تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

سلام
در اول درخواستی دارم: لطفا در مورد شیراز نرفتن من قضاوت های شخصی رو درگیر نکنید...در این یه روزی که گذشت حرف های عجیب شنیدم که به من نسبت داده شده بود...
به دلیله کاملا شخصی به این امر مبادرت نکردم پس لطفا به موارد دیگر نسبت اش ندهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:40  توسط مرتضی  | 

تقدیم به تمامه افرادی که می خواهند اینطور باشند در زندگی و به این صورت فکر کنند!!!

به الطبع جزء این دسته نمی باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:20  توسط مرتضی  | 

نوشتنم می یاد!

امروز یکی دیگه هم از آبی خداحافظی کرد...راستش خداروشکر می کنم که اینقدر تونستیم کنار هم بنویسیم...شاید حالات ایده آل خیلی فاصله داشت ولی بالاخره برای خودش عمل عجیبی بود...

امروز روز جالبی بود...خب یکی نسیت بگه پسر، گلیم تو هم هرجقدر بزرگ باشه یه جایی تموم می شه و خدا بدجوری جلوتو می گیره!(خدا منظورمه و نه خلقش!!)
برای خودش تجربه ی جالبیست.شاید در نظر تصورپذبر باشه ولی مطمئنا کمتر فردی دست به این کار می زنه که ابعاد گلیمشو به دست بیاره!!
نکته اینجاست که وقتی حاصل شد اعداد در صدد جاه طلبی و بزرگ کردنش بر می یای!

امروز باز هزار بار خدارو شکر کردم که به طور ناخواسته(و کمی هم خواسته) از کلی بازیه کودکانه و اعمال دیگه به دور موندم...

چقدر خوبه که آهنگ ها آفریده شدند!...به آدمیزاد انرژی دوباره می دن...یاد خاطرات جالبو زنده می کنن

دلم برای دوربینم تنگ شده...مدت هاست که اون کناره داره خاک می خوره...این عکس هم کلی تلاش بود در راستای اینه که بشه ابرهارو سه بعدی تر انداخت(و یا سایه روشن ها رو بهتر معلوم کرد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط مرتضی  | 

به جناب : mirsanea@yahoo.com
سلام...راستش شما را فعلا نمی شناسم برای همین دلیلی بر انجامه کاری که فرموده بودین نمی بینم...
و در ضمن چت نمی کنم مگر بر موجح  و مسلم بودن هدفش...
اگر خواستید می توانید شماره ای بدهید تماس می گیرم وگرنه که مارا به خیر و شما را به سلامت
(اگر مانعی است می توانید پیام خصوصی دهید)
یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط مرتضی  | 

 برای kmax :

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:15  توسط مرتضی 

نامه هایی به باد(46)

پستی برای دیشب بود ولی متاسفانه در آن زمان آپ نشد...(نمی دانم چرا)

سلام

جالبه!

1)پست نذاشتنم از کمبود مطلب و فکر و غیره نبود و نیست...بلکه از زیادی اتفاقات است!!

2)الان می خواستم متنی بنویسم و کمی از امروز بگم ولی...
ولی به دفعه حس کردم که بیانش به نوعی تسلیم ذهنی شدن در برابر مسائلی خواهد بود و این کارو به هیچ وجه دوست ندارم...(البته منظورم نوشتنشون در این مکان است و نه درد و دل برای دوستان ونزدیکان)
(چند دقیقه گذشت)
دارم لبخند شیطنت آمیز می زنم!!!...
و الان واقعا در حاله انرژی جمع کردنم...
واقعا احتیاجی به پیچیده فکر کردن زیادی نیست(!)
و اینکه صف شکن بودن با تسلیم شدن در تناقضه...
دارم لذت زندگیو به معنای واقعی می برم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(45)

نامه ای به یک دوست:

سلام...خوبی؟...

سخت است  شروع کردن این متن ولی باید بنویسم اش تا شاید مقداری به کاری که کرده ای بیشتر فکر کنی...البته شاید هم نکنی و بخندی و بروی، ولی به نظرم اتفاق اول رخ می دهد
تا شاید کمی پشیمان بشوی...حتی نه به خاطر تاثیر عملت بر دیگران،بلکه به خاطر خودت و آبرویی که داری(البته اگر چیزی مانده باشد)
یادت است امروز داد می زدی که:"من آبرویی ندارم!همه می دانند که بی آبرویم؟"(منظور از "من"شخصه این دوستمان است)
راستش آن موقع ناراحت شدم...نه از رفتار ناهنجارت بل از اینکه هم آبرو داشتی و هم شان و ...حداقل برای من داشتی(و داری)...و این را در نظر نگرفتی...

می دانی چه کار کرده ای؟...بعید می دانم...از دیده خودت شاید ولی ما را در نظر نگرفتی...تلاش افرادی که سعی در بهبودی داشتند...افرادی که وقت و زندگی اشان به کاره عبثی به باد رفت...
می گویی دلیل داشتی و اعتراضی بود به وضع موجود!!...
واقعا این روش اش بود؟!!!...دل دوستان را شکستن؟!...
به قول خودت: آفرین...برنده شده ای!...

نمی دانم چه بگویم؟!...
فقط این را اشاره کنم که اطرافیان دانشکده ای(خود را مستثنا می بینم)با فرهنگ ترین افراد زندگی ات خواهند بود...مطمئنا هر فرده دیگری در چنین جایگاهی قرار می داشت به جز استخوان های شکسته ای از تو بر جای نمی ماند!(جهت اطلاعات بیشتر می توانی به تاریخ نزدیک انتخاباتات در دانشکده های دیگر دانشگاه تهران مراجعه نمایی)...

تو هنوز دوست ام هستی ولی فردی که اشتباهش آنقدر واضح و آشکار بود که بخشیدنش سخت است...سخت به معنای واقعی کلمه...
نمی دانم ناراحتیم را به چه صورت از بین ببرم...نمی شود...

دوستی گفتند بخند به این ماجرا...گر گرفتم ازین حرفشان...گفتم : خودتان هم نمی خندید...خودتان اگر جای من بودید غوغایی به راه می انداختید...حال می گویید که آرام باشم در حالی که در نهایت آرامش ممکنه به سر می برم...

گفتی که ناراحت می شوی پشت سرت حرفی بزنم...راستش این نه راه ماست و نه اعتقاد و نه روش ...و تمام سعی ام بر این اسن که اینگونه اتفاقی برای هیچ فردی رخ ندهد...
راستش این نوشته ازآن جهت است که همیشه می گویی حرفایم را رک در موردت بزنم...
و من هم رک بودم (تا حدی)...

قرار شد فردا بحرفیم...راستش تصحیح می کنم که بحرفی(و نه من)...برای مدت ها حرفی ندارم برایت...
شبت بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:39  توسط مرتضی  | 

خوب این هم از امتحان امروز!!...خداروشکر!
دلم برای اینجا تنگ شده بود...


و در مورد عکس هم : بسیار شاد است به خصوص ترکیب نورش!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:22  توسط مرتضی  | 

ممنون از رضا که دعوتم کرد...
شاید این مواردی که نوشته می شن به طور دقیق در این دو دسته بندی قانون و افتخارات تفکیک نشن...ولی حداقل برای فرد من مهم هستند و مهم نیست که در کدام گروه می باشن!

قوانین :

انجام دادن این موارد : فکر کردن،خواندن،نوشتن،حرف زدن، دوست شدن و دوست بودن و دوست داشتن،

این طور بودن :‌ اول، صف شکن، موفق، شاد،

جدا کردن حریم خصوصی و عام به طرز بسیار مشخص و دقیق...

این طور نبودن :‌ حسود، عصبانی، مغرور،
(راستش کمتر کسی هست که عصبانیتم رو دیده باشه...خدارو شکر که کم اند و بد به حال خودم که حالت بسیار وحشتناکیست!!!...)

احترام به سن افراد ...و نون و نمکی که با هم خوردیم و یا می خوریم...

یک حرفو بیشتر از یه بار نمی زنم...وقتی دوبار شد فرده مقابلو به شدت دوست دارم...اگه از دومرتبه بیشتر شد مطمئانا طرف به عنوان یکی از اعضای خانواده ی ما به حساب می یاد(چه خونی باشد و چه نباشد، عضو خانواده شده)

و غیره!

افتخارات :

ازینکه بچه ی جنوب شهر و محله های خراسون(و یا به قول دوستان خراسان!) و لب-خط  هستم به شدت افتخار می کنم

به اینکه فیزیک می خونم و دانشکده ی فیزیک قبول شدم(به مقادیر بیش از توصیف)

و غیره!

و برای اینکه کار دیگران راحت شود(!)...
از تمامه دوستانی که اسمشان در زیر آمده و افرادی که این متن رو می خوانند، دعوت به عمل می آید در این (به قول دوستان)بازی(که نمی دانم چه اشتراکی با بازی کردن دارد!) شرکت نمایند...(کاملا جدی است این دعوت)(در هر مکانی که راحت ترند :‌وبلاگ،360 و ...)

(اینها پیوند های من اند!به همان ترتیبی که هستند)
بهرامی
مهدوی
بورونی
جعفری
یه آشنا
پاک نیت
قریب(87)
هاشمی
نوری جاوید
متشرعی
ایرانی
روزی روزگاری من
شاددل(87)
احمدی
ژوکر
بستانی
رحیمی(87)
خجسته
خلجی
نژادیان
نادر اصفهانی
محمد آقایی
جنابی
مصفا
شیرازی
نمکی
یزدانی(ادن)
بیگی
فرهانی
کاواکیّون!
جهان گیری
حسینی
فلانی
اسکندری
سالاری
احسانی
سرّاج زاده
صالح پور
طاهرپور
پور بخش
طهرانی
مسیحی
حجاریان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:28  توسط مرتضی  |