضی  | 

هراز چند گاهی به آرشیوم هم سرکی می کشم و ...و غرق می شوم در خاطراته نه چندان دور

می دانم که قدیم تر ها قشنگ تر می توانستم بنویسم و این روزها جملاتم شده اند به مانند مهر ها و چرخ دنده ها که صدا می دهند و می چرخند و ...قدیم ترهای نه زیاد دورم قشنگ تر می بود برای نوشته ها...

دلم تنگ شده برای باد و بیابان.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:41  توسط مرتضی  | 

1)کتاب "کشور آخرین ها" رو بسیار دوست می دارم و به شدت توصیه می کنم...(نوشته ی پل استر)

2)داشتم فکر می کردم که این 4 تشکل محترم دانشکده ی ما واقعا دارند چه کار می کنند؟!!...به نظر همین سوال هم غلط منطقی دارد!...کار؟!...تعریفه کار چیست؟!...واقعا این است که می بینیم دوستان انجام می دهند؟!!!...بعید می دانم!...
(مفصلا در این مورد خواهم نوشت)

3)به نظرم ما بیشتر دعوا را پسند می کنیم تا نقد یکدیگر...و اگر فردی هم نقد کند، سخنش به اشتباه برداشت می گردد و متهم می شود به اهانت گویی و تخریب و غیر، در حالی که این کار واجب است برای ادامه ی حیات...(منظورم از ما، اکثریت است)

4) مورد سوم را می توانید به  2 ربط دهید!

5)...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:56  توسط مرتضی  | 

امشب و فرداتون مبارک...بسیار زیاد


بعضی وقتا پرنده ها از دور زیباتر می شوند!هر چند که از نزدیک دوست داشتنی اند!!

دوست دارم شهردار این شهر شوم!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:6  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(64)

سلام

ببینم ماجرا از چه قرار است؟!!

نه به یه مدت پیش که آمار افتتاح بلاگ های دوستان سر به فلک گذاشته بود(!) و هر روز نیز مطلبی جدید نوشته می شد ...

و نه به این ایام که روند برعکس حاکم شده و علاوه بر کم شدن پست ها ، با بسته شدن پی در پی وبلاگ ها رو به رو می شیم!...

هر اتفاقی که افتاده باشه این راهش نیست...


پی نوشت:

در ضمن معذرت از دوست عزیز مهرداد(حسن پور)به دلیل دیر کرده  تبریک به خاطره بلاگش...


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 23:46  توسط مرتضی  | 

سلام
داشتم به این فکر می کردم که ما آدما چقدر در بعضی زمینه ها از خودمون مطمئن هستیم و این اطمینان بیش از اندازه میشه بزرگ ترین ضعفامون در زندگی...به چیزی که دیگرانو نصیحت می کنیم خودمون دچارش می شیم!...

جالبه ما آدما معمولا یه خصلت دیگه هم داریم که دیگرانو دسته کم می گیریم!!!...تجربه های همدیگرو، ارزش زحمتی که برای اونها کشیده شده و کلی مورده دیگه که به راحتی ازشون رد می شیم!
ماها کوچیک ترا کم تر به چیزی به عنوان سن و اینکه فرده مقابلمون از ما بزرگتره ارزش می دیم...منظورم احترام به خاطره سن نیست...منظورم دقیقا اینکه که فردی که از ما بزرگ تره از ما بزرگ تره!!!...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:36  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به با(63)

:to kmax

این سیارک های دلپذیر
که بر مدار تو -ای اندوه محبوس!-
طواف می کنند،
ذات خوشبختی اند.
این هستی های شفاف که
        -بس که تند می چرخند-
انگار نیست شده اند،
از هیجان لمس کهکشان های شادی است
که فریاد می کشند.
و تو،
و تو کلید خوشبختی را در مشت داری،
و تو،
و تو شادی را منتشر می کنی
کدام اندوه دور
این چنین دلت را ربوده است؟

"مصطفی مستور"

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط مرتضی  | 

سلام

به دوستانی که امسال کنکور فیزیک می دهند:

من خود ندیده ام ولی چشمانی مطمئن(!) خبر ازین دادن که بروی یکی از بردهای دانشکده این نصب شده است که منابع کنکور افزایش یافته...

خبرها(!)حاکی ازینه که دروی : "ترمو و آماری"،"فیزیک های پایه"،"ریاضی فیزیک1و2" اضافه شده اند...من هیچ مسيولیتی در قبال این خبر نمی پذیرم!!!...خود جویا شوید حتما...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:14  توسط مرتضی  | 

سلام

هه هه!...یه تار موی دیگه هم سفید شد رفت!!!... :|

یاده این افتادم که باید پستی در این رابطه بدم!...دارم فکر می کنم روش...

فکر کنم یکی دیگه از اهداف کودکی هم داره تحقق پیدا می کنه!(در رابطه با 2خط بالا)....

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:15  توسط مرتضی  | 

:|

همین...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:40  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به با(62)

سلام

نوشته بودم :
"متنی در مورد پست قبل نوشته شد که به دلیل خستگی بسیار ناکامل است!"
راستش قرار بود متن بلند بالایی باشه...و یه نوشته از فردی دیگه هم بهش اضافه بشه...ولی...بگذریم
.
.
فکر کنم الان واضح شده که دیگه چرا من در مورد اون نوع اتفاقات در اینجا مطلبی نمی نویسم...راستش این دو متن، مثال هایی عملی بودند و یا بهتره بگم آزمایش هایی واقعی تا معلوم بشه چه اتفاقاتی رخ می دن در این گونه موارد...
تا اونجایی که منه کم سواد می دونم مبنا براین است که افراد و دوستان نوشته ها را بدون پیش داوری بخونن...و بعد با توجه به دیده نویسنده و نوع زندگی و اعمال و رفتارش قضاوت کنن و به بیان دیگه مثل اینکه خوشونو کاملا به جای فردی که مطلبو نوشته بذارن...
راستش در این مثال عملی(به خصوص نوشته ی قبل)قصد داشتم اینو معلوم کنم که چه راحت از یه متن بی طرفانه برداشت های دیگری صورت می گیره...برداشت هایی که حتی نویسنده در موقع نوشتن به اون ها هم فکر نمی کرده و چه قضاوت های زود هنگامی که می تونه طرفین رو رنجیده کنه...این همون نکته ای هست که در موردش نوشته بودم و می دونستم که رخ می ده : "سوء برداشت ها"...
راستش هنوز در تعجبم که چطور این عبارت بالا مربوط شد به چوب و چماق و زد و خورد و دشمن و دوست و غیره؟!!...

من قصد ندارم به دوستانی که برایم بسیار عزیزند توهینی کنم و این اتفاق رو به فال نیک می گیرم و وسیله ای برای نزدیک شدن و درک بهتر از افکار یکدیگر...

و امیدوارم که این برادری که بهش اشاره کردم در بین ما همیشه باقی بمونه...
ممنون

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:30  توسط مرتضی  |