هو الحق
پی نوشت:
حرف هایم کلی بود...برداشت جزئی نکنید لطفا!
تسلیت به خاطر واقعه ی سقوط هواپیما...
به مناسبت امروز و فردا :

تقدیم یه خشایار و اشکان دو دوست بسیار عزیز

و به امیده بهترین سال ها براشون

پی نوشت:
عکس اول و آخر با اجازه از ++J
ای کاش این گذشت زمان در پشت میزم صورت می گرفت!...
40 دقیقه ی دیگر باقی مانده...
دوست دارم بیرون باشم آن هنگام...ساعت 3:20 نیمه شب است!...
شهر آرام،ستاره هایش حرف می زنند با تو...
حرف زدن ساده ست ولی خط بالا از جنس حرف نیست...
دردناکه وقتی که پر از اشتباهام...
جمله ها می یان و می رن...به سرعت قالبی ریخته می شه...طرحی بدست میاد...احساسات اضافه می شن...رنگ زده می شن همشون و...
همیشه و هر وقت این اتفاق رخ می ده...
این طوری هر لحظت هزاربار قوی تر حس می شه و تو ذهنت نقش می بنده...همونطور که خوشحالی اش عمیق تره،دردش هم بیشتر...

پی نوشت:
هرچند که عکسش برام خاطره ای از مکانی هست ولی این آقا و خانومه زیادی بودند!...بقیه عکس هم مخصوصا این طوری گرفته شده است!!
سلام
1)...

2)موهام دوباره دارن بلند می شن...

پی نوشت :
احساساتمو شدیدا در این متن محدود کرده ام...

این یه تابلو ماننده(در همین ابعاد تقریبا) که روش نوشته شده
"هوالحق
خیلی دور،خیلی نزدیک
1388.1.3
خونه/مرتضی"
فقط یکی ازین تونستم بخرم و اون هم داده شد به ++J و دیگه این عکسو پیدا نکردم...بسیار دوستش دارم...
سلام
1)امروز یکی از رویایی ترین فیلم های زندگیمو دوباره دیدم...
"رودخانه ی خاطرات"...ماجرای خانواده ای که به شدت با پسر آخر خانواده احساس هم ذات پنداری می کنم!...احساسات و تفکرات مشترک بسیاری وجود داره بین ما دو نفر...
انگار تا اعماقه وجودم نفوذ می کنن...
این فیلم نامزد دریافت جایزه ی اسکار بوده در همین اواخر...
2)باید تشکر ویژه ای کنم از مهدی و اشکان...امروز بی نهایت این دو فرد منو آروم کردند...

معنای سادگی(شعری از یانسین ریتسوس)
پشت چیزهای ساده پنهام می شوم که پیدایم کنی
اگر هم پیدایم نکنی،خوده آن چیزها را پیدا می کنی
لمس می کنی هر چه را که من لمس می کنم
و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود
ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد
همچون ظرفی مسین
خانه ی خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد
همیشه سکوت زانو زده می ماند.
هر واژه گریزی ست
به دیداری معوّق
واژه آن دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد.
:|
من فردا دانشکده می روم...
به فردی که در "نامه هایی به باد(56) دو کامنت خصوصی گذاشته اند :
اول سلام می کنم...امیدوارم این کلام جاری بشود برای همیشه(منظورم سلام است!)...
دوم...خسته نباشی ;)
راستش جالبه...وقتی که کامنت خصوصی از شما برام رسید و به خصوص وقتی که دیدم اون کامنت خصوصی رو در بعضی بلاگ ها به طور عام گذاشته ای!...
دلیله این کارهایت برای ما(نه من بلکه ما...جمع است و نه یک نفر) واضح است...ولی به طور دوستانه و برادرانه می گویم(و بر این دوستانه بودن تاکید دارم) :
برای بعضی کارها لازم نیست این قدر به زحمت افتادن...می شه خیلی راحت تر هم به هدف هایی رسید بدونه اینکه دیگره دوستان ناراحت بشن...می شه خیلی راحت تر با بقیه(دوستان)رفتار کرد...می شه صمیمی تر شیم...می تونیم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر احترام دریافت کنیم... می شه با محبت تر رفتار کنیم ...می تونیم به عقاید هم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر به دیگران اجازه بدیم ،برای بیان عقایدشون، اون هارو خورد نکنیم...لازم نیست به هر حرفی جوابی دندون شکن داد(هر چند به این هایی که شما می گی نه جواب دندان شکن می گن و نه حتی جواب...البته با عرض معذرت)...می شه گذاشت این ذهن آدم راحت تر باشه،آروم تر...
سلام
پنجشنبه رفته بودم
مارکر بخرم...دیدم جوهره خودنویس هم دارند...
بعد از سال ها
خودنویسه به قول خودم "خر کار و مقرون به صرفه "ام(!!) دوباره برای خودش
مهم شده است!!
دوباره صفحه پشت
صفحه سیاه می شن!...دوباره من زیاد می نویسم...زیاد...
یاده بهار 87 افتادم...سه
ماه عجیب...صبح های زود بیدار می شدم...دانشکده...درس و کار تو سه تا تشکل هم
زمان!...ساعت 8 شب از دانشکده به زور
بیرونمون می کردن!...خونه که می رسیدم بیشتر در درست کردن شام علاقه نشون می دادم
تا میل کردنش!!..بعد بیهوش می شدم،کنار اتاقم...(روزایی هم که نمی شدم سعی می کردم
نسبیت خاص بخونم!)...
خیلی وقتا همین طوری
با لباس رسمی بیرون خوابم می برد...بعضی وقتا وقتی که داشتم با تلفن حرف می
زدم!!...و اکثرا همینطوری صاف و ساده روی زمین خدا!...سه ساعت استراحت که این حرفارو نداشت!
متن بالارو که بخونی
شاید حس کنی که در کل یه رخداد خوب بوده...درسته… ولی تبعات منفی اش هم بسیار بوده،هست و خواهد بود!...بعد
از یه سال هنوز پیامدهایی به من می رسه ازون دوران که اصلا خوب نیستن...
پی نوشت :
1)این متن صرفا برای اینه که ذهنمو از یه سری درگیری رها کنم...توجهشو حتی برای چند دقیقه به یه جای دیگه ببرم که ازین فشار سنگین کمی،کم بشه...فقط برای چند دقیقه!...
2)پست زیر همیشه ی خدا برایم بسیار مهم خواهد بود!
امشب شب آرزوهاست...برای همه...;)
پیش نوشت!
آتشی که در متن زیر به اون اشاره می شه، آتشی است که ایجاد احساسات مثبت می کنه و نه منفی...به چشم یک پدیده ی مخرب بهش نگاه نکنین(بل برعکس)...
یادم می آید سال
هایی قبل P++ می گفتند که در زندگی هر فردی(هر فردی دقیقا) زمان هایی
وجود دارند که اون شخص به طور کامل تمام مبانی فکریش زیره سوال می بره و یا به
عبارت دیگه کل وجودشو خراب می کنه و سعی می کنه تا دوباره بر اساسه مبانی درست تر
فکری ذهنشو بازسازی کنه...سعی کنه که عیباشو از بین ببره و از نو متولد بشه...این
کار در بیشتر موارد به طور ناخودآگاه هست ولی افرادی هستند که خود آگاه هم این کار
رو انجام می ده و خوش به حال آنان...
.
.
و احساس می کنم که مرتضای جدیدی در حاله تولده!!!...
از 2سال پیش شروع می شه...اون موقعی که آتش کشیدم به شهری که ساخته بودم...کم کم به خودم و اصولم شک کردم...آهسته آهسته پیش رفت تا به امروز...روزهای زیادی طول می کشید تا تغییراتی در من به وجود بیاد...روزهای زیادی طی شد که این آتش به تمام وجودم برسه...
مدت های مدیدی بود که فکر می کردم این ها همه درست بنا شده اند و بالا رفته اند...ولی وقتی دقیق نگاه می کردم و می کردید همه کج بودن!!!...یا شاید اکثرا!...
تمام بنیان هایی رو که داشتم گذاشتم دیگران و خودم خراب کنند...
قرار بود(و هست) هیچ چیزی باقی نمونه...قرار بود که همه چیز نابود بشه ...ویران بشه...
و یا به قوله معروفی : "پیش از آنکه مرحله ی سازندگی آغاز شود، در زندگی لازم است یکباره خود را از تمامی اصول سابق(شرها) که اکثرا اشتباه می باشند رها ساخت..."
قرار است دوباره ساخته شود...ولی این مرحله ی بعد است
هنوز متولد نشدم!!!...
ولی دیروز فهمیدم که نزدیک است...
وقتی به این مرحله می رسی فشار و درد از همه طرف احاطت می کنن...فشار ازین بابت که دوست نداری از اصولی که بیست و چند سال با اونها زندگی کردی دست برداری و ... ودرد ازین بابت که سوختن و خراب کردن ذاتا دردناکن!...ولی همچنان به آینده امیدواری وگرنه هرگز دست به این کار نمی زدی...
در این حالت گذار
تمام خاطرات گذشته و اعمال و رفتارتو به یاد میاری (و یا بهتره بگم اکثرشونو) و
عذاب وجدان می گیری از تمام اشتباها ت و رفتاره غلطت(چه اونهایی که فقط به خودت
مربوط می شن و چه اون هایی که در ارتباط با دیگران اند)..تک تک مورد ها برایت دغدغه
می شن...تک تک افراد...تک تک لحظات...در حالی برزخی گرفتار می شی...عذاب می کشی و
رنج ...
دوست دارم فریاد
بزنم...دوست دارم از تمامه افرادی که در موردشون اشتباهی منجر شدم معذرت خواهی
کنم(از اعماقه وجودم)،دوست دارم جبران کنم، هر جایی که امکانش وجود داره و هر لحظه
که فراهم بشه...
از مرتضای قدیم در
رنجم با تمام کارهایی که براش ارزشمند اند ولی نمی تونه اشتباهاته خودشو
ببخشه...نمی تونه
تمام وجودم در جوششه...تمام وجودم در حاله سوختن...و این خواسته منه...قراره بعد ازین مرتضایی کامل تر به وجود بیاد...و این راهیه که انتخاب کردم...
تازگیا به طور مبهم چهره ی این مرتضای جدیدو می بینم در خواب و بیداری هام...شدم پلی بین خوده قدیمم و جدید...و فقط یه راه هست الان و اونم کامل کردن این رونده...رد شدن ازین پل...دیگه برگشتی وجود نداره...تقریبا همه چیز سوخته و همه ی شهرم ویران شده...و ازین بابت خوشحالم...
تازگی ها روند تغیرات از هفته ها و روزها به ساعت کاهش پیدا کرده...زمان تغییر نهایی که می رسه همیشه همینطوریست...
می دونی این بزرگ ترین ریسک زندگیمه...
پی نوشت :
مواردی هستند برای من که اصول فراترند و در درست بودن اونها فعلا شکی نکردم و ندارم...بهتره بگم اونها فراتر از زندگی خاکی ما هستند...(ممنون از دوستی که این موردو متذکر شدند)
امشب شب آرزوهای همه است...
یکی از زیباترین شب های زندگیمون...
قدرشو بدونیم...;)
سلام
امروز غروب که شد یاده چند مورد مهم افتادم:
یاده روزی افتادم که با جدم مسجد بودیم...کنار یکی از ستون های اصلی نشسته بودن...آرامشی که داشتن رو حس می کنم همچنان...انگار می دونستن روزی محتاج چنین آرامشی می شم...
...امروز که نگاهش کردم پر از هیجان شدم...پر از شور زندگی...
یدفه یاد این افتادم که در یکی از سه ماه دوست داشتنیم قرار دارم...ماه هایی که تمام روزهاش خاطرن...هرچند که پرتنش هم باشن،شب که می رسه آرامشی با خودش داره که بی مثاله...ماه های رجب، رمضان و دی...
این ها آبی بودند بروی آتش...خنکم کردند و آرام...آرام تر از هر لحظه ای...برای خودم عجیب بود...
بعضی وقتا که نگرانی، مطمئنت می کنن و اوقاتی که مشوشی، پایدارت...راستش برای همه مینطور است...
(حذف شد!...یک جمله ی 4 کلمه ای در مورد خودم بود!)
پی نوشت :
همچنان پست زیر برایم اهمیت دارد...
هوالحق
اولش سلام است و دومش احوالاتتان را جویا شدن...
سومش به این است که خواستم از شما بحثی را که در آن بلاگ مطرح می کردید در وبلاگ اینجانب ادامه دهید که به مانند روش گذشته اتان ادامه نیافت...هرچند که می دانستم، و روندتان در ارتباط با بلاگ دیگر دوستان حاکی ازین امر بود...به نظر نادرست می آید مطالبی بدون ارتباط با نوشته های وبلاگ دیگران را در صفحاتی طولانی منثور کردن...
بگذریم از ازدیاد کلام...که من به مانند شما و دوستانتان وقت برای شاخ و برگ دادن های بیهوده ندارم...
راستش یادم رفت بگویم که فردی رک گو هستم...
و همچنین واقع نگرتر...
شاید لازم باشد شما و دوستانتان کمی جانب دقت را بیشتر داشته باشید.در این زمانه منابع کسب اطلاعات(صحیح) اندک اند و تشخیص صواب و ناصوابش وظیفه ای است نانوشته بر دوش ما(دانشجویان).دقت و آگاهی از اخبار تاثیری شگرف بر آینده خواهند داشت ...
این را نه از برای جواب گویی به شما بلکه از مقام یک دوست بیان می نمایم...
نهاد جوانی ،پرشور بودن است و امر این می باشد که با درایتمندی همراه گردد...
به امید موفقیت شما...
هوالحق
در اوج ناراحتی و یا خوشحالی
همان هستی که باید باشی!...صبر می کنی، و خشم و شادی ات
به یکسان ظاهر می گردند!!...شادی، از شادی نزدیکانت
و ناراحتی از غم فراگرفته ی دیگرانت...
...آن هنگام که خندانند، و آن هنگام که در آغوشت گریان...
و این است زندگی زیبای ما...آن طور که باید باشد.
واقعی ترین واقعیات...
1388.2.6 خانه یکشنبه