در اول درخواستی دارم: لطفا در مورد شیراز نرفتن من قضاوت های شخصی رو درگیر نکنید...در این یه روزی که گذشت حرف های عجیب شنیدم که به من نسبت داده شده بود...
به دلیله کاملا شخصی به این امر مبادرت نکردم پس لطفا به موارد دیگر نسبت اش ندهید
هو الحق
به الطبع جزء این دسته نمی باشم...

نوشتنم می یاد!
امروز یکی دیگه هم از آبی خداحافظی کرد...راستش خداروشکر می کنم که اینقدر تونستیم کنار هم بنویسیم...شاید حالات ایده آل خیلی فاصله داشت ولی بالاخره برای خودش عمل عجیبی بود...
امروز روز جالبی بود...خب یکی نسیت بگه پسر، گلیم تو هم هرجقدر بزرگ باشه یه جایی تموم می شه و خدا بدجوری جلوتو می گیره!(خدا منظورمه و نه خلقش!!)
برای خودش تجربه ی جالبیست.شاید در نظر تصورپذبر باشه ولی مطمئنا کمتر فردی دست به این کار می زنه که ابعاد گلیمشو به دست بیاره!!
نکته اینجاست که وقتی حاصل شد اعداد در صدد جاه طلبی و بزرگ کردنش بر می یای!
امروز باز هزار بار خدارو شکر کردم که به طور ناخواسته(و کمی هم خواسته) از کلی بازیه کودکانه و اعمال دیگه به دور موندم...
چقدر خوبه که آهنگ ها آفریده شدند!...به آدمیزاد انرژی دوباره می دن...یاد خاطرات جالبو زنده می کنن
دلم برای دوربینم تنگ شده...مدت هاست که اون کناره داره خاک می خوره...این عکس هم کلی تلاش بود در راستای اینه که بشه ابرهارو سه بعدی تر انداخت(و یا سایه روشن ها رو بهتر معلوم کرد)

سلام
جالبه!
1)پست نذاشتنم از کمبود مطلب و فکر و غیره نبود و نیست...بلکه از زیادی اتفاقات است!!
2)الان می خواستم متنی بنویسم و کمی از امروز بگم ولی...
ولی
به دفعه حس کردم که بیانش به نوعی تسلیم ذهنی شدن در برابر مسائلی خواهد
بود و این کارو به هیچ وجه دوست ندارم...(البته منظورم نوشتنشون در این
مکان است و نه درد و دل برای دوستان ونزدیکان)
(چند دقیقه گذشت)
دارم لبخند شیطنت آمیز می زنم!!!...
و الان واقعا در حاله انرژی جمع کردنم...
واقعا احتیاجی به پیچیده فکر کردن زیادی نیست(!)
و اینکه صف شکن بودن با تسلیم شدن در تناقضه...
دارم لذت زندگیو به معنای واقعی می برم...


و در مورد عکس هم : بسیار شاد است به خصوص ترکیب نورش!...
انجام دادن این موارد : فکر کردن،خواندن،نوشتن،حرف زدن، دوست شدن و دوست بودن و دوست داشتن،
این طور بودن : اول، صف شکن، موفق، شاد،
جدا کردن حریم خصوصی و عام به طرز بسیار مشخص و دقیق...
این طور نبودن : حسود، عصبانی، مغرور،
(راستش کمتر کسی هست که عصبانیتم رو دیده باشه...خدارو شکر که کم اند و بد به حال خودم که حالت بسیار وحشتناکیست!!!...)
احترام به سن افراد ...و نون و نمکی که با هم خوردیم و یا می خوریم...
یک حرفو بیشتر از یه بار نمی زنم...وقتی دوبار شد فرده مقابلو به شدت دوست دارم...اگه از دومرتبه بیشتر شد مطمئانا طرف به عنوان یکی از اعضای خانواده ی ما به حساب می یاد(چه خونی باشد و چه نباشد، عضو خانواده شده)
و غیره!
افتخارات :
ازینکه بچه ی جنوب شهر و محله های خراسون(و یا به قول دوستان خراسان!) و لب-خط هستم به شدت افتخار می کنم
به اینکه فیزیک می خونم و دانشکده ی فیزیک قبول شدم(به مقادیر بیش از توصیف)
و غیره!
و برای اینکه کار دیگران راحت شود(!)...
از تمامه دوستانی که اسمشان در زیر آمده و افرادی که این متن رو می خوانند، دعوت به عمل می آید در این (به قول دوستان)بازی(که نمی دانم چه اشتراکی با بازی کردن دارد!) شرکت نمایند...(کاملا جدی است این دعوت)(در هر مکانی که راحت ترند :وبلاگ،360 و ...)
(اینها پیوند های من اند!به همان ترتیبی که هستند)
بهرامی
مهدوی
بورونی
جعفری
یه آشنا
پاک نیت
قریب(87)
هاشمی
نوری جاوید
متشرعی
ایرانی
روزی روزگاری من
شاددل(87)
احمدی
ژوکر
بستانی
رحیمی(87)
خجسته
خلجی
نژادیان
نادر اصفهانی
محمد آقایی
جنابی
مصفا
شیرازی
نمکی
یزدانی(ادن)
بیگی
فرهانی
کاواکیّون!
جهان گیری
حسینی
فلانی
اسکندری
سالاری
احسانی
سرّاج زاده
صالح پور
طاهرپور
پور بخش
طهرانی
مسیحی
حجاریان