تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

متنی در مورد پست قبل نوشته شد که به دلیل خستگی بسیار ناکامل است!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:16  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به با(61)

امروز بعد از ظهر که تو اتاقم دراز کشیده بودم فهمیدم که بیشتر شبیه مناطق جنب حاره ای شده بود!
نه خنک و هم پررطوبت!
و به این نتیجه رسیدم که این هوا چقدر می تونه مطبوع من باشه!...

دوستی گفتند که اینجا دور است از فضای کنونی جامعه و شبیه گوشه ی امنی!!...
نه اینجا گوشه ی امنی نیست برای من...گوشه ی امن اصلا شاید نداشته باشم...و یا بهتره بگم نمی خوام تفکیک کنم به امن و ناامن...نمی دانم شاید هم داشته باشم ولی چه باشد و چه نباشد اینجا نیست!


در مورد اینکه چرا اینجا به ظاهر دور است از مسائل سیاسی کشور ...راستش کمی برای اینه که جامعه ی کنونی ما به اندازه ی کافی تنش در خودش دارا هست...لازم نمی بینم به مانند دیگر دوستان به این موارد دامن بزنم...این روندی که طرفین به کار بستن "برادر رو در مقابل برادری قرار می ده"...یکمی به این جمله فکر کنیم...و به عمق فاجعه ی عملکرد طرفین همچنین...
اعتراض کردن این چنینی(منظورم نه فقط یک طرف خاص است...بلکه تمامه معترضان از تمام جناح ها و اقشار) از همان شیوه ای بر می یاد که در پست قبل به طوره تلویحی به اون اشاره شد...وقتی ما در مکان و زمان درست به وظایفمون عمل نمی کنیم باید انتظار چنین اتفاقاته ناگواری هم داشته باشیم...این برگشت کارهای خودمون به خودمونه...
ما حتی الان هم تحلیل درستی نداریم...طرفین دوستانیو مورد حمله قرار می دن که نه گناه کاران و نه هیچ مورده دیگه ای..."طرفین" و این دردآوره...خیلی دردآور تر ازونی که حتی  در خصوص ترین برگه ها نوشته بشه...
و برای اینه که نمی نویسم از مواردی که جامعه ی ما را دستخوش بزرگ ترین امتحان خودش قرار داده...نمی نویسم چون سعی دارم این دوستی و برادری که به هزار زحمت به دست اومده به یه سوء تفاهم ساده انگارانه به باد هوا نره...
نمی نویسم چونکه می خوام این اتحاد حفظ بشه...
درسته...اتفاقاتی رخ دادند که به هیچ صورتی نه در عقل می گنجن و نه در دین و نه در هیچ مختصاته دیگه ای ولی قدر این برادریو بدونیم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:25  توسط مرتضی  | 

سلام
برای کمی استراحت!!‌  :

داشتم به بیانیه های  تشکل های مختلف فکر می کردم...
به موضع گیری دیگران و قضاوت های زود و دیر هنگام!!
به اینکه تلاش نکردنامونو چقدر راحت توجیح می کنیم و زحمت های دیگرانو به چه آسونی از یاد می بریم...
به اینکه چه راحت یه تشکل به تشکل دیگه می تازه در حالی که موجودیتشو و تمام بنیان هاشو توسط همون تشکل دیگه بدست آورده و ساخته...
به اینکه تعریفه کار چقدر عوض شده!...
و بدتر ازون نه نقدی هست و نه نقدی که می کنی درست تعبیر می شه...

کمی واقع نگرتر باشیم!...

پی نوشت:

حرف هایم کلی بود...برداشت جزئی نکنید لطفا!

تسلیت به خاطر واقعه ی سقوط هواپیما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:34  توسط مرتضی  | 

به مناسبت امروز و فردا :

تقدیم یه خشایار و اشکان دو دوست بسیار عزیز

و به امیده بهترین سال ها براشون

پی نوشت:

عکس اول و آخر با اجازه از ++J

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:49  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(60)

تقدیم به ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:53  توسط مرتضی  | 

کمی برای اینکه به جای دیگه فکر کنم:

خیلی دوست داشتم در مورد فرزندان پدر و مادر های بسیار احساسی بنویسم که در خانواده های خرده و یا نیمه بورژوا به دنیا می یان!!...اتفاقی که در دانشکده های فیزیک کل دنیا زیاد رخ می ده...به دلیل نوع رشته و خاصیت هاش...
پسران و دخترانی که واقعا فرق دارن...شاید مثل افرادی باشند که دارن برعکس تمامه یه جریان راه می رن...و این بیشتر از هرچیزی خودشونو آزار می ده...


راستش عکس کمتر می گیرم و بیشتر گوش می دم!!...برای همین هم اینجا کمتر عکسی شده...دوست داشتم آهنگ هایی رو گوش می دم اینجا بذارم که کاره سختی است بسی!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:35  توسط مرتضی  | 

سعی می کنم که زمان بگذرد و من دوباره صدای زیبای صبح گاهی را بشنوم

ای کاش این گذشت زمان در پشت میزم صورت می گرفت!...

40 دقیقه ی دیگر باقی مانده...

دوست دارم بیرون باشم آن هنگام...ساعت 3:20 نیمه شب است!...

شهر آرام،ستاره هایش حرف می زنند با تو...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:27  توسط مرتضی  | 

بابت امروز معذرت می خواهم...

حرف زدن ساده ست ولی خط بالا از جنس حرف نیست...

دردناکه وقتی که پر از اشتباهام...


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 15:33  توسط مرتضی  | 

جمله ها می یان و می رن...به سرعت قالبی ریخته می شه...طرحی بدست میاد...احساسات اضافه می شن...رنگ زده می شن همشون و...
همیشه و هر وقت این اتفاق رخ می ده...
این طوری هر لحظت هزاربار قوی تر حس می شه و تو ذهنت نقش می بنده...همونطور که خوشحالی اش عمیق تره،دردش هم بیشتر...

پی نوشت:

هرچند که عکسش برام خاطره ای از مکانی هست ولی این آقا و خانومه زیادی بودند!...بقیه عکس هم مخصوصا این طوری گرفته شده است!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:42  توسط مرتضی  | 

سلام

1)...

2)موهام دوباره دارن بلند می شن...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:39  توسط مرتضی  | 

سلام
پشت میزم می شینم...کتابم همچنان اونجا باز مونده...بهش نگاه می کنم...می بندمش و تقریبا هل می دمش اون طرف تر...فکر کنم دردش می یاد هر وقت که این کارو باهاش انجام می دم!...
اینو می دونم که اگه ننویسم یا سرگیجه می گیرم و یا...(و یا رو یادم نمی یاد فعلا!!)
.
.
.
نوشتنم نمی یاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:31  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(59)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:17  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(58)

سلام
مدتی است که دوباره به مفهوم "مسئولیت پذیری" نگاهی دیگه ای دارم...همیشه
فکر می کردم و جزء اصول اساسیه زندگیم این بود که دارای این خصوصیت باشم
و بهش افتخار می کردم...ولی مدتیه ...
مدتیه که دارم فکر می کنم من نسبت به خانواده ام (به خصوص در این چند وقت
اخیر)چقدر حسه مسئولیت داشتم؟...
به این فکر می کنم که آیا کافی بوده؟...و سوالاتی ازین دست...
به این فکر می کنم که فردی به مانند من در چه حدی باید به این وظیفه در
قبال خانواده اش عمل کنه...
همیشه فکر می کردم که در مورد تک تک اعضای خانواده بیشترین حدی که در
توانم بوده است رو به خرج دادم تا از پس این وظیفه بر بیام...و بر این
امر بسیار بسیار مطمئن بودم...

ولی نکته ای اینجاست که معمولا همه امون ازش غافل هستیم : خیلی وقتا ما
آدما از روش هایی که شکی بهشون نداریم و در اونها به یقین و اطمینان
رسیدیم اشتباهیو مرتکب می شیم...و این نوع اشتباهات بسیار بزرگ ترند...
و من نیز دچار چنین خطایی شدم...خطایی که منشاش غرور و اعتماد به نفس بیش از اندازه س...فکر می کردم راهی که در اون هستم درست ترین راهه!...ولی نبود

هر چند که این اشتباهاتو مرتکب شدم ولی نیت من چنین چیزی نبود...اصلا نبود...

پی نوشت :

احساساتمو شدیدا در این متن محدود کرده ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:44  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(57)

این یه تابلو ماننده(در همین ابعاد تقریبا) که روش نوشته شده

"هوالحق

خیلی دور،خیلی نزدیک

1388.1.3

خونه/مرتضی"

فقط یکی ازین تونستم بخرم و اون هم داده شد به ++J و دیگه این عکسو پیدا نکردم...بسیار دوستش دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:0  توسط مرتضی  | 

سلام

1)امروز یکی از رویایی ترین فیلم های زندگیمو دوباره دیدم...
"رودخانه ی خاطرات"...ماجرای خانواده ای که به شدت با پسر آخر خانواده احساس هم ذات پنداری می کنم!...احساسات و تفکرات مشترک بسیاری وجود داره بین ما دو نفر...
انگار تا اعماقه وجودم نفوذ می کنن...

این فیلم نامزد دریافت جایزه ی اسکار بوده در همین اواخر...


2)باید تشکر ویژه ای کنم از مهدی و اشکان...امروز بی نهایت این دو فرد منو آروم کردند...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:52  توسط مرتضی  | 

معنای سادگی(شعری از یانسین ریتسوس)

پشت چیزهای ساده پنهام می شوم که پیدایم کنی

اگر هم پیدایم نکنی،خوده آن چیزها را پیدا می کنی

لمس می کنی هر چه را که من لمس می کنم

و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود


ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد

همچون ظرفی مسین

خانه ی خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد

همیشه سکوت زانو زده می ماند.


هر واژه گریزی ست

به دیداری معوّق

واژه آن دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:18  توسط مرتضی  | 

...(حذف شد!)

:|

من فردا دانشکده می روم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:40  توسط مرتضی  | 

به فردی که در "نامه هایی به باد(56) دو کامنت خصوصی گذاشته اند :

اول سلام می کنم...امیدوارم این کلام جاری بشود برای همیشه(منظورم سلام است!)...

دوم...خسته نباشی ;)

راستش جالبه...وقتی که کامنت خصوصی از شما برام رسید و به خصوص وقتی که دیدم اون کامنت خصوصی رو در بعضی بلاگ ها به طور عام گذاشته ای!...

دلیله این کارهایت برای ما(نه من بلکه ما...جمع است و نه یک نفر) واضح است...ولی به طور دوستانه و برادرانه می گویم(و بر این دوستانه بودن تاکید دارم) :

برای بعضی کارها لازم نیست این قدر به زحمت افتادن...می شه خیلی راحت تر هم به هدف هایی رسید بدونه اینکه دیگره دوستان ناراحت بشن...می شه خیلی راحت تر با بقیه(دوستان)رفتار کرد...می شه صمیمی تر شیم...می تونیم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر احترام دریافت کنیم... می شه با محبت تر رفتار کنیم ...می تونیم به عقاید هم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر به دیگران اجازه بدیم ،برای بیان عقایدشون، اون هارو خورد نکنیم...لازم نیست به هر حرفی جوابی دندون شکن داد(هر چند به این هایی که شما می گی نه جواب دندان شکن می گن و نه حتی جواب...البته با عرض معذرت)...می شه گذاشت این ذهن آدم راحت تر باشه،آروم تر...


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:32  توسط مرتضی  | 

سلام

پنجشنبه رفته بودم مارکر بخرم...دیدم جوهره خودنویس هم دارند...
بعد از سال ها خودنویسه به قول خودم "خر کار و مقرون به صرفه "ام(!!) دوباره برای خودش مهم شده است!!
دوباره صفحه پشت صفحه سیاه می شن!...دوباره من زیاد می نویسم...زیاد...

یاده بهار 87 افتادم...سه ماه عجیب...صبح های زود بیدار می شدم...دانشکده...درس و کار تو سه تا تشکل هم زمان!...ساعت 8 شب  از دانشکده به زور بیرونمون می کردن!...خونه که می رسیدم بیشتر در درست کردن شام علاقه نشون می دادم تا میل کردنش!!..بعد بیهوش می شدم،کنار اتاقم...(روزایی هم که نمی شدم سعی می کردم نسبیت خاص بخونم!)...
خیلی وقتا همین طوری با لباس رسمی بیرون خوابم می برد...بعضی وقتا وقتی که داشتم با تلفن حرف می زدم!!...و اکثرا همینطوری صاف و ساده روی زمین خدا!...سه ساعت استراحت که  این حرفارو نداشت!

متن بالارو که بخونی شاید حس کنی که در کل یه رخداد خوب بوده...درسته ولی تبعات منفی اش هم بسیار بوده،هست و خواهد بود!...بعد از یه سال هنوز پیامدهایی به من می رسه ازون دوران که اصلا خوب نیستن...
 
پی نوشت :

1)این متن صرفا برای اینه که ذهنمو از یه سری درگیری  رها کنم...توجهشو حتی برای چند دقیقه به یه جای دیگه ببرم که ازین فشار سنگین کمی،کم بشه...فقط برای چند دقیقه!...

2)پست زیر همیشه ی خدا برایم بسیار مهم خواهد بود!

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:41  توسط مرتضی  | 

نامه های به باد(56)

امشب شب آرزوهاست...برای همه...;)

پیش نوشت!

آتشی که در متن زیر به اون اشاره می شه، آتشی است که ایجاد احساسات مثبت می کنه و نه منفی...به چشم یک پدیده ی مخرب بهش نگاه نکنین(بل برعکس)...


یادم می آید سال هایی قبل
P++ می گفتند که در زندگی هر فردی(هر فردی دقیقا) زمان هایی وجود دارند که اون شخص به طور کامل تمام مبانی فکریش زیره سوال می بره و یا به عبارت دیگه کل وجودشو خراب می کنه و سعی می کنه تا دوباره بر اساسه مبانی درست تر فکری ذهنشو بازسازی کنه...سعی کنه که عیباشو از بین ببره و از نو متولد بشه...این کار در بیشتر موارد به طور ناخودآگاه هست ولی افرادی هستند که خود آگاه هم این کار رو انجام می ده و خوش به حال آنان...

.

.

و احساس می کنم که مرتضای جدیدی در حاله تولده!!!...

از 2سال پیش شروع می شه...اون موقعی که آتش کشیدم به شهری که ساخته بودم...کم کم به خودم و اصولم شک کردم...آهسته آهسته پیش رفت تا به امروز...روزهای زیادی طول می کشید تا تغییراتی در من به وجود بیاد...روزهای زیادی طی شد که این آتش به تمام وجودم برسه...

مدت های مدیدی بود که فکر می کردم این ها همه درست بنا شده اند و بالا رفته اند...ولی وقتی دقیق نگاه می کردم و می کردید همه کج بودن!!!...یا شاید اکثرا!...

تمام بنیان هایی رو که داشتم گذاشتم دیگران و خودم خراب کنند...

قرار بود(و هست) هیچ چیزی باقی نمونه...قرار بود که همه چیز نابود بشه ...ویران بشه...

و یا به قوله معروفی : "پیش از آنکه مرحله ی سازندگی آغاز شود، در زندگی لازم است یکباره خود را از تمامی اصول سابق(شرها) که اکثرا اشتباه می باشند رها ساخت..."

قرار است دوباره ساخته شود...ولی این مرحله ی بعد است

هنوز متولد نشدم!!!...

ولی دیروز فهمیدم که نزدیک است...

وقتی به این مرحله می رسی فشار و درد از همه طرف احاطت می کنن...فشار ازین بابت که دوست نداری از اصولی که بیست و چند سال با اونها زندگی کردی دست برداری و ... ودرد ازین بابت که سوختن و خراب کردن ذاتا دردناکن!...ولی همچنان به آینده امیدواری وگرنه هرگز دست به این کار نمی زدی...

در این حالت گذار تمام خاطرات گذشته و اعمال و رفتارتو به یاد میاری (و یا بهتره بگم اکثرشونو) و عذاب وجدان می گیری از تمام اشتباها ت و رفتاره غلطت(چه اونهایی که فقط به خودت مربوط می شن و چه اون هایی که در ارتباط با دیگران اند)..تک تک مورد ها برایت دغدغه می شن...تک تک افراد...تک تک لحظات...در حالی برزخی گرفتار می شی...عذاب می کشی و رنج ...
دوست دارم فریاد بزنم...دوست دارم از تمامه افرادی که در موردشون اشتباهی منجر شدم معذرت خواهی کنم(از اعماقه وجودم)،دوست دارم جبران کنم، هر جایی که امکانش وجود داره و هر لحظه که فراهم بشه...
از مرتضای قدیم در رنجم با تمام کارهایی که براش ارزشمند اند ولی نمی تونه اشتباهاته خودشو ببخشه...نمی تونه

تمام وجودم در جوششه...تمام وجودم در حاله سوختن...و این خواسته منه...قراره بعد ازین مرتضایی کامل تر به وجود بیاد...و این راهیه که انتخاب کردم...

تازگیا به طور مبهم چهره ی این مرتضای جدیدو می بینم در خواب و بیداری هام...شدم پلی بین خوده قدیمم و جدید...و فقط یه راه هست الان و اونم کامل کردن این رونده...رد شدن ازین پل...دیگه برگشتی وجود نداره...تقریبا همه چیز سوخته و همه ی شهرم ویران شده...و ازین بابت خوشحالم...

تازگی ها روند تغیرات از هفته ها و روزها به ساعت کاهش پیدا کرده...زمان تغییر نهایی که می رسه همیشه همینطوریست...

می دونی این بزرگ ترین ریسک زندگیمه...


پی نوشت :

مواردی هستند برای من که اصول فراترند و در درست بودن اونها فعلا شکی نکردم و ندارم...بهتره بگم اونها فراتر از زندگی خاکی ما هستند...(ممنون از دوستی که این موردو متذکر شدند)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:0  توسط مرتضی  | 

سلام

امشب شب آرزوهای همه است...

یکی از زیباترین شب های زندگیمون...

قدرشو بدونیم...;)


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 16:5  توسط مرتضی  | 

نامه های به باد(55)

سلام

امروز غروب که شد یاده چند مورد مهم افتادم:

یاده روزی افتادم که با جدم مسجد بودیم...کنار یکی از ستون های اصلی نشسته بودن...آرامشی که داشتن رو حس می کنم همچنان...انگار می دونستن روزی محتاج چنین آرامشی می شم...

...امروز که نگاهش کردم پر از هیجان شدم...پر از شور زندگی...

 

یدفه یاد این افتادم که در یکی از سه ماه دوست داشتنیم قرار دارم...ماه هایی که تمام روزهاش خاطرن...هرچند که پرتنش هم باشن،شب که می رسه آرامشی با خودش داره که بی مثاله...ماه های رجب، رمضان و دی...

 

این ها آبی بودند بروی آتش...خنکم کردند و آرام...آرام تر از هر لحظه ای...برای خودم عجیب بود...

بعضی وقتا که نگرانی، مطمئنت می کنن و اوقاتی که مشوشی، پایدارت...راستش برای همه مینطور است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:8  توسط مرتضی  | 

...!!!

(حذف شد!...یک جمله ی 4 کلمه ای در مورد خودم بود!)



+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:17  توسط مرتضی 

فردا به دانشکده می روم!!!



پی نوشت :

همچنان پست زیر برایم اهمیت دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:4  توسط مرتضی  | 


هوالحق

اولش سلام است و دومش احوالاتتان را جویا شدن...

سومش به این است که خواستم از شما بحثی را که در آن بلاگ مطرح می کردید در وبلاگ اینجانب ادامه دهید که به مانند روش گذشته اتان ادامه نیافت...هرچند که می دانستم، و روندتان در ارتباط با بلاگ دیگر دوستان حاکی ازین امر بود...به نظر نادرست می آید مطالبی بدون ارتباط با نوشته های وبلاگ دیگران را در صفحاتی طولانی منثور کردن...

بگذریم از ازدیاد کلام...که من به مانند شما و دوستانتان  وقت برای شاخ و برگ دادن های بیهوده ندارم...

راستش یادم رفت بگویم که فردی رک گو هستم...
و همچنین واقع نگرتر...

شاید لازم باشد شما و دوستانتان کمی جانب دقت را بیشتر داشته باشید.در این زمانه منابع کسب اطلاعات(صحیح) اندک اند و تشخیص صواب و ناصوابش وظیفه ای است نانوشته بر دوش ما(دانشجویان).دقت و آگاهی از اخبار تاثیری شگرف بر آینده خواهند داشت ...

این را نه از برای جواب گویی به شما بلکه از مقام یک دوست بیان می نمایم...

نهاد جوانی ،پرشور بودن است و امر این می باشد که با درایتمندی همراه گردد...

به امید موفقیت شما...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 15:41  توسط مرتضی  | 

نامه های به باد(54)

هوالحق

در اوج ناراحتی و یا خوشحالی

همان هستی که باید باشی!...صبر می کنی، و خشم و شادی ات

به یکسان ظاهر می گردند!!...شادی، از شادی نزدیکانت

و ناراحتی از غم فراگرفته ی دیگرانت...

...

آن هنگام که خندانند، و آن هنگام که در آغوشت گریان...

و این است زندگی زیبای ما...آن طور که باید باشد.

واقعی ترین واقعیات...

1388.2.6 خانه یکشنبه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:18  توسط مرتضی  |