سلام
امروز
دوباره راهم به بیمارستان کشیده شد...نه،خودم مریض نشده بودم و نیستم خدارو شکر...
آخرین
باری که رفتیم به بیمارستان برای آزمایش اشون بو د...تا قیل از امروز از بیمارستان
متنفر بودم...شاید برایه اینه که بیشتر وقتا به طوره اتفاقی رفتم شریعتی...اونجا فضاش
خفقان آوره!!!...و شاید هم برای انواع خاطرات بدیه که ازونجا دارم...نمی
دونم...شایدم بدونم!
ولی
امروز یه چیزه دیگه بود...نبض زندگی رو می تونستم تو این بیمارستان ببنیم...جایی
که آدما می یان ولی همه امید دارن به زندگی...شادن(هرچند که درد هم
دارن)...بیمارستانش اتفاقا خیلی هم دولتی تر بود...خیلی هم معمولی تر!...ولی بودن
درونش به من حسه خوبی می داد...
دارم
به یه سری موارد همینطوری فکر می کنم...مثل اینکه چقدر من کار کردن با gmail و حواشیو اونو دوست دارم و ترجیح می دم به yahoo.مثلا اینکه چرا من به دستگاه منگه ام توجه خاصی دارم!
الان
یدفه یاده انجمن(اسلامی)افتادم!...داشتم فکر می کردم چقدر سوت و کور شده!!...
هر
سال به کمتر قانع می شیم و...و هر سال بی برنامگی جای برنامه پذیری ،مقبول تر می
شه!(منظورم فقط در انجمن نیست در کل دارم می گم)
زمانی
بود که وقتی اسمه انجمن اسلامی برده می شد همه
افتخار می کردن، از بنیان های اساسی فکری و عملی جامعه ی ما بود(منظورم در
سراسر ایران است)...افرادی در اون ها تلاش می کردن که واقعا ...بگذریم!...
تازگی
ها در بین کل دانشجویان(کشور) انجمنش به آهستگی و همراه تنبلی بیان می شود و اسلامی
اش کم کم رو به فراموشی است!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:9  توسط مرتضی
|
سلام
بعضی اوقات افکارام برای خودم هم پیچیده می
شوند...بعضی اوقات نیز آن قدر ساده که
خنده ام می گیرد...
قرار بود به کجاها برسم و چه اهدافی رو عملی
کنم!!!می خندم و اوقاتی ناراحت می شوم...اندکی هم شاد از بعضی هاشان که به سرانجام
رسیدند!...
دارم به این فکر می کنم که یه انسان چقدر خودشو
می تونه زیره سوال ببره و نقد کنه و سعی
کنه که تمام اصولشو به چالش بکشه طوری که انگار از اول شروع کرده؟!...و یا
اونقدر خودشو زیره فشاره نقد دیگران ببره که شخصیت اش خورد بشه...غرورش از بین بره
و ...سعی کنه که به یه راه بهتر برای زندگی کردن دست پیدا کنه...
پی نوشت:
می خواهم بروم آن اتاق و به آهنگ هایی که عید امسال به من هدیه داده شده گوش کنم...
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:57  توسط مرتضی
|
سلام
نمي دونم از كجا شروع كنم...امروز مانندهايي كلاس دارم ...تقريبا 2تا دو ساعت...زنگ اولو دير رسيدم(یعنی نرفتم) شايد بگي به دليل تنبلي ولي در واقع به دليل خستگي شديد بود(راستش به نظر مياد كه اين هم يه نوعه جديده بهانه جوييست!)...تنها كاري كه تونستم انجام بدم اين بود كه خودمو به دانشگاه تهران رسوندم و بعد در مسجد بساط خواب رو به راه انداختم!!!...فوق العاده بود...صداي كلي پرنده.آفتاب ملايم بهاري و بادي كه آروم مي وزيد...
البته بعدش هم كه براي زنگ دوم خودمو رسوندم ديدم كه جناب معلم كلاس رو به تعطيلي كشوندن!...ما هم اومديم دوباره دانشگاه تهران كه بتونيم از امكانات سايبر(اين كلمه رو امروز ياد گرفتم!) استفاده كنيم...
بگذريم ازينها و ازين سبك نوشتن...راستش هنوز مونده تا يه خاطره نويس خوب بشم(هرچند كه نوشته هاي ديگرم هم به درد سوختن چهارشنبه سوري مي خورن فقط!)
ديروز هوس كرده بودم بودم در مورد خودم بنويسم...در مورد ظواهر زندگيم...منظورم اون چيزايي كه خارج از منه و يا امكاناتي كه در اطرافمه...نوعه زندگي اي كه مي كنم...
اسم من مرتضي است!...اسمي كه به تمام معنا برام ارزشمنده...اسمي كه متفاوته...منبع ارزشمندي از هيجانات دروني و بيروني است برام...اسمي كه ياده خيلي موارد مي ندازه منو و باعث مي شه به خيلي از ارزشام پايبند بمونم...
مرتضياي ما بعضي از آهنگارو كه گوش مي ده بدجوري غرق احساساتش مي شه...يكي ازونها کلاک كه به عنوان هديه امسال از يكي ديگه از اعضاي خانواده اش(فرنی) هديه گرفت والان هم در حاله لذت بردن ازش هست...
راستش از ديد ما خانواده امون فقط 4تا نيستم بل بيشتريم...مرتضي جز اون افراد انتهايي است...مثل "زويي"...
گفتن هميشه حق رو بگيم.قبول...به دليل تجمع خانواده دو فرد آخريه خانواده يكم بيشتر از بقيه تنهايي كشيدن براي همين هم رفتارشون يه مقدار قابل قبولي با بقيه ي خانواده امون فرق داره!!منظورم مرتضي و "فرنی" خانواده ست...
جالبه...مثلا مرتضي هيچ وقت دوست نداشته و نداره كه رو تخت بخوابه...هر شب خدا عشق اش اينه كه رو زمين دراز بكشه...بعضي وقتا هم به خصوص كه كوچيك بود و ما براي ماه رمضون بلند مي شديم و اونم به طبع ما بلند مي شد پرده ي اتاقشو مي زد كنارو به ستاره ها نگاه مي كرد و همونطوري دوباره به خواب مي رفت...راستش اون موقع هم Kmax بالاي اتاقش بود ولي چون هنوز كوچيك بود خيلي از ستاره و ستاره شناسي سر در نمياورد.فقط می دید یه ستاره است که هر شب پرنور همونجاست...برای همین به یکی از پرارزش ترین های زندگیش تبدیل شد...
برخلافه مرتضی فرنی کله زندگیش روتختشه!...م
راستش این دو از جهت سنی از همه به نزدیک ترند...شبهات هایی هم دارند که هیچ کدوم دیگه از افراد خانواده ندارند...هر دو به مقداره خوبی درونگرا هستند،مستقل از لحاظ فکری...مغرور،هیچ کدومشون خودخواه نیستن!...هر دو شر هستند،مرتضی از لحاظ فکری(در نوشته هاش می شه به این نکته دقت کرد) و فرنی بیشتر در ارتباطاتش با دیگران(البته بهتره می گفتم شر بودند...الان فعلا هر دو آروم اند)...
به نظر ماها هردو به نوشتن علاقه ی فراوانی دارند و یا به عبارت دیگه باعث می شه که آروم تر بشن...و یه نکته ی جالب دیگه اینه که هر چند وقت یه بار از نوشتن و نوشته هاشون بیزار می شن و مدتی میزارنش کنار ولی دوباره می یان سراغش...بر خلاف ++L و یا مثلا -+M که نوشتنو کنار گذاشتن...
هر دو به بارون عشق می ورزن...دوست دارن موش آب کشیده شدنو به خصوص در بهار...مرتضای دیوونه، روزه انتخابات که بارون هم میومد با اینکه مریض بود رفت زیر رگبار شدید...خداروشکر تب نکرد دوباره...مادرمون نفهمید وگرنه...!!!
جالبه وقتی که بارون شروع می شه این دو فرد بقیه ی خانواده رو هم مجبور می کنن که بهش توجه کنند...یا زنگ می زنن و یا sms و یا دسته همدیگرو می گیریمو می زنیم بیرون...تازه اگه می شد +PP و +MM رو با خودمون می بردیم...
خدا بد نده وقتی این دو حالشون بد باشه و یا در و دپ زده باشن...فقط اون یکی می تونه این یکی رو آروم کنه و یا این یکی اون یکی رو...نه ما و نه مادر و پدر و نه هیچ فرده دیگه ای...هر چند که تازگیا با هم حرفشون شده...
امروز دوباره بارون ارومد...یاد قدیما افتادیم...
تو خانواده ی ما تقریبا همه زیاد خواب می بینن ولی خوابای مرتضی در یه حجم دیگه ایست...معمولا روزی 3تا خواب نبینه روزش روز نمی شه!...بعضی وقتا میاد و خوابشو برامون تعریف می کنه...بیشتر از همه برای من...امروز خوابی دیده بود که تنهای تنها شده در کل دنیا و همه چیز تقریبا رو به نابودی رفته ولی در همون بی رمقی دنیای آخرین تونسته بود "فرنی" رو پیدا کنه!!نمی دونی چقدر هیجان داشت...چشماش برق می زد...
راستش از جهت فکر کردن فرنی رو دست نداره...کله خانواده یه طرف فرنی این طرف...
روزایی می شه که کلی رو تخته مورد علاقش دراز می کشه و فکر می کنه...فکر،فکر و فکر...
.
.
.
.
دارم به آهنگ فیکس یو گوش می دم...آهنگ مورد علاقشون...
قراره دسته ++Pرو بگیرم ببرم بیرون ...ساعت الان 23:40 دقیقه هست...یه روزه کامل با انواع احساساتم این متنو نوشتم...امیدوارم که همیشه خانوادمون و همه ی خانواده های دیگه در کنار هم جمع باشن و شاد و خوشحال و موفق...;)
پی نوشت:
این قسمتی از طومار خانوادگی ماست...به احتمال در آینده کامل تر خواهد شد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:17  توسط مرتضی
|
یه تو و خودم و ++J:
احوال پرسی(1)
اینجا همه هرلحظه می پرسند:
-"حالت چطورست؟"
اما کسی یکبار
ازمن نپرسید:
-"بالت...
اسفند 70.(مرحوم)قیصر امین پور
من تغییرات لحظه ایم به این شدت و سرعت نمی باشد...نه،قبول ندارم....
کوچک تر که بودم فکر می کردم که هرچقدر مودب تر باشم به افراد می توانم نزدیک تر بشوم...این با من بوده است تا تقریبا اکنون...مدتی است(اندک) که به این اعتقاد رسیده ام که نظم و ادب بسیار مانع رشد و برقراری ارتباط های انسانیست...
با این وجود ترک عادت چندین ساله زمان می برد...زمان...
چند سالی است که هر متنی را که می خونم انگار نویسنده اش مقابلم نشسته...با صدای خودش،رفتار ظاهری دست و صورت و مکث های کلامی و ...و همان تن صدا...
برای همین است که نوشتن و خواندن رو دوست می دارم در مقیاس بسیار بسیار زیاد...
دوست دارم خاطره گفتن رو...از گذشته گفتن ها...
امروز حتی برای اینکه اون یه مقدار مغرور بودن رو هم از بین ببرم ... در راه رفتنم تغییر ایجاد کردم...می دونی وقتی هیجان دارم و انرژی خیلی محکم و تند راه می رم،آستین دوستو بالا می زنم و سرم و بالا می گیرم...ولی امروز بر خلافه همه ی این کارو انجام دادم...سعی کردم رو زمینی(منظورم کله زمین هاست) که صاحبش نیستم مغرور نباشم به هیچ وجه
دلم پرواز کردن می خواهد...دلم ترس بسیار می خواهد تا قدر نزدیک بودن نزدیکان رو بیشتر بدونم...
خداحافظی کردن رو قبول ندارم...متنفرم ازین کلمه...متنفرم...
این است آرزوی یک برادر: ...
پی نوشت :
این متن اصلی نیست...حذف شده است جاهاییش به منظور فهم همگانی!(یا بهتر است بگویم برای اینکه همگان آن را نفهمند!!!)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:27  توسط مرتضی
|
دلم دوباره برای دوربینم تنگ شده.به خصوص وقتی به تک پایه بسته می شه!...
دلم برای اون عکسای دسته جمعی تنگ شده...
دانشکده که رفتم واقعا اینو از تمام وجودم حس کردم که این جریانات اخیر برادر رو در مقابل برادر قرار داده و چشم در برابر چشم...
دلم برای حوض مسجد لرزاده امون تنگ شده...حوضی که مدت هاست برداشتنش!
امروز یاد این افتادم که وقتی که کوچولو بودم(زیر5سال)یه بار با جدم(پدر پدربزرگم)رفته بودیم مسجد محله...
تاحالا شده یه هندونه رو از بالای پشته بومه خونتن ول کنین پایین؟!!!...یه بار آزمایشش ضرر نداره!!!(فقط مواظب باشین روی سره فردی نخوره!چون می میره!!)
تا حالا لواشک 7 ساله که یه طرفش سهمه موشا بوده خوردین؟!!!
تازگی ها به ابرها نگاه می کنم ولی نمی فهمم به کدوم سمت می رن!
تازگی بیشتر راه می رم تا سوار تاکسی و اتوبوس...
تازگی ها دلم بدجوری تنگ می شه برای نوشته و اجراهای آقای رادی....
مدت هاست شعرای "سید حسن حسینی" نخوندم...کجایی که ببینی سره ارزش هایی که ایستادید چه در حاله آمدن است...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:44  توسط مرتضی
|
سلام
داشتم فکر می کردم با خودم...
داشتم به تغییر کردن و این روند فکر می کردم...
به اینکه آدما برای رسیدن به اهدافشون تغییر می کنند...
داشتم به این فکر می کردم که ما هم برای رسیدن به همدفمون تغییر کردیم...خیلی بیشتر ازون چیزی که به نظر دیگران می یاد و خیلی بیشتر از ظاهرمون...
دارم به این فکر می کردم که اگه این تغییر که به نظرم بسیار هم مثبته روی نمی داد الانی اصلا برامون وجود داشت؟الانی وجود داشت که شاید دور باشیم ولی باز نزدیکیم؟..."خیلی دور و خیلی نزدیک"
گاهی که چه عرض کنم،حتی شده بارها در یک شب به آسمان نگاه کنم و به دنبال ستاره ی Kmax باشم.
پرنور است و متفاوت...همیشه ی خدا بالای پنچره ی اتاقم است...می درخشد...این چندین شب که آسمان هم مثل دل اکثر ایرانیان ابریست،دلم برای دیدنش بسیار بسیار تنگ شده...
بله...درست است...ما نیز تغییر کرده ام...قبول دارم که تغییر کردن درد دارد...زیاد هم درد دارد ولی باهم بودنمان(اتحادمان) بسیار شیرین تر ازین است...پس قدرش بدانیم ;)
پی نوشت :
متن کاملا پیوسته است...به این معنی که از اول تا آخرش فقط در مورد یک مطلب صحبت کرده است(حتی اگر ظاهرش اینطور نباشد!)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:34  توسط مرتضی
|
یک دفعه یاد کتابه "فرنی و زویی"افتادم...
کتابی از مجموعه داستان های خانواده ی "گلس"(glas)...خانواده ای که 7 فرزند دارند...
فرنی و زویی کوچکترین اعضای خانواده هستند...فرنی خواهره!و زویی برادر!!...بادی خان داداشه(!)خانواده می باشه(اگه اشتباه نکنم) و یه برادر دیگه که این دوتا هم بزرگ ترین هااند و نزدیک از لحاظ سنی به هم...و دوتا دوقلو...و یه خواهر وسطی...البته اگه حافظم درست کار کرده باشه...
مهم اش فرنی و زویی هستند که از جهت سنی هم تقریبا برابرند،فرنی کمی بزرگ تره...یادمه از وقتی که کوچیک بودم احساسه همزاد پنداری با زویی داشتم...جالبه و الان بیشتر شده...خیلی بیشتر
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:51  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:36  توسط مرتضی
|
امشب کمی حسودیم شد...
نه به فردی بلکه به یه شی!
راستش به "زودپز" حسودیم شد!!!
می دونی موجوده(!) جالبیه...مثل خیلی از ما آدما نیست که با یه فشار داخلی یا خارجی از هم گسسته بشه...تحمل اش زیاده بنده خدا(!)
البته این نکته رو نمی دونم که اونم مثل ما می تونه تحمل دوری بعضی از اعضای خانوادشو داشته باشه یا نه؟یا اینکه رفتارش مثل ما می شه؟...می دونی تحمل اش سخته...زیادی سخته...فشار داره میاره...بدجوری
دوستان خیلی لطف دارن ، همیشه مخاطب نوشته هام رو خودشون در نظر می گیرن!!! البته فکر کنم واضح باشه از نوشته هام ولی برای شفاف سازی(!) :مخاطبش کاملا خودم می باشم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:32  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:35  توسط مرتضی
|
دارم به این فکر می کنم که چقدر گناهه بزرگیه وقتی که یه مطلبو و یا رفتار دیگران رو در مکان رخدادش و اون موقعی که لازمه درک نکنم؟!
(منظورم از گناه، گناه شرعی نیست)
و یا اینکه باز این گناهه منه که چون به اندازه ی فرد مقابل باهوش نیستم نگیرم داره چی می گه؟
نمی دونم...نمی خوام خودمو توجیح کنم...
معمولا در این مواقع حالم بدجوری می گیره.... :|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:41  توسط مرتضی
|
سلام
بالاخر امسال هم مریض شدم!...خداروشکر زیاد سنگین نبود و نیست ولی خب دیگه...
نمی دونم ولی فکر نکنم اونقد تب کرده باشم که به دیوانگی مایل بشه!! :)
البته اوجش دیشب بود و اینکه حاصلش خوابی آشفته که در اون نامزدهای انتخاباتی به هر شیوه ای دست به لابی زدن می زدن!...
...راستش فکر کنم کلا به این مریضی و تب نمی گن(!) و من الکی بهانه می خواستم برای کارهایم، که به دست آوردم!!!
باشد فعلا بروم استراحت کنم و شماها نیز به جای این همه به فکر دولتمند بعدی به درساتون برسید!! ;)
هنوز 1 دقیقه وقت دارم!
خونه موندن فواید بسیاری داره از جمله اینکه دلت برای دوستان و نزدیکان و دیگره خانواده ات تنگ می شه و قدر می دونی ... قدر اول خونه رو و دوم خانواده و سوم نزدیکان و دوستان و اینکه به اشتباهات و نقاط قوتت هم تا حدی بیشتر پی می بری...
خوش باشی ;)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:5  توسط مرتضی
|
یادم میاد زمانی رو که با دوستی هم دبیرستانی به این نتیجه رسیدیم که ما(هم دبیرستانی ها)یاد گرفته ایم که ظاهر عقاید و افکار و(ظاهر) حالات درونی و قلبیمون از دید دیگران ثابت و مستحکم به نظر بیاد...درسته...ما ظاهری نسبتا مستحکم تر از دیگران داریم...ولی خودمون هم می دونم که زیر این پوسته مثل همه افراد دیگه کاملا معمولی هستیم...حتی به این دلیل ضعیف تر نیز شده ایم...
نه این طوری فکر نکن...کافیه کمی از نزدیک تر نگاه کنی...همون فرده شکننده ای رو می بینی که احتیاح اساسی داره به کمک اطرافیانش برای ادامه ی زندگی...همون فردی که تو تنهاییش غرق هم می شه...همون فردی که نزدیکان و خانوادش بهترین گریزگاه تنهایی هاشه...حتی برای یه لحظه و حتی با فکر کردن به اون ها و یا به یادآوری خاطرات دور و نزدیکشون،فردی که با یه خنده اشون کلی شاد می شه و انگار دنیا رو بهش دادن و با یه تلخی براشون ،ناراحت روزگار...فردی که علاوه به ظاهر مغرور و خودپسندش همیشه فکرش پیشه خانواده و نزدیکانشه و نه کار و نه دانشکده و نه حتی مهم ترین حرفایی که آینده ی خودشو تعیین می کنه...
من همون فردی هستم که یه تابستون کامل نتونستم خودمو آروم کنم ولی حظوری فردی به مانند kmax آرامشی رو به همراه داشت که هیچ وقت برمن غالب نشده بود
هرچند هم که مغرور باشیم یاد گرفتیم وقتی نمکی خوردیم نمکدون رونشکنیم و از صاحب سفره تشکرات کافیو به عمل بیاریم،قدر بدونیم نعمتی رو که نزدیکی به ما هدیه داده...حال به خصوص که هدیه ای باشد به این بزرگی...
راستش آخرین لبخند اسپیسی را بسیار دوست دارم...پاک با تمام هیچان زندگی کردن...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:3  توسط مرتضی
|
از حواشی خانه نشینی های قبل از امتحانات افزایش فکر های بیهوده هستند که تقریبا هدفه خاصی رو دنبال نمی کنن و یا به عبارت دیگه تکرار مکررات اند و بیشتر برای رفع خستگی ناشی از حجم درس های نخونده به وجود می یان!...
داشتم فکر می کردم که چقدر دوست داشتم پیانو می زدم!...آره من تو زندگی ام تا به حال تقریبا هبچ سازی نزدم البته به جز سازدهنی پلاستیکی بچگیام و Hohner حال حاظر و...و دو سه باری هم دستم به سیم سه تاره خودره!!!
ازین ها که بگذریم،در بعضی موارد حس هایی دارم که جالبه برام همیشه(جالبیش ازینجا برام ناشی می شه که قبل از انجام کارهای مربوط به اون هاست و درسته اند در اکثر موارد)...مثلا اینکه من همیشه خوب فوتبال بازی می کنم ،هیچ وقت کوهنورد نمی شم حتی به شیوه بدترین آماتور ها،راننده ی بسیار خوبی خواهم شد،و
ومهم تر از همه ی اینها یه پیانیست حرفه ای خواهم شد!!!...اینو از خیلی وقت پیش حس می کردم...جالبه یه حسه به جلو برنده است که هر وقت احتیاج به هیجان و انگیزه دارم کمک می کنه...
در ضمن تک نوازی پیانو، پیانو و ویولن،پیانو+پیانو و... رو بسیار دوست می داریم...
به این می گن یه پسته "انتلکتوآل"!!!(به فتحه ی الف ، سکون نون ،کسره ی ت،کسره ی لام،سکون کاف،...)
همچنان "نامه هایی به باد (49)"برایم بسیار مهم است.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:35  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:32  توسط مرتضی
|
سلام
قرار است بنویسم تا آرام شوم...می شود پرسید که چرا در این مکان عمومی...راستش خیلی اش اجبار حسم است که می گوید فایده ی اینجا نوشتن بسی بیشتر از کاغذ A4های سفیده روی میزم می باشد و یا آبی نوشته ها و میز نوشته ها و خیلی نوشته های دیگر در مکان های دیگرم...
می نویسم شاید برای افرادی که حس می کنن...یا شاید بهتر باشد بگویم می نویسم تا دیگران نیز اگر بخواهند حس کنند...قرار نیست منطق اش را متمرکز شوید...قرار است حس شود آن چیزی که دل مشغولیم است...
و البته با این نوشتن بارش برایم سبک تر می شود...انگار که آن را بین دوستان عزیزی تقسیم کرده ام...که در واقع نیز این کار صورت گرفته است...
باز قرار نیست نوشته هایم خاص باشند و در موردی، جزء شوند...در همین خطوط که به سادگی در حال ایجادند قوی ترین احساساتم موجودند...
دلم تنگ شده برای روزی که دوربین های امان در خانه بی امان کار می کرد و لحظاتی را به ثبت می رساند که آن را به عنوان "ساده ترین لحظات بیاد ماندی"امان به خاطر می آوریم...لحظاتی آرام...

تازگی ها خواب هایم هم دستخوش تغییرات شده اند...البته آنها که از 2 سالگی عالمی جداگانه برایم بودند و بدون هیچ ارتباط منطقی با این دنیای روزانه ام...ولی انگار آنها هم این روزها کمی اعتراض دارند به وضع موجود و قرار است خودمختارانه تغییراتشان را به وهله ی ظهور بگذارند...که البته گذاشته اند!...(لطفا به خواب هایم انگ فرویدی و یونگی بودن نزنید که متنفرم ازین تحلیل های سطحی...تفاوتشان آنقدر می باشد که در این مغال نگنجد)
الان دارم به این فکر می کنم که چقدر به چشمانم و آن چیزهایی که می بینم باور دارم...راستش تا حده معقولی حرف آن عالم بزرگ را قبول کرده ام...زیاد نیستن...و شاید بهتر باشد شک است به دیده هایم همانطور کهبه شنیده ها...
و ای کاش دوستانم نیز در مورد مواردی که مرا می بینند کمی به خود شک راه دهند...قضاوت زودهنگام آن چیزیست که برگشت ناپذیر است و ویرانگر...دوست ندارم که هیج فردی در رابطه با من به این کار دچار شود...
راستش بیرون را دیده اید...منظورم جریان آب و هواست...درونم شبیه اش است نزدیک این غروب...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:27  توسط مرتضی
|
همانطور که مواقعی هستند در زندگیم که نوشتنم نمی آید،برعکسش نیز صادق است...
می خوام بنویسم از برای نوشتن...دوست دارم تلاش در این کار رو...
می خواستم از تابستون 1 ساله پیش بنویسم...همین ایام و به خصوص کل این فصلی که در پیش هست و اوایل دیگری...می خواستم از دوباره برگشتن انگیزه هام بنویسم...از کمک های بی اندازه ی kmax و -+M ...و البته دیگران..ازینکه چقدر حسه اطمینان بخشیه وقتی افرادی به حمایتت تلاش می کنن...درکت می کنن و در یاری رسوندنت هیج دریغی ندارن...
چقدر دلم تنگ شده برایشان...برای دیدن اشان...
این متن شاید دست و پا شکسته تشکری باشد بر آن همه محبت،دوست داشتن و عزیز شمردن...تشکری بر آرامشی که نیازمند آن بودم...
خوشحالم ازین بابت و به آن افتخار می کنم...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:42  توسط مرتضی
|
می دونی حسم اونقدر بزرگه و داره فشار می یاره که هیچ دوست ندارم در این محیط کوچیک محدووش کنم...نمی خوام اینجا در موردش بنویسم...
دوست دارم هر حرفیو که تو ذهنت هست به اطرافیانم بگم...
دارم تجربه ای می کنم که هیج فردی توش منو یاری نمی کنه...سخته...بعضی وقتا می خوام زمینو گاز گاز بگیرم!...
افراد کمی دورتر خیال می کنن عاشق شدم!!!...می خندم از ته دل به این قضاوت زود هنگام...نه نیستم...راحت باشین!...(منظورم شما نیستین جناب)
محظ رضای خدا هم یه بار بیشتر فکر کنیم تو زندگیامون...محظ بهتر زندگی کردن کمی بیشتر حس کنیم فرد مقابلمونو...
بعضی وقتا راهت اونقدر ناواضح و مه گرفته است که به خودت و کل پیشینه ی رفتاری و مسیری که تا به حال اومدی شک ،بل یقین می کنی که به بیراهست...
تا اندکی پیش چنین حسی به این قوت نبود...چه راحت نوشته های ما زندگیه دیگران را دستخوش تغییراته شدید قرار می ده...
حالم خوب است در کل و طوری نمی شودم ولی یکمی تحمل اش سخت است برایم...
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:38  توسط مرتضی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط مرتضی
|
سلام
یه kmax , مهدی(هاشمی) و ... :
بعضی وقتا آرامش به دست آوردنیست!منظورمه اینه اگه صبر کنی اتفاقی نمیفته...باید براش تلاش کرد و دنبالش گشت...

عکس ار ++J
(با معرفت دل تنگت شدیم)
به مهدی(هاشمی) : من آماده ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:58  توسط مرتضی
|
سلام
راستش ننوشتن این چند مدت از برای نبودن وقت است!!...
وقتی که برای زندگی شخصی خودم و خانواده ام بسیار افزایش یافته...
بعضی هایش هم برای این است که از مواردی اطلاع کامل ندارم و تا اطمینان و یقین اشان هم مانده...پس فعلا برای خودم صبر است و ...وبرای شما را نمی دانم!!
تا بعد ;)
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 2:28  توسط مرتضی
|