تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه هایی به باد(44)

دیروزی که گذشت در دانشگاه مشغول نوشتن بودم...برای خودم و نه دیگران
ناگهانی بود و طولانی...حس می کردم باید مواردی که در ذهنم هستن ،حتما نوشته بشن تا راحت تر بتونم کارامو ادامه بدم...یه جور ایجاد فضای خالی برای آینده ای نزدیک...(ارتباطی هم به بحث دیروز نداشت)
بعدش آرامش بود و آرامش...
نمی دونم چرا ولی نوشتن همیشه اینطوریست...
ازون موقع به بعد راحت تر تمرکز می کنم،راحت تر به یاد می یارم و راحت تر به خاطر می سپرم...فکر کنم بنده ی خدا داشت فشار زیادیو تحمل می کرد و خودمون نمی فهمیدیم!

در خواب هم،چنین حسی داشتم:

بعد از بیدار شدن شاد بودم...بسیار

(نمی دانم عکس از برای کیست)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:50  توسط مرتضی  | 

معذرت خواهی(2)

قکر کنم یکمی(!) زیادی تند رفتم!!!
نمی دونستم فرده مقابل اینطوری می شه!...حس می کنم یکمی(!) دله بنده ی خدارو زیادی تحت فشار گذاشتم(از نوعی که دچار سردرگمی هم شد!)و صدای خورد شدنه یه سری چیزا بلند شده!!
(راستش ماها خودامون اینطوری همیشه با هم هستیم و برای همین عادت کردیم!(لزوما روند خوبی نیست ولی بحث سره اینه که عادت شده))

می گن(از 1500 سال پیش) یه دوست که دوستشو بشکونه موظفه که دوباره به حالت اولش برگردونش!...

خب...فرضا که همه ی این حرفا هم درست نبوده باشه و طرف طوریش نشده باشه(که شده) باز عمل من از دیده ناظره خودم(تاکید می کنم ناظر خودم چون فقط خودم هستم که احساساتمو در لحظه می دونم و دیگران رسما خبری ندارن ازینها)عملی ناپسند بوده...هر چند که حرفام رو بهشون اعتقاد دارم ولی می تونستم به قصدی دیگه بزنم...قصدی که کمتر از من ناراحت بشین...و متعالی تر می بود(رو این جمله ی آخر قضاوت نکنین لطفا چون باز از جنس احساساته ناظره خودمه!)

در هر صورت معذرت...(نوشتنش راحته ولی حسش وحشتناک سخته!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:57  توسط مرتضی 

دیروز برنامه ی گروه کوه بود(در آمفی)
برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که خیلی اهل این موارد نیستم...
اهل این موارد نبودن به این معنی نیست که خوشم نمی آید...بل برعکس،بسیار هم مشتاقم...
ولی افراد معمولا کوه می رن که آروم تر بشن ولی من انگار بیشتر تحت فشار قرار می گیرم!(دشت و بیابون بسیار با کوه فرق دارن و هرگز در این مقوله جای نمی گیرن!)
فکرم درگیرتر می شه...البته می شه گفت مقادیر زیادیش برای این نوع(کوه رفتن جمعی)است!!!...


من و "" بحث می کردیم:

یه جورایی حرف در مورد تغییراتی بود که دیگران وارد سیستمت می کنن...شاید بهتر باشه بگم که در بعضی موارد باعث می شن که کلا بنیان فکریت نابود بشه!...شاید بگین که این کار هیچ نکته ی مثبتی نداره ولی نظر من و "" این طور نبود.هر چند که نظر خودمامون هم کاملا در راستاهای مختلف(و یا حتی مخالف) بود! ولی نقطه اشتراک در اینچاست که تا شکسته نشه(عقایدمون) نمی تونه بهتر از قبلش شکل بگیره!


به kmax :

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:0  توسط مرتضی  | 

سلام

فعلا درس ها زیاد شده اند(!) وگرنه هستم در این کنار و علاقه مند به پست دادن!

خداحافظ!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط مرتضی  | 

باز پست قبلی برایم بسیار مهم است

امروز بارون زد...بسی خوشحال شدم :


عکس اول از فردی که به یاد نمی یارمش

دومی دانشکده است و سومی خودم...و آخری هم از گوگل گرفته شده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:6  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(43)

be khodaamoun + 87eihaa

bazi vaghta maa aadamaa baayad dar endegiaamoun bishtar sabr konim

!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:50  توسط مرتضی  | 

فردا تولدت است!...امیدوارم این سال نیز بهترینه سال ها باشد برایت
تقدیم به امیر(امیری فر):

 به مهدی(طاهرپور)عزیز :

عکس اولی از" آنسل آدامز" است...عملا پدر عکاسی مدرن...فکر کنم اسم عکس "آفرینش"باشد...یکی از برترین عکس های صده ی اخیر

و عکس دومی از ++J


همچنان مطلب قبل برای بسیار مهم است!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

بابت دیروز(جمعه) ممنون

دانشکده وحشتناک سبز بود... :)

امروز اولین روزی بود که قرار بود برای ملت هم تغییر کرده باشم یعنی اینکه دیگران نیز متوجه اش بشوند...این یه تضمینه برای خودم...برای اینکه تحت یه فشار خارجی باشی و مجبور به تغییر بشی(یعنی راهی برای بازگشت و یا راه عقب رفت خودت نزاری!)...فکر کنم واضح باشه و اگه نیست کاری از دستم بر نمی یاد!
سخته...واقعا سخته که بخوای چیزی که اعتقاد داری بهش،بذاری کنار و به روندی رو بیاری که آینده اش روشن نیست...(وچرا کنار گذاشتن اون روند؟...خب به الطبع فوایدی داره این تغییر وگرنه که کاره بیهوده ایست!!...)

امیدوارم که افرادی که نزدیک ترن حال و هوای این دورانمو درک کنن...می دونم کم تر هستم و شاید خیلی موارد دیگه ولی...حداقل برای خودم احتیاج است.

نمی دونم از متن بالا ه برداشتی کردین ولی این به موضوع شاد و خوشحال بودنم ارتباطی نداره...کاملا در شرایط بهینه ای هستم و رو به راه   ;)

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 1:4  توسط مرتضی  | 

سلام

اولش این است که :‌ ننوشتن هم دلیلی دارد!...و نه از برای اینکه مطلب کم بود و یا به بن بست فکری رسیدم و یا موارد دیگه!...می خواستم نوشته ی قبل بیشتر در نظر باشد....همین!

دوم :

و تقدیم به ++J :

سوم : 

فعلا همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 15:49  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(42)

واضحیات(!) :

اوه!!...جالبه کلی دارم می گردم که یه کتاب پیدا کنم در این اینترنت، هر وقت که دقیقا حس می کنم دارم بهش می رسم یا قطع می شم یا دانلود نمی شه و یا ...   :|
می گن جوینده یابنده هست ولی نه اینطوری!

بگذریم...

عملا نامه ای به یه دوست:

راستش داشتم به موردی فکر می کردم که همیشه برام سواله...
اینکه شان یه فرد چیست؟در چه حد هست و چی جوری تعریفش می کنن افراد؟ویا اینکه با چه روند هایی کم و زیاد می شن؟!!

فکر کنم همه یه تعریف به نسبت مشترک ازین کلمه داشته باشن...و به همین دلیل و همچنین تنبلی بیش از حد خودم(!) فعلا به بقیه سوالام می خوام فکر کنم!

برام همیشه جالب بوده که چرا ملت(منظورم افراد یه جامعه است و خودم نیز و نه فقط دوستان هم دانشکده ای) مثلا وقتی می رن کوه اینطوری هستن و یا وقتی کنار هم جمع می شیم یه وقتایی کارایی می کنیم که خودمون هم متعجب می شیم...چرا بعضی افراد راحت حرفا و کار هاییو انجام می دن مقابلمون و ما هیچ هم نمی گیم و می ذاریم که بگذره...
چرا ما آدما شان خودمونو رعایت نمی کنیم؟!حرمت خودمونو می شکنیم...

چرا در جمع هایی رفت و آمد می کنیم که تمام ارزش هامونو به سخره می گیرن و تازه خودمون هم بهشون می خندیم؟!
چرا باید اجازه بدیم یکی به این راحتی بیاد شخصیتمونو به بازی بگیره و خودمون نفهمیم؟!
چرا خودمون باید ارزش خودمونو نابود کنیم؟!

یاد "کلینتون" افتادم...اواخر دوره ی دوم ریاست جمهوریش عملا با اون فساد اخلاقی ای که به بار آورد حزبشونو به فنا داد...
جالب اینجاست اگر به آمار و گزارش ها دقت بشه خواهید دید که مردمشون از بابت این کار ناراحت نبودن...ازین ناراحت بودم که شخصی با چنین شان بالایی، فردی که عملا رهبر یه روند جهانی بود دست به چنین کاره بی ارزشی زده...ناراحت ازین بودن که رییس جمهورشون هم شان و حرمت خودشو نگه نداشته...و این براشون سنگین بود

بله...حکایت ما هم با چند order کمتر شبیه همین قضیه است

آره...همه امون دوست داریم بخندیم و به یاد بچه گیا ،کودک بشیم...و یا اینکه در جمع های خنده آور(!!!) شرکت کنیم...
قبول...ولی
ولی سوالم اینجاست که تا کجا؟...یعنی اینکه چه موردی حد می ذاره بر این روند که اتفاقات و مشکلات بد پیش نیان؟...
به نظرم یکیشون همین حفظ حرمت و شان شخصی است(توسط هر فرد برای خودش)

این همه بالا پایین پریدن ها برای این بود که به بگم
دوست عزیز...اینجایی که ایستادی در اندازه ی تو  و مناسب شان ات نیست...
و اینکه چقدر دوست داشتم بهت مستقیم می گفتم که از چه نعمتی برخورداری...یه بار به خودت نگاه کن و گذشته و به خانوادت...به جایی که درس خوندی و می خونی...به قابلیتیایی که داری...
من نمی گم که چه جور باید با دیگران رفتار کنی(و کنیم)ولی فکر کنم این همه جای دنیا ثابته که آدم باید قدر و ارزشو خودشو بدونه و دست به هر کاری نزنه...
قدرتو خودتو بدون لطفا و اینکه ...
و اینکه روزه آخر سال تحصیلی پارسال موردیو یادم رفت و الان می خوام کاملش کنم(وسط لابی) : اینکه یه ناظر خارجی اگه بهت نگاه کنه یه ارزش گزاری بالا انجام خواهد در مورد شخصیتت...بالاتر از خیلی از افراد این دانشکده و بالاتر از خیلی موارده دیگه که فکر می کنی...و در این مورد حتی لحظه ای هم شک نکن...شک نکن که در مکان بالایی هستی ولی ...ولی باید با دقت تر رفتار کنی در مورد خودت...

همین!

ممنون ;)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 2:18  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(41)

تقدیم به همه...

این خیلی شبیه به قسمتی از دنیای منه!!!

پی نوشت:

عکس از Vittorio Pellazaa(واقعی است!...نقاشی نیست!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:22  توسط مرتضی  | 

چه خوب که می شه اینجا فارسی نوشت!
راستش کمی ازون لینوکسمون بیرون اومدیم!...بعد دیدیم که هر کاری کردیم نشد روی این بنده ی خدا (ویندوز 2000) فارسی نصب کرد!!...خب اومدیم در قسمتای کامنتای مهدی(طاهرپور)عزیزکه خودش زبان ما رو هم داشت!...
بگذریم!!...

داشتم به این فکر می کردم که شخصیتای مثلا کتاب خداحافظ گری کوپر"" و غیره زیادی بهشون پرداخته شده!...منظورم این نیست که کناری گذاشته بشن ولی ای کاش "ایوان" برادران کارامازوف و یا شخصیته دوست داشتنیه دیگر هم در زندگیمون بیشتر می بودند...
فرق خاصی می کرد؟!...فکر کنم!!...

راستش رو بخواهی دوران اصلا راحتی نیست برای من.. خوش می گذرد ولی اینو باید بگم که اگه تغییر لازم صورت نگیره باید برگشتو و خیلی مواردو از اول درست کرد و این اصلا خوب نیست...
پس بهتره سعی بشه که همین جا اتفاقاته مورد نظر بیفته!...
در ضمن تا اونجایی که می دونم برای همه همچنین لحظاتی در زندگی پیش می یاد...چه زودتر و چه دیرتر!!
نکته ی جالب اینه که ماجرای من شده مثل اونکه خرما می خوره ولی نصیحت به نخوردنش می کنه!...

فعلا برای امشب کافیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 1:44  توسط مرتضی  | 

مدتیه که جلوی کامپیوتر نشستم و دارم فکر می کنم و آهنگ گوش می دم...
کلی اتفاقه که باید نوشته بشن ولی برای هرگدومشون دلیلای بسیاری وجود داره که مانع ازین کار می شن...
و بیشتر از همه اینه که اینجا مکانی نیست برای دل نوشته ها...شاید هر از چند گاهی بین خطوط نوشته ها ازین قوانین سرپیچی می کنم ولی باز نمی تونم بنویسمشون...
و شاید برای اینه که کلا بعضی حرفا رو باید بارشونو تحمل کرد...نه در دل بلکه در فکرت!!
دارم به این فکر می کنم که اصلا باری دارن یا صرفا یه تخیله بزرگه؟!
تازگیا خوابایی می بینم که لذت بخشن از لحاظ پیچیدگیه لحظه ایشون!!...
به این فکر می کنم که باید اول بود...و اول بودن هم ...اول بودن هم دغدغه های خودشو داره...بلکه تنهایی های بیشتری در بعضی مواقع و حتی درد...ولی فکر کنم ارزششو داره...
ما اول بودن یادمون رفته...

(فکر کنم ناکامله متنم!...و در ضمن قصد کامل کردنشو هم فعلا ندارم!
اگه دقت کنید بیشتر شبیه جملاتی بود که از ذهن رد می شدند...بسیار پراکنده بودند...)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:58  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:12  توسط مرتضی  |