1)در هشت دقیقه باید این متن رو کامل کنم و بروم!
حالا سوال اینجاست که "چه اجباریست؟!"...
جوابش رو باید خلاصه وار بگم که : بعضی وقتا باید بنویسی چون باید بنویسی...حسه خاصی از درون تلاش می کند و تحت فشارت قرار می دهد!
2)هنوز به این اعتقاد ندارم که زمان به سرعت می گذره ولی ...
ولی امروز فهمیدم یه تاره موی دیگه هم سپید(!) شده و...
هر چند که سفید شدنشان به گذر زمان زیاد ارتباط مستقیمی ندارد ولی در هر صورت سیستم هشدار دهنده ی خوبیست!!

3)3 دقیقه وقت مانده
4)گفتیم که امروزه روزی که مد شده همه عکسای پست مدرن(!) و به قول اشان هنرمندانه می ندازنو و کلی خودشونو به در دیوار می زنن ، ما هم تلاشی کنیم و ببینیم چه از آب در می یاد!!...
حاصل اینست که می بینید!!!

فکر کردم به جای پاک کردنشون یه بار هم اینجا بزنم ببینم چه اتفاقی میفته!!...خدارو چه دیدی، شاید...
5)همینه دیگه...وقته امتحان ها پست که می دی در این حد غیر قابل تحمل می شه!(حداقل برای خودم!)(به بند 1 مراجعه شود.قسمت سوالیتش)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:45  توسط مرتضی
|
1)ماجرای این روزهایم مثله دوی ماراتن شده...
می بینمو باید صبر کنم...
خوب است البته...یاد می گیرم که با سکوت کارهایم را پیش ببرم و اینکه تا مرد شدن واقعی چقدر همه امان راه داریم!!
2)داشتم پیش خودم شکایت و شکایت کشی می کردم...ازین وضع فرهنگی جامعه امون و خودامون...
حالا چرا فرهنگی و چرا پیش خودم؟!...
فرهنگی اش بماند و فکر کنید و کنیم...آخرین باری که مطرح اش کردم باید قیافه های دوستان رو می دیدید(به احتمال تو دلاشون می گفتن که این دیگه چه صیغه ایست؟!!!)
و چرا پیش خودم هم...خب واضح است...نصفه شبی که نمی تونم با اون افرادی که هم عقیده ام زنگ بزنم و بحث و جدل کنم....
راستی یادم اومد : وضع فرهنگی این نیست که مثلا چرا وضع زباله های شهری امان این گونه است و یا چراهای بدیهیه دیگری ازین دست!...
و اینکه اگر به برنامه ی 5ساله ی پنجم نگاهی سطحی هم بندازید این موضوع واضح تر می شود
راستش به این هم فکر می کردم که همه امان در گفتار و کلام استادیمو و تا مقوله ای مانند بالا مطرح می شه کلی حرف برای گفتن داریم...ولی...
ولی اش این می شود که شکایت و شکایت کشی کنم نصفه شبی ،اون هم پیش خودم، از همه!!(همه خودم هم شامل می شود)

3)به احسان(mot) : خوشحال شدم...و آرزوی موفقیت برایت
4)برای آنان که واضح بودن رو دوست دارند!!! :
(این قسمت به هیچ فرد خاصی اشاره ندارد...کلیست)
محظ اطلاع شریفتان : من علاقه ی خاصی بروری تیم محبوبم Chelsea دارم!...
نه به خاطر فوتبال اشان...بلکه به خاطر مالک اش!!!اینکه سنتی نیست اند و بر اساس مدرن ترین سیستم ها اداره می شود...اینکه قید و بند ها را رها کرده اند از خودشان و ...
در کل جالب اند می شود...
محظ اطلاع اتان : فوتبال بازی کردن از علایق بی بدیل این جانب است ولی مدت هاست که مصدوم ام و کمتر بازی می نمایم!
صبح ها نان و پنیر می خورم به انضمام چای و صد البته کره!!
روزنامه هم می خوانم البته!...
گه گداری آهنگ گوش می دهم!!
دوست دارم پرتقال را با سیب میل بنمایم!
تسبیح هم دارم!!...از مشهد خردیداری اش کرده ام...چوبه خوبیست...در تنهایی کمک دستست!!
باز هم بگویم؟!
چشم...از آنجا که مدت هاست واضح ننوشته ام امر شما را اطاعت می نمایم!!!
صبح ها زود بیدار می شوم ولی دوست دارم دیرتر از خانه بیرون بیام...به همین منظور دیر به کلاس می رسم و استادها فکر می کنند که تنبلم و یا ترافیک سنگین است و غیره...
از بین شبکه های تلویزیون شبکه ی خبر را بسیار دوست دارم!...
ماست نیز کم نمی خوریم!...به شیرنیجات در حد افزایش نیافتن حساسیت علاقه داریم!!
متنفرم از بستنی ها به جز چند نوع خاص!...به فالوده نیز لب نمی زنم!!
رعایت وزن نیز می کنم!...
رکوردار دو نیز بودم...تازگی ها هم رکوردی زدیم به انگاره!!...ولی در کل به کناری نهاده ایمش!
باز هم واضح تر؟!
فعلا بس است...برای شب های بعد بقیه اش...
پی نوشت:
عکی از Daniel Nagaj
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:26  توسط مرتضی
|
پی نوشت:
بعضی ساعات سکوت آرامش خاصی به من می ده...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:12  توسط مرتضی
|
به علیرضا(بیگی)عزیز :
تا جایی که می بینم نوشته هامو می شه به دو دسته کلی تقسیم کرد...یکسریشون انتقادی و توصیف وضع حال جامعه(فیزیک و ...)و در این حول و حوالی...دسته ی دیگر بیشتر مربوط به زندگی خودم
نظریو که گذاشتی در مورد دسته ی اول قبول ندارم...و در مورد دسته ی دوم هم: از اول اینطوری بوده نوشته هام...تغییره خاصی نکرده...سخت تر نشده...از رمز و کنایه پر نشده...همانطور بوده که هست...تنها تفاوت اش اینه که به دلیل حال و هوایه این چند هفته تعدادشون بیشتر شده...
خصوصی نشده...شاید بهتره بگم که : قبول دارم افرادی بودند(و هستند) که بهتر می فهمیدن منظورمو چون از جهت مکانی و زمانی و حسی به من نزدیک ترن ... ولی فقط تعداد کمی از نوشته هام مخاطب خصوصی دارن که اون هم به چند ماهه پیش برمی گرده...اسم های مخفف دلیل بر خصوصی بودن نمی شن...
دلیلی که همیشه منو ترغیب به نوشتن از نوع دسته ی دوم می کنه، به اشتراک گذاشتن احساساته(احساساته همه و نه فقط من)...و جالبه در این فرآیند دوستان خیلی خیلی بیشتر از من انگیزه دارن و دست به این کار می زنن...ممنون از همه
پس همینطور هم که قبلا گفتم بهتره با این دید به دسته ی دوم نگاه بشه...
ولی در هر صورت می پذیرم حرفتو و سعی می کنم که بیشتر رعایت کنم(در مورد دسته ی دوم)
تشکر....
به جناب فلانی و بهمانی :
در مورد سوالی که در پست قبل پرسیده بودی شما:
نه...تا به حال در مورد انتخاب عکس هام چیزی ننوشته بودم...
اینکه چرا اصلا دست به این کار می زنم: خب خودم بسیار دوست دارم یکی با من همین کارو انجام بده...خیلی...به همین دلیل فکر کردم که به احتمال زیاد هم دیگران خوششون می یاد...که به نظرم این اتفاق افتاده
و اینکه چطور انتخابشون می کنم : اول فردیو در نظر می گیرم...خصوصیت های بارزشو از دید خودم بررسی می کنم...عکسارو مرور کرده و اونی که حسی شبیه تر به اون فردو برام ایجاد می کنه انتخاب می کنم...
نه...وقتی عکسی رو می بینم کسی در ذهنم تداعی نمی شه...شاید بشه گفت روندش برعکسه یعنی اینکه سعی می کنم ببینم فرد تداعی کننده ی چه عکسی ست!!
نمی دونم چقدر تونستم به سوالتون جواب بدم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:21  توسط مرتضی
|
1)"فقط خدا می دونه که چقدر..."
تازگی ها به سختی منظورهای دیگرانو می فهمم...حتی ساده ترینشونو...از دوستان درخواست می کنم که اگه می خوان مطلبیو به من بگن لطفا کمی واضح تر باشه...و یا پیغام خصوصی بدن...خنگ شده ام دیگه!
شرمنده دسته خودم نیست...مدتی است که تمرکزم کم شده...دلیل اش را می خواهید از برای کجا؟!!...دلیل هایی دارد که فقط ما می دانیم و بس...پس بذارید برای خودمون بمونه...(ما یعنی چند نفر و نه یکی!)
2)دردناکه...روبه رو شدن با بعضی حقیقت ها تو زندگی دردناکه...
به خصوص اگه برای دیگرانت رخ بدن و تو نتونی هیچ کاری انجام بدی...بدجور دردناکن...
دلم گرفته...خیلی گرفته...
دعا کنید حل بشه...

3)امروز یکی از بلندترین آرزوهام برآورده شد...از مسببانش ممنونم...(در این مورد بیشتر می نویسم)
4)می گی گنگ می نویسم...چرا نمی پرسی "چرا اینکارو می کنه؟!" و ...
و به جاش انتقاد پشت انتقاد...
تا اونجایی که یادمه 'واضح نوشتن' رو بلدم ولی ...
ولی چرا این کارو نمی کنم؟!(البته برای بعضی از پست هام)
5)تا حالا با ماشین تصادف کردی؟!!
6)این جمله رو در بلاگ "گام" نژ دیدم...(دیشب)به طرز عجیبی به دلم نشست...هرچند که فکر کنم همه امون حداقل یه بار دیدیمش :
"تا شقایق هست زندگی باید کرد..."
به خانواده ام :
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:27  توسط مرتضی
|
1)امیدوارم فردا آرزوی 3 سالم تحقق پیدا کنه...خیلی نزدیکش هستیم...
2)فرض کن یه بنده خدایی کنار خیابون وایساده...مثل خیلی آدمای دیگه...بعد یدفه یه ماشین میاد می زنه بهش!...
و طرفو راهی بیمارستان می کنه...
چه حسی بهت دست می ده؟!
3)سره این بند موندم!...چند بار نوشتمش ولی به دلم خوب نیومد...
جالبه بعضی وقتا نمیاد...نوشتن ات نمیاد...همونطوری که وقتایی می شه کاغذ پشت کاغذ سیاه می کنی...
به احتمال ازینجا ناشی می شه که الآنه نمی خوام از سره تعقل بنویسم...بالاخره این مشکلاتو هم داره...
4)تقدیم به فلانی بهمانی :

5)دیشب حاله یکی بد شد...امیدوارم خوب و سلامت بشن...شما هم لطفا دعا کنید...
6)تقدیم به آقا جواد :

و به خانم شیرازی و جعفری :

پی نوشت :
عکس ها از سایت photo.net و آرشیوم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:20  توسط مرتضی
|
0)محرم است...
1)...
2)...
پی نوشت :
احساس خوبی نداشتم به این متنم...برداشتم اش...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:24  توسط مرتضی
|
1)اول اش غزه است و وپایان اش هم...
پایانش را نمی دانم...
نه می فهمیم اش و نه احساس اش می کنیم...صرفا از سره دلسوزی بیانیه می دهیم و متن ها می نویسیمو...شاید در نهایت گریه ای...ولی چه فایده؟!...
مرد عمل می خواهد و ...
بهتر همان است که فوق اش متنی بنویسیمو و گریه ای!!!که نه مرد عمل هستیمو و نه ...
2)تسلیت به خانواده های پاک نیت و علیاری...و به امید صبری بر این غم بزرگ و آرامشی بسیار بر آنان
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:43  توسط مرتضی
|
0)زنگ زدی و از احساساته امروزم پرسیدی...به مانند kmax...گفتم که برایت می نویسم:
تا اونجایی که یادمه همیشه یه جواب برای این سوال داشتم...
خوشحالم(بسیار) ولی غمگین هم هستم!...چرایش را زیاد نمی دانم...راستش این نوع غم هیچ گونه ارتباطی با رویدادهای ناخوشایند ندارد...واقعا نمی دانم...از همان کودکی تا به حال با من مانده...
ولی احساس می کنم که همیشه برام مفید بوده...
توضیحش کمی سخت است...چون فقط به شخصه خودم برمی گردد و تا اونجایی که می بینم حتی بروز خارجی خاصی هم ندارد...
ولی راستش را بخواهی امسال کمی متفاوت تر بود...
حال +PPبد است...تب کرده اند و دعا می کنم که هرچه زودتر خوب شوند(لطفا شما نیز دعا کنید)...دیروز پیش اشان بودم...انسان پیر می شود چقدر بی دفاع تر است...
و در ضمن امیدوارم فردی از نزدیکان کاری را انجام نداده باشند و ندهد و در آینده نیز...
برایم مهم نیست که در شرایط کنونی چه احساساتی دارم...فقط می خواهم این دو قضیه ختم به خیر شوند...
این آرزوی امسالم است...
0)نمی دونم...خودم هم حساب نکردم...
دوست دارم همچنان کمترین باشد...
0)تقدیم به علیرضا لولاگر

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 1:13  توسط مرتضی
|
کمی هم خود تحویل گیری!!
تقدیم به خودم + خانم مرادی(هر دو عکس) :

پی نوشت :
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:11  توسط مرتضی
|
1)امروز دانشکده امون مه شده بود!...
چقدر جالب!!...مه دود!!!
سردرد گرفته بودم، اونوم چه موقعی!...وسط کلاس دکتر علیمحمدی :| شانسه دیگه...
عکس العمل دکتر رو خودتون حدس بزنید!!
2)تقدیم به نژ به خاطر تولدش :

3)حرف دارم ولی هنوز ادبیات مناسب اینجا را برایش پیدا نکرده ام...به مقدار خوبی شاکی می باشم(!) و ...
4)انحصار طلبی تا زمانی مطلوبست که انحصار کننده باشی و نه انحصار شونده!...امروز هرچقدر پول داشتم به باد دادم تا وسیله ی ساده ای که قیمت جهانی اش فوق فوقش 8 دلار است را به ارزش بسیار گران تری بخرم :|
با خودم شرط کردم که هیچ زمانی انحصار طلب نباشم و نشوم!!!...امیدوارم!
5)یاد دماوند افتادم در بهار!
پی نوشت :
عکس ها از سایت photo.net
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:29  توسط مرتضی
|