تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

سلام
شاید یکمی دیر شده ولی در هر صورت عیدتون مبارک
تقدیم به همه:

1)این یه مدت که ننوشتم دلیل بر بی انگیزگی نبود بلکه همونطور که در پست قبل هم اشاره شد امتحانات بهانه ای شدند بر این قضیه...و همچنین خستگی حاصل از ترافیک شدید و کم خوابی ها و غیره

2)این یه ماهه که گذشت به شدت به این فکر می کنم که چه مقدار از کارامون درست بوده،چفدرشون به نتیجه ای که خواستیم رسید...کدوم یکیارو رها کردیمو و ...
ازین بابت نگرانی ندارم...صرفا این افکار یک سری تحلیل داده هستند!...گذشته ی خوبی بود ولی در مورد آینده خیلی نگرانم...نگرانی ازین دست که نه راهی هست و نه راهنمایی...دقیقا به مانند 7 ماه پیش...ولی...
ولی به شدت امیدوارم...


3) تقدیم به امیر(امیری فر)،احسان(ایرانی)،علی(بای)،احسان(متشرعی)،علی اکبر(چاهه)،سید کاظم(منظورالجداد)،kmax ، و مهدی هاشمی و شهریار و  بهزاد(قدیانلو) سه عزیز رفیق...و در آخر  جناب علی(پاک)

پی نوشت :

1)سه شنبه ی به یادموندنی ای بود...به شخصه از تمامه کسانی که کمک کردند تشکر ویژه ای می کنم...

2)امیدوارم نور به قبر کسی که دوربینو اختراع کرد، بباره!...حداقل امثال من و دیگرانو سرگرم کرده!!
جدا از شوخی هر چقدر جلوتر می ریم انگیزه خودم برای ثبت وقایع زندگی ام بیشتر می شه...نمی دونم شماها چه نظراتی دارین ولی فوق العاده است اون لحظه ای که داریم عکسای دسته جمعی می ندازیمو همه خوشحال و شادند...
و جدا از همه ی اینا خودش یه هنره...هنری پاک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:38  توسط مرتضی  | 

1)عید مبارک

2)محض اطلاع : حالم اینگونست!!!


3)همیشه امتحان داشتن بهانه ی خوبی است برای انجام ندادن بسیاری از کارهای عقب افتاده ات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 2:8  توسط مرتضی  | 

ممنون از جناب احسانی...شما همیشه در حق من لطف بسیار دارین
و اما در مورد سوالاتی که پرسیده بودین:

1)در مورد اینکه "این نوشته ها"(=درد دل ها)باید رو کاغذ نوشته بشن...
قسمت معقولیش به این بر می گرده که معتقدم این جور حرفارو نمی شه به هرکسی گفت...خیلیاشون فقط و فقط برای خوده فرده و باید برای خودش هم باقی بمونه...گفتن اشون در یک مکان عمومی اکثرا منجر به بدفهمی در فرد مقابل می شه و دردسرهای بعد از اون...
چونکه این دست از نوشته ها حاصل تجربیاته بسیار خاصی هستن که  لزومی نداره دیگران در اون موقعیت قرار بگیرن و درک اش کنن
البته مشکلی در این نیست که نزدیکان(=افرادی که درکت می کنن و یا تا حدی به روند فکری و عملی ات در زندگی آگاه اند)در این موضوعات شریکت باشند و شنونده ی درد و دل هات...



2)در این مورد ترجیح می دم حرف بزنیم تا بنویسیم...به این دلیل که بحث مفصلی است
و فقط اینکه "آدمها به دنبال توسعه دایره وجودیشون هست" نه دلیلی است و نه توجیحی بر روند دل نوشته ها در عمومی ترین مکان ها...

3)می تونم بگم "باید"هایی است از جنس ایدئولوژی که من بهش اعتقاد دارم...جهانبینی که دیگران  آغاز کننده اش بوده اند ولی به شدت به ایده ها و روند فکری و عملی اش اعتقاد دارم...قبول دارم که مصداق بدی ازش هستم ولی حداقل بهش ایمان دارم...
نه...این دست از "باید" اصلا از جنس ایدئولوژی عمومی جامعه نیست ولی شخصی هم نیست اند...یعنی اینکه می تونه در آینده ی نزدیک عمومی بشه



4)اینکه چرا من از بین این همه راه نوشتن وبلاگ رو انتخاب کردم...خب دلیلش ساده اس...چون نوشتنو دوست دارم و احساس می کنم که راحت تر می تونم حرفامو با این روش به دیگران بگم...و اینکه چرا نوشتنو هم دوست دارم بر می گرده به دوران کودکی...

و در مورد زیر بنایی که گفته بودین...راستش احساس می کنم که تعریفامون در مورد این مفهوم فرق می کنه به همین دلیل برداشتی که از حرفتون می کنم، می نویسم...اگه غلطه بگین لطفا
(بذارید در این مورد ذهنمو بیشتر مرتب کنم...الان می تونم منظورمو بگم ولی برای خودم راضی کننده نخواهد بود چون از روی شتابه)

5)احساس رضایتم مقدار زیادیش به این دلیله که وقتی بر می گردم به این 10 ماهی که نوشتم نگاه می کنم،از راهی که اومدم پشیمون نیستم.
درسته...به اهدافم که تعیین شده بود تا حده خوبی رسیدم...
مفاهیمه بسیاریو دیگران به من یاد دادن...دانسته هایی که هیچ وقته دیگه ای نمی تونستم به دستشون بیارم...
روش های حلی که واقعا نمونه هستن...
خیلی وقتا پیش می یومد(و می یاد)که باهم یه مسئله ای رو حل می کردیم...با هم بودیم...با هم فکر می کردیم...(و این یکی دیگه از موارد رضایتمه)
رضایت از اینکه دیگران منو تحت فشار می ذاشتم تا تغییر کنم...و این ازین لحاظ خوبه که باعث می شه ذهنت درگیر مسائل اجتماعی باشه و راکد نمونه(نمی خوام در مورد خوب یا بد بودن فشارها حرف بزنم و یا اینکه من اصلا در این روند تغییر کردم یا نه!...چونکه بحث دیگریست)

پی نوشته:
1)عکس اولی از ++J
به شخصه برای من این عکس بیسار زیبا و شاد است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 0:37  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(32)

سلام بر همه
معذرت که دیر شد...قرار بود دیروز بنویسمو به امروز موکول اش کردم...

1)در ابتدا تشکر می کنم از رییس...به خاطر ایده ی بسیار خوبشون...
چشم...می نویسم...



2)و اما مروری بر خودم...

"هو الحق
این نه آغازی است و نه پایانی...ادامه ی روندی است که از 2 سال پیش آغاز شده...
نه مکانی برای دل نوشته هااست و نه جایی برای سرگرم کردن مردم ...
قرار است محلی باشد برای حرف هایی که باید زده شوند..."

و این اولین نوشته ام در مکان جدید بود...تقریبا یک سال پیش...
و چرا به این صورت؟...چرا حرف هایی که باید زده شوند؟...و نه درد دل ها؟

نمی دونم چقدر به روند نوشته هایم دقت کردین ولی کاملا مشخصه که این مکان اصلا اون جایی نیست که بخوام توش حرفای زندگیو شخصیمو بزنم و یا اینکه بخوام از خودم بنویسم...جایی نیست برای درد و دل هام...
معتقدم که این نوشته ها باید بروی کاغذ ثبت بشن و فقط هر فردی اونارو بخونه و نه در مکانی به این عمومیت...
هر وقت که یه وبلاگ جدید می بینم اولین کارم اینه که مطلب ابتدایی اشو می خونم...نوشته ای که همه(اکثریت) سعی دارن یه هدفه کلی از این کارشونو بنویسن...برام جالبه که باز تعداد کثیری از دوستان نوشته اند:"مکانی برای حرف های دلم..."
...واقعا جالبه که خصوصی ترین حرف هایمان را برای عمومی ترین افراد بینویسم...

خب...به احتمال زیاد این سوال پیش می یاد که قصد من اگر آن نیست پس چه هست؟!
..."قرار است محلی باشد برای حرف هایی که باید زده شوند..."
حرف هایی که برای منه کم سن و سال بی تجربه سوال اند...موضوعات و نظراتی که برای خودم دغدغه ی ذهنی اند...مواردی که مستقیم تجربشون کردم و یا اینکه در آینده درگیرشون می شم...
احساساتی که دوست دارم با دیگران به اشتراکشون بذارم...عکس هایی که می ذارم...تماما به این دلیل اند که حسی رو از طریق دیدن در فرد مقابل ایجاد کنند که به نظرم یک دانشجو در ابعاد ما(به مانند من و شماها) کمتر به اونا توجه می کنه...
افرادی که ازشون نام می برم(مستقیم یا غیر مستقیم)...تماما کسانی هستند که به من دیدی جدید در زندگی دادند و خواهند داد و دوست دارم که این اتفاق برای دیگران هم بیفته...

بعضی وقتا سعی می کنم نوشته هام صرفا یه تکون کوچیک باشند در بین این همه نوشته ی دیگه...یه شوک کوچیک که فرد مقابل فقط به فکر بیفته...و نه بیشتر...

هدف من نوشتن نیست برای نوشتن!...
هرچند که کمک بسیاری به سبک های بیانیم داشته ولی هدفم اصلی ایم نبوده و نیست...
می نویسم چون احساس می کنم در قبال جامعه ام مسئولم...می نویسم همونطوری که شما(=رییس) و دیگرانم به من یاد دادید که افراد باید در مقابل جامعه اشون احساس مسئولیت کنند...همونطوری که جناب احسانی و مسیحی و بستانی و حلمی و لولاگر و امیری فر و صالح پور و (حمید)بهاری و کلی آدم دیگه اینو به من نشون دادند...
(قبول دارم که بازدهیم در این زمینه پایین هست ولی تمامه سعیمو به کار بستم)
.
.
.
نمی دونم نظرات دیگران در مورد این ها چیست ولی...
ولی تا به حال و با توجه به اهداف و راهی که انتخاب کرده ام از شرایط موجود راضی ام و به آینده بسیار امیدوار...



پی نوشت :
1)اگر جایی از متن احتیاج به توضیح بیشتری دارد لطفا بگید...
2)عکس اول از خودم و دومی فکر کنم از ++J
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:15  توسط مرتضی  | 

سلام به خودم!
چه طوری؟!
می دونی اینو برات می ذارم که یادت نره فردا بعد از امتحان و کلی کاره عقب افتاده که باید تحویل بدی یه متنی هم بنویسی!

پی نوشت :
1)کاملا از خودم به خودم بود
2)دوستان لطف کنن تا فردا= 3شنبه صبر کنن بعد هر کاری خواستن انجام بدن!...
3)یکمی بزرگ بشیم!...با خودم و همه هستم
4)بگذریم...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 19:34  توسط مرتضی  |