خیلی راحت آدم ها رو دسته بندی می کرد!...این یکی دو دست فاصله ، اون یکی سه دست و دیگری که بسیار نزدیکش بود حداقل یه دست
ماجرای این فاصله ها بر می گردد به اینکه دوست نداشت حتی آدم ها فاصله ی فیزیکی اشان ازش به کمتر ازین میزان برسد...چه برسد به فاصله ی دوستی ها و غیره!
با دوستانش(!)که حرف می زد به طور کامل از قواعدش پیروی می کرد!...این یکی باید فاصله ی بیشتری بگیرد و آن یکی تا اینجا می تواند جلو بیاید...اگر هم کسی می خواست تخلف کند(!)پا پس می کشیدو عقب عقب می رفت تا دوباره اصول رعایت شوند!!
این روزگار و روند مبارک(!) ادامه داشت تا :
روزی به فردی رسید که خواست بهش نزدیک بشه و به عنوان یه دوست بهش کمک کنه...
ولی دوستش(!)نیز از خودش قواعد سخت تری داشت!!...حتی با آدما دوست نمی شد!...چون حالا با هم 1 سال آشنا بودند و کار می کردند و به قول "رومن گاری" : حتی روز های بسیاریو پایه دیوار برلین با هم به اعتصاب نشسته بودن...با این تصاویر حاضر بود جوابه سوال هاشو بده و با هم کمی حرف بزنن...ولی
ولیش اینجاست که دوست ما از فاصله ی یه دست نمی تونست به دوستش نزدیک بشه و بهش کمک کنه!...چون دوستش ازش خواسته بود که به شدت ازین کار بپرهیزه وگرنه حالش بد خواهد شد و رو به قبله خواهد افتاد!...
اینطوری بود که دوست ما(بهتره بگم دوست من به جای دوست ما)ناراحت شد...نه از رفتار فرده مقابل...بلکه ازین سیستمی که اینقدر راحت آدما رو برچسب می زد و نمی ذاشت به دیگران نزدیک بشن...
بعد از یه مدت به این نتیجه ی بدیهی هم رسید که کاره خودش بسیار مشابهه همین است...پس بیشتر ناراحت شد ولی ایندفه از خودش...
در کل، کلی ناراحت شده بود!....
همین!!
(راستی اسم دوستم Ikp است که به طور خلاصه I صدایش می کنم)

بعدش این است که :
(می خواستم ادامه بدهم...ولی فعلا این کار را نخواهم کرد...باید فکر کنم...شاید بیشتر شود این پست)
در مورد عکس :
بسیار دوستش دارم...اولا به دلیل خاطره ای که دارد برایم و دوم به اینکه فرآیند گرفتن اش جالب بود و تقریبا تکرار ناپذیر(عکس در ماشین گرفته شده با سرعت حداقل 60 km/h و خورشید پشت درخت افتاده است!)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:25  توسط مرتضی
|

عکسارو دوره می کردم به این رسیدم...
در واقع کارت پستال است و نه عکس...
یاد دورانی افتادم که علی رضا لوگر نامی هم در دانشکده بود و دیگرانی نیز...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:48  توسط مرتضی
|
هیچ ایده ی خاصه دیگه ای ندارم!...انگار تمام رخ دادها به سمتی می رن که من بشینم و بیشتر سرم به کارای خودم باشه در این مدت...
اگر قبل تر این اتفاقات میفتاد به احتمال کلی در و دپ می زدم ولی امروزه روزی انگار نه انگار...فقط چند ساعت شبهه سردردی که بیشتر برای کم خوابی و خستگی مسیر رفت و برگشت به محل امتحان بود و بعدش خواب و در ادامه اش زندگیه عادیه خودم!...
این روزمرگی نیست...صبر هم نیست...
شاید بشه گفت قبول کردن راحت واقعیتی که در اون دخیل نیستی!...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:13  توسط مرتضی
|
بعضی وقت ها آدم احتیاج داره که به آسمون نگاه کنه و نه هیچ کاره دیگه ای!
کلی حرف برای نوشتن بود به خصوص که تازه هم کنکور تموم شده ولی...دوستی توصیه کردند انرژیمو ذخیره کنم!...به نظر می یاد که ایشون در خشت خام چیزهایی دیدند که باید بهشون توجه کنم!
باشد...
راستش مدتیه کمتر می تونم اون چیزیو که تو ذهنمه بنویسم...و بیشتر دارم سعی می کنم که برای افرادی تعریفشون کنم...شاید این یکی از علت هاست...
همیشه در سال روزای به نسبت زیادی هستند که نوشتن درون ایام سخته...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:38  توسط مرتضی
|
به جناب بستانی :

تولدتان مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:54  توسط مرتضی
|
جالبه سرم داره درد می گیره!...یه زمانی نه خیلی دور ،بلکه زیادی نزدیک فکر می کردم هیچ وقت سردرد نخواهم گرفت!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط مرتضی
می گن(!) آدمایی که تو گروه هایی که عضوشن،محبوب ترن می تون راحت تر ایده هایی که مخالف جمعه مطرح کنن!!
این"می گنی" که گفتم به یه سری دانشمند بر می گرده!
امشب فیلمی به اسم patch Adams دیدم که منو بیشتر ترغیب به این موضوع کرد که باید در جمع هایی که هستم دوستانه تر رفتار کنم و بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم نزدیک بشم به افراد...
و چرا حالا ایده های مخالف؟!...خب پیش می یاد دیگه!!...کم کم توضیح می دم...
به احسان(mot) در مورد کامنت پست قبلی :
اکثر نامه هایی به باد به خودم هستند!...
واقعا؟!...بدون در نظر گرفتن مصلحت هیچ فرده خاصی بنویسم؟!!...بعید می دونم اتفاق خوبی بیفته!!!...بهتره بگم خیلی از حرفا تحمل کردنی نیستن...
اگه کسی واقعا اینطوری می خواد بیاد خونه امون...خیلی خیلی هم بهتره...می تونید از کسانی که اومدن بپرسین...اونجا حرفامونو می زنیم و حرفاتونو می شنویم...بدون هیچ محدودیتی...
اینو بسیار جدی گفتم
به kmax در مورد کامنت پست قبلی :
تا اونجایی که یادمه حرف ملاک نیست!...عمل افراد مهمه...
فکر کنم در وهله ی اول همه امون از تغییر خوشمون نیاد ولی بحث سره خوشامد ما نیست...نکته اینجاست که اگه اتفاق نیفته نتایج به چه صورتی خواهد بود(بعد از مدتی)
تا اونجایی که می بینم و توجه می کنم، نوع نوشتارم شبیه هیچ فرده خاصه دیگه ای نیست...در ضمن اگه بود هم لزومی بر ضعف نیست(لزوما)...بستگی داره به موارد زیادی
به ++J و خودم:
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:35  توسط مرتضی
|
دوسته عزیزی گفت تکراری شده سبک نوشتاری ام...چیست که همش 1و1و2و0 وغیر می نویسی به همراه پاورقی...همچین هم بد نمی گه بنده خدا !
دارم فکر می کنم یه روش جدید درست کنم...یا شایدم همین طوری بدون هیچ قاعده ی خاصی
به قول ++P این کار(پیدا کردن راهه تازه)همیشه سخت ترین کارهاست...نمی دونم چقدر می تونم از پسش بر بیام...ولی اینو حس می کنم که باید یه تغییر جدی داده بشه...و اولین و آخر سودش هم برای خودم خواهد بود...یه جور منفعت شخصی در اولویت قرار دادنه!
دارم آهنگی گوش می دم...چقدر راحت احساساته آدم را به محیط اطراف تغییر می دن...یاده خیلی چیزا میفتم که دارن به سرعت رد می شن...می دونی داشتم دقیقا به بعد از عید فکر می کردم تا 7 خرداد!...(اون ایام)یه ذهنه درگیر که شاید تنها حاصلش برای خودش این بود که یاد گرفت تا حدی کمتر مسائل زندگشو با هم مخلوط کنه...براش مهم این بود که خودش یادبگیره یه سری چیزایی رو که می خواد...این اولویت اولی بود که داشت...همون چیزی که در بالا مطرح شد...خودخواهیه؟!...از نظر من نه...و اینکه چرا نه؟!...دلیلش اینه که هر کاری که انجام می شه، آدما یه سری هدفه شخصی و غیره شخصی دارن...خودخواهی در مورد دوم مطرح می شه یعنی وقتی که هدفای غیرشخصیت باید جوابگو باشن...
قسمت بالارو که داشتم می نوشتم یاد یه دوست افتادم که با هم پینگ پنگ بازی می کردیم...گفت که سرویس هاتو عوض کن...و من عوض کردم و 5امتیاز بازی کردیم...یه دفه شاکی و شکایت کشی که چرا همون جوری سرویس می زنی؟!...جوابیدم که : من هر 5تاشو به یه نوع متفاوت زدم!!!...
حالا چه ارتباطی بین این است و ماقبلی؟!...راستش ارتباطش اینه که دارم نوشتنمو عوض می کنم ولی تفاوت اش اینه که خودم هم این دفه برخلاف سرویس زدنم همچنین حسی ندارم!
وکلا چرا این حرفارو مطرح کردم؟!...راستیتش از برای اینه که بگم چقدر سبک نوشتارو تغییر دادن سخته!...اول همه، شاکی تر می شن از دست آدم و در آخرش خودت هم به این نتیجه می رسی که این اون چیزی نیست که می خوای(و یا می خواستی)بهش برسی...پس شک می کنی به نوع تغییر دادنت و یا بهتره بگم شک می کنی به کل بنیان فکریت...اگه فردی تلاش خیلی زیادی بکنه شاید بتونه موفق بشه!...ولی تازه من امشب به این نتیجه رسیدم که باید فرم تازه ی دیگه در پیش گرفت!...حالاحالا مونده و کار دارم
لستر تارو جمله ای داره که بسیار دوسش دارم :"بخت با شجاعان یار است...آنان که تغییر نمی کنند محکوم به نابودی اند!!!"

در مورد عکس : اونجا وسط دریا بوده...عکس حداقل از فاصله ی 100 متری گرفته شده با دوربین خودم ولی گیرنده امیرحسین(شهبازی)بوده است...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 1:55  توسط مرتضی
|
به سیاوش(امیری)...دوست عزیز :
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:20  توسط مرتضی
|
1)به هکر...پست زیر از آن توست!!!...
به دوستان : فکر کنم حالا حالاها دیگه هکر عزیزمون دست به این کارا نزنه!...در آسایش باشید!!...
1)به شدت احتیاج به خواب دارم!....
دیشب که دیر خوابیدمو و امروزش که زود بلند شده بودم از خیابون رد می شدم هیچ حسه خاصی نسبت به ماشینا نداشتم و همچنین الان هم ندارم...
کلا یه آرامش خاصی فرا گرفته منو!!
بعضی وقتا(که کم هم نیستن) دوست دارم بیدار بمونم...به مقدار زیاد...آخرین باری که مشهد رفته بودیم در 72 ساعت در حدود 3ساعت خوابم برد :|
2)دیشبی که بیدار بودم برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که ما آدمای این دوران چقدر کم تجربه هستیم(منظورم میانگینه جامعه هست)
اشتباهاتیو مرتکب می شیم که علل الصول باید خیلی قبل تر ازینها می فهمیدیمشون...(تازه اگه حتی بفهمیم که اشتباهی کرده ایم!)
مغروریم ...و به این دانسته های اندکمون بدجوری خوشبین!...
.
.
.
2)چقدرخوبه وقتی ماها با هم حرف می زنیم...ما منظورم آدما هست...
دیروز با امیر پیش دکتر احمدی بودیم...کلی با هم حرف زدیمو و ... من اسمشو می تونم بذارم درد و دل...چون دو طرفمون هیچ محدودیتیو رعایت نکرد و اون چیزو که خواست گفت!!...
شاید تا مدت ها در عمل اتفاق خاصی نیفته ولی حداقل من جواب خیلی سوالامو گرفتم...به خوب و بدیه این جواب و پرسش ها فعلا کاری ندارم...ولی ...
ولیش اینه که می فهمی چرا یه سری اتفاقا رخ می دن و یه سری دیگه نه....
0)کنار ساحل بودم...تا حالا شب تنهایی ساحل رفتی؟...
باد می یومد و سردم بود...
به یاد موندنی ترین لحظات اند...آرامشی فراگیر...

پی نوشت:
عکس با اجازه از kmax...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:6  توسط مرتضی
|
این چند روز که تاخیری خورد دلیل به جز امتحانات نداشته است...
======================
جواب به کامنت های پست قبل :
به مهرداد : فعلا سیالاتو بچسبیم که بد ....!
به علی : بعید می دونم ما کاره اشتباه خاصی انجام داده باشیم...این جور کارا بیشتر برای جلب توجه صورت می گیرن و یا با انگیزه هایی غیر...
به مرحوم: جالبه که می گه مهد کودک دخترونه!
مگه شما اومدی تو دانشکده ی ما؟!!...لابد دیگه!
نه!...من اصلا فکر نمی کنم که یه هکره علاف هستی!!...بلکه تصوری که ازت دارم اینه که کتابای نیتچه و اوبم ماخن رو گذاشتی جلوتو و شب تا صبح داری مطالعه می کنی و علم اندوزی...یه چیزی شبیه فاوست گوته که در صفحه 25 چاپ سوم توصیف شده!!!
در مورد گلیم و پای دراز شده و غیره بعدا حرف می زنم...چونکه در دوران صلح و صفا خوب نیست از مسائل این چونینی حرفی به میون بیاد...هرچند که فکر کنم سیستمی که ما(سمپادیا)توش بزرگ شدیمو می دونی!...اینکه گلیم فقط گلیمه ما هست و لا غیر...پس به نفع خودته که فعلا از خیرش بگذری!!
من هر طوری که احساس کنم خوبه و یه سری از اهداف رو منجر بشه، می نویسم...اگه قرار بود ما به حرف دیگران بلرزیم که باید اسمونو عوض می کردیم آقا پسر!
به غریبه : شرمنده...شما؟!...چه خوب پس به داوری هم علاقه دارین!!...خوشا به این سعادت
نترس غریبه...اسمتو بگو!...چیزی نه زیاد می شه و نه کم...
به امیر آقا : سلام مرد...چطوری عزیز؟....بابا آفتابی شو با مرام...کجایی؟
منم موافقم
======================
و حال اصل حرف هایم:
1)هکر عزیز اولین نکته ای رو که باید متذکر بشم اینه که : وقتی تهدید مفید واقع می شه که در موقعیت بالاتری قرار داشته باشی...و این نه فقط به زور بازو و یا قدرت نفوذ در سیستمه بلکه به پارامترهای شخصیتی زیادی وابسته هست...می دونم که منظورمو خوب می گیری و به همین دلیله که به این صورت شروع می کنم.
شاید یه سری کارای کامپیوتری رو بلد باشی که دیگران ندونن ولی همیشه این رو هم در نظر بگیر که بقیه همه در زمینه های زیادی به اندازه ی کافی تخصص دارن و می تونن به کارات پی ببرن(که تو نخواهی فهمید)
پس برای بار چندم ازت به طور کاملا جدی می خوام این کارو کنار بذاری چونکه اولین فردی که ضرر می کنه شخصه شخیصه خودته!...از ما گفتن...و اینکه اصلا ما رو نمی شناسی...حتی اگه از نزدیک دیده باشی...
2)ازین حرفا که بگذریم باز این جمله رو تکرار می کنم که : داری درد می کشی و اینو با تمام وجودم حس می کنم...و ازین ناراحتم...
ازین ناراحتم که چرا اینطوری ناراحتیتو بروز می دی...مگه ما اینقدر انسان های غیر منطقی و بد رفتاری هستیم؟!...و یا شاید رفتار بدی با تو داشته بودیم؟...
چرا نمی یای صحبت کنیم...
این نه تله هست و نه دامی...
اگه قرار بود دست به بدی ببریم بدون که می تونستیم از بدترین مردمان باشیم...ولی چیزی که دانشکده ی فیزیک به ما یاد می ده اینکه که دوست بشیم و دوست داشته باشیم....نزدیک به هم و کمک یار یکدیگه...چیزی که کمبودشو در تو احساس می کنم...
و چرا ما نتونیم با تو همچنین باشیم؟...بخشندگی سخته ولی اون آدما می تونن ببخشنت...
(لطفا در مورد جهنم هکر ها و ازین دست حرفا برام ننویس که گوشام ازینا پرن...این قبیل موضوعات برای سال های منتهی به 2000 میلادیو دیگه اعتباری ندارن)
دوست بودن و داشتن یکی از بزرگ ترین مواردیه که ما انسانا می تونیم داشته باشیم...قدر این اتفاقو بدون
می دونم که زیاد جدی نخواهی گرفت ولی بعضی وقتا احتیاج به اتمام حجته!...
اینو بدون که می تونی دوست بشی...با من و خیلیای دیگه
ولی دوستی راه و رسم صادقانه ای داره...صدق و صفا می خواد عزیز...اگه داری بیای وسط و اگه نه لطفا با آبرومندی ازینجا برو که آخر این کار فقط به ضرر خودت و از دست رفتن آبروی این چند سال زندگیت...
3)لطفا منو نترسون با جمله های تکراری هکرها...
در این حد بدون که فردی که تو خونش storage داره فکر خیلی جاهارو کرده(می دونی اصلا چی هست؟!!!)...حالا به فرض و واقعیت اومدی بلاگفای منو از آن خودت کردی...آفرین!...همه برای این آقا پسر دست بزنن...آفرین!...تو برنده شدی(ر.ک "امیر آقا")...چیزی از من کم نمی شه و فقط وقتو تلف کردی و انرژی بسیاری که سره این کار گذاشتی و عصابی ناراحت تر برای خودت
مهدی آقا حرف خوبی زد : شدی اسباب خنده ی ما...دوست داری در این حد باشی؟!...خوب باش ولی اینو هم در نظر بگیر که من بهت پیشنهاد دوستی دادم...حال انتخاب با خودته...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:3  توسط مرتضی
|
به هکر عزیز(!!):
سلام...
خوبی؟!
می دونی وقتی که کوچیک تر بودم دوست داشتم یه هکر به معنای واقعی بشم، برام کلی جالب بود(و البته شدم...هکر بودنم یکمی با شماها فرق داشت...راستش اسم این کارای شما را هک کردن نمی ذارم...
فکر نکنم که علاقه ای هم به تعریف کردنش داشته باشم ولی در این حد که بیشتر آدم ها رو هک می کردم تا سیستم هارو!...این کارای شماها که وقتی نمی بره...
به قول دکتر عارف : جاسوس اون کسیه که اطلاعاتو از یه فرد بدست بیاره نه از طریق سیستم های انتقال اطلاعات نوین امروزی!)
ولی...
ولی تازگیا(یعنی این چند سال اخیر)به معنای واقعی دردم می گیره ازین کارا...
هکر بودن یه درجه ی آزادی بیشتر به سیستمه...می شه ازش هر طوری استفاده کرد...
که چی؟!...می دونم این حرفو زیاد شنیدی...
ولی به قول امیر آقا : باشه...تو برنده شده...آفرین!!!...الان می تونی بیای به قوله خودت منو هک کنی...آفرین!...دستتو برای این کار باز می ذارم...
ولی از همه ی این حرفا که بگذریم حس می کنم داری درد می کشی...و روی این جمله تاکید دارم و می خوام که زیاد فکر کنی بهش....فکر
به قول شماها نصایح پدرانه امو با این جمله تموم می کنم که : این کارو نکن...عاقبت خوبی نداره...مثل جنگه...
فیلم "میهن پرست" دیدی؟...یه جاییش می گه وقتی خشونت شروع بشه نمی شه جلوشو گرفت...و این کار شروعی بر رفتار خشونت آمیزه...
از ما گفتن بود...
دفه های بعد مطمئنا این طوری صحبت نخواهم کرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط مرتضی
|
1)وقتی که خسته می شم از لحاظ جسمی مثل این آدمایی که از گشنگی و تشنگی دچار انواع تخیلات می شن، کلی ایده و فکر و غیره برای نوشتن به سراغم می یان ولی بعد از رفع خستگی، انگار نه انگار!!!
2)امروز با یه سری دوست دور هم نشسته بودیم....ازین خوشحال بودم که همه خیلی راحت حرفاشونو می زدن(البته از دید من اینطوری بود)و اینکه...
و اینکه خوشحالیم ازین لحاظ بود که واقعا اون چیزاییو که کلی وقت دنبالشون بودمو در عرض چند دقیق به دست آوردم(و یا بهتره بگم بهم یاد دادن)
اکثرا 87ای بودن...
حسی که نسبت بهشون دارم بسیار شبیه هم دوره ای هامه(84)...شاید یکی از دلایلش این باشه که تجربه های یکسان زیادی داشته باشیم...
تقدیم به 87ایها:

بحث بسیار قدیمی ای مطرح شد...هرچند که به نظرم هیچ وقت از تازه بودنش کم نمی شه...
اینکه خوده ما هستیم که جو یه جامعه رو می سازیم(بحث کلیه و فقط به جامعه ی فیزیکی بر نمی گرده)
شاید حرف ساده و بدیهی ای به نظر خیلیا باشه ولی در این حد که تفاوت تمدن غربی با ما مقادیره زیادی ازینجا ناشی می شه(از لحاظ موفقیت های مادی)...
بهتره در این مورد فکر کنیم...زیاد و خیلی زیاد...
پی نوشت :
عکس از آنسل ادامز
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:23  توسط مرتضی
|