نامههایی به باد(40)
راستش هیچ حسه خاصی ندارم...شاید برای دیروز باشد و کاری که انجام دادم و عاقبتی که می دانستم برام پیش اومد!
ساله عجیبی بود(و هست)...از اولش تا به امروز...تو این یه ماهه آخر که وحشتناک اتفاقات غیر قابل پیش بینی(خوب وبد) می یفتاد!
خدا ببخشدم!!!...امسال خیلی اش به سعی و خطا گذشت!...
امروز دوباره دوربینمو به کار انداختم...یادم اومد که چقدر دوست دارم این کارو و چقدر بی تجربه هستم...هم اشتیاق به عکس گرفتن و هم تنفر از عکس هایم!با هم!!
دوست دارم عوض بشم...به کل...نه اون چیزی که دیگران فکر می کنن و نه اون چیزی که شما سره چهار امیر آباد گفتی و نه هیچ مورد دیگه ای...دوست دارم اون چیزی باشم که براش زحمت کشیدم دوره ای و فراموشش کردم در دوره های بعد!!
امسال آخرش مرگ و میر زیاد داشتیم...خدا همشونو بیامرزه...
امسال کلی دوست نزدیک پیدا کردم...افرادی که مفهموم زندگی رو یادم دادن و می دن...شدم مثل اون آدمه تو فیلمه "روز هشتم(جرج را آفرید)" که جرج بهش یاد می ده چی جوری به اطراف دنیاش نگاه کنه...
ممنون از همشون و همتون
امسال کمتر عکس گرفتمو بیشتر به خاطر سپردم....
امسال بیشتر گوش می دادمو کمتر حرف می زدم...(منظورم به آهنگه!)
امسال بارها پیش اومد که فریاد بزنم!....ولی به جاش "میز نوشته های انجمن" حاصل شد که مکانی باشه برای خالی شدنم!!
امسال کمتر فوتبال بازی کردم و بیشتر درد زانو گرفتم!
به روال هر سال فقط یه بار کوه رفتم!...و همچنان موبایلمو عوض نکردم!!
امسال شروع به وبلاگ نویسی کردم!...حجم نوشتنم خیلی زیادتر شد و ...
امسال به روال 3سال گذشته رفتیم زیارت امام رضا(ع)...جای همتون خالی...همه منظورم همه هست...چه معتقد نباشین و چه باشین...
امسال درختای یادگاری زیادی از بین رفتن ولی به جاش 2تای جدید جلوی خونه کاشتیم...به یاد همدیگه...

امسال ساله بی پولی شدید بود!!...بی کاری نیز...
این سال هم گواهینامه نگرفتیم(منظور من و تو و شما است!=سه نفر)ساله جدید شروع می شه...چند ساعت دیگه...دوست دارم مثل گذشته دلم شروع به بالا پایین کردن کنه!...برای همینه تا این وقته شب بیدار موندم...
کم کم داره اینطوری می شه...دلم پاکی می خواد...دلم صفای دوستایی می خواد که خیلیاشون دورن(مسافتی)
در هر صورت...الان حالم خیلی بهتر شده...کم کم دارم حس پیدا می کنم...کم کم بوی بهار میاد...
سال،سال بهترین ها باشه برای همه...
عکس از آرشیوم و تقدیم به همه
