تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه‌هایی به باد(31)

خسته هستم...ولی خوشحال...
دوست دارم این 1سالی که گذشتو برای کسی تعریف کنم...همشو...



یه استراحت کوتاه و دوباره شروعی تازه...

پی نوشت :
1)با خودم قرار گذاشته ام که در مورد بالا پستی مفصل تر بنویسم...البته نه تا سه شنبه به احتمال!
2)عکسو یادم نمی یاد از کجا پیدا کردم...تو آرشیوم بود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:14  توسط مرتضی  | 



1)دیروز 2 ساعت کامل پشت کامپیوتر نشسته بودم و تلاش زیادی برای نوشتن می کردم...از وسطای کار منصرف شدم و تصمیم گرفتم برای دله خودم بنویسم...
ساعت 3 نصفه شب تازه فهمیدم که نه نوشته هام به درده خودم می خورن و نه دیگران!!!‌ :|

2)جالبه...به مانند چند وقته پیش که موج ایجاد شدن وبلاگ ها به راه افتاده بود، بر عکسش در حال رخ دادنه!...(هدف نداشتن موضوع جالب تری از داشتن اشه!!)...
موفق باشند!



3)چند روزه که به سختی می تونم دلایلمو با حرف زدن به دیگران بگم...و حتی بدتر از اون ، مشکل می تونم جمله هامو تموم کنم!!

4)به بچه گیاش + کاواکی ها :



پی نوشت :
اگر عکسی برای خودم نباشد اسم عکاسش را می نویسم(و یا سایت مورد نظر را)...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:25  توسط مرتضی  | 

1)"مسئولیت پذیری"...لغتی که تازگی ها حتی به یاد آوردنش هم برایم سنگین است...سنگین نه ازین بابت که دردناک باشد بدان لحاظ که یادآور وظایفی است که یک فرد باید در مقابل ساخته شدن جامعه اش به عهده گیرد و ...
و چه زیادند اینها و چه کوچک هستیم ما...

همیشه خواندن تاریخ تمدن غرب(دوران مدرن) برای دلنشین بوده...یکی از دلایلش این است...اینکه افراد چه کارگر و کشاورز و چه مدیر و سرمایه دار و رییس و رییس جمهور و نوجوان و جوان به سن ما نسبت به جامعه اشان متعهد بوده اند و مسئولیت پذیر...به دلیل اش کاری ندارم...

ولی آیا ما هستیم؟!!

2)گرفته شده توسط ++J



3)امروز جلسه ی نقد و بررسی چقدر بدون دغدغه بود!...ای کاش به چالش های واقعی تری کشیده می شدیم...شاید دیگر برای ما فرقی نمی کرد ولی حداقل روح پرسشگری در دیگران بیدارتر می شد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 0:2  توسط مرتضی  | 

1)دم دمای غروب بود و هوا داشت سرد می شد...سردم بود و یخ زده بود...
حرف می زدم و جوابی می داد...حرف می زد و جوابی می دادم...
می خندید به کررات وگه گداری لبخندی می زدم...
(نا تمام است!)

2)مدت ها است که نشسته ام و فکر می کنم و هیچ دلیل قانع کننده ای برای احساسات و مطالبی که در ذهن ام جریان دارند نمی یابم تا بنویسم اشان...
ننوشتن اشان اذیتم می کنند و نوشتن اشان هم بدفهمی های بسیاری را حاصل می شود...شاید دلیل اش این باشد که قسمتی از زندگی شخصی ام هستند...مستقل از دانشکده و جامعه و غیره...

3)



پی نوشت :
عکس از daniel nagaj
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:8  توسط مرتضی  | 

این متن ها قسمتی از "میز نوشته های انجمن" در هفته ی جاری بود...3 نفر بودیم و به طوز موازی داشتیم می نوشتیم...

1)"مرتضی تو فکر دو در کردن اطلاعات انجمنه!
و من الان فکر می کنم می شه اطلاعات آدمارو دو در کرد؟!
و اینکه بعضی از اطلاعات رو(=را) رو می کنی!
مرتضی می گه اگه چیزیو بخوام پنهان کنم می ذارم رو!(رو = آسان ترین مکان برای پیدا شدن...در اینجا البته)
و اینکه آیا وجدان و فکرهای ما قراره جایی تومون پنهان و دست نخورده باشه؟!
واقعن اندیشه ها چقدر توی این زندگی تاثیر می ذارن؟!
اینکه عمل مهمتره یا اندیشه؟! اینکه واقعن چقدر به این دنیا لعنتی معتقدیم؟!
(فلانی) داره می گه که آخه امکان نداره...هر کس یه حریم شخصی برای خودش داره
ممکنه رو راست باشه اما حریم شخصی داره و اینکه اصلن درست نیست
دارم فکر می کنم حریم شخصی؟! و دارم فکر می کنم چقدر من اینها رو تو زندگیم می فهمم؟!
"

2)"بعد از مدت ها دوباره به اینجا اومدم...
بحث کردیم و حرف زدیم و خندیدیم و شاد بودیم
چقدر این مدت دلم تنگ شده برای انجمن
.
.
.
انگار قرار امروز به اندازه ی تمام مدتی که نوشتیم ، بنویسیم...و چقدر خوب است
باران می آید...آهنگ های قدیمی...شعرهایی متفاوت...دوستانی شاد ، دوستانی غمگین...دوستانی نیمه شاد نیمه غمگین!...
می نویسیم...تندتند...بدون وقفه(به انگاره!)...
یاد قدیم ها افتادم...سه سال پیش...
"


3)"من دارم می نویسم چون خیلی وقت بود که ازینا نزده بود(مرتضی)
اون روز داشتم فکر می کردم که چرا نمی زنه
الان گفت چون تقریبا انجمن نمی یاد"


پی نوشت :
روز به یاد موندنی ای بود...ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 23:40  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(30)




پی نوشت:

1)گرفته شده توسط ++J
2)بعضی وقت ها می شود که فکر کردن سخت است!... و نوشتن در این حالات غیرمنطقی تر...منظورم از غیرمنطقی یعنی بر اساس احساسات صرف رفتار کردن و نه هیچ معنای دیگری(البته در این نوشتار)
3)...
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:52  توسط مرتضی  | 

1)اولین قدم :

به تمام کسانی که می ترسند:

به تمام کسانی که می ترسند اسم خود را در پای نظرهایشان بگذارند...
به تمام افرادی که می ترسند بایستند و انتقادها را بشنوند
به تمام افرادی که توهین می کنند و تمسخر
به تمام آنهایی که نه احساساتی دارند و نه قوه ی تعقل و نه فکری در سر
به آنهایی که خیال می کنند همیشه مستتر هستند...مستتر هستند در زیر نظرهایی بی ارزش
به تمام کسانی که بدی ها را گسترش می دهند و خوبی ها را تاب نمی آورند...
آنهایی که بخیل اند حتی به لبخند ساده ای

نمی دانم شما را چه حاصلی است...
چه حاصلی به جز تلخی ایام خود و دیگر هیچ...دریغ از کوچک ترین پیروزی از آن شما بی ارزشان ، و خوشا به حال آنان که صبر کرده اند...


پی نوشت :

مدت هاست که افرادی با اسامی نامشخص نظرهایی ناشایسته برای عده ی به نسبت زیادی از دوستان می گذارند...
بزرگواری اینان بوده است که تا به حال سکوت کرده ایم...ولی...
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:21  توسط مرتضی  | 

0)آهنگای قدیمی...خاطرات قدیمی...احساسات قدیمی...
چقدر زنده می شن وقتی که بهشون گوش می دم : "...نصیحت همه عالم به گوش من بادست..."
امیر آباد می یومدم پایین.. و حسه طراوت و پاکی بعد از یه شکست بزرگ...رهایی و آزادی...چقدر هیجان انگیز بود... 3 سال پیش و امروز تمام لحظاتش برام زنده شده بود...

0)داره بارون می یاد...
و یک سال گذشت...درست همین ایام بود که شروع کردیم...یادتان هست؟...ماه هشتم سال...آبان...
5 نفر کاملا متفاوت...5 نوع نوشتار مختلف...5 گفتار جدید...و با هم شروع کردیم...خاطراتی مشترک در صفحاتی مشترک...همیشه ازین بابت به وجد می یام...

0)به رییس و --M



1)مدتیه که فکرم رو نمی تونم به روال سابق روی مسائلی متمرکز کنم...می دونم نوشته هام تغییراته زیادی داشتن...می دونم که گنگ تر شدن در مواردی...ولی فعلا هدف هایی خاص دارم...

2)می خواستم در مورد انجمن(اسلامی) و صفرمطلق بنویسم.. ترجیح دادم بیشتر در این مورد فکر کنم...به این دلیل که نمی خواستم شیوه ی بحث کردنم حتی ذره به صفر شبیه باشد...و دلیل این نیز واضحه...به معنای واقعی از بیان مطالب به این سبک و سیاق متنفرم...به معنای واقعی...
قبل تر ها اوضاع خیلی بهتر بود ولی این شماره ی آخر ........ بهتر است این حرف ها بماند برای وقت مناسبش

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:13  توسط مرتضی  | 

1)امروز جناب دکتر "علی محمدی" رفتاری کردند که برای من به عنوان یه فرده تموم شده به حساب می یان...هر چند که مدت ها بود به این نتیجه رسیده بودم ولی امروز آخرین مهر تایید رو هم جنابشون زدند...و ما را به کاره خود و ایشان رو به سلامت...و ازین بابت بسیار خوشحالم...
واقعا درک نمی کنم که یه سری افراد چه طور خودشونو تونستن راضی کنن و درخواست بدنن تا با این استاد گرام درس های اصلی را داشته باشن!!...

امروز تعجب کرده بودم...فردی که همیشه در کلام دوستان به منطق و استدلال و غیره معروف اند چنان مسائل بی ربط رو به هم پیوند می دادند که من فرق 30 سال درس و تجربه رو با یک ...
بگذریم...

2)



دانشگاه تهران(انقلاب)-امروز

3)خودم اصلا دلم نمی خواست که روزی برسه و این چنین مطلبیو در این مکان بنویسم...ولی بعضی وقتا یه سری حدود شکسته می شن و ...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:29  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(29)

اومدم یه پست بدم در حین فکر کردنش یه سری عکس دیدم...ترجیح می دم که بیشتر ننویسم...

به جناب بستانی و در مورد پست آخرشون :



به ادن و پستی که داده بود:



به ++J :



به علی(مسیحی) ، یه آشنا ، علی(پاک) :



به رضا و امیرآقا :




پی نوشت :
تمامی عکس ها از سایت photo.net انتخاب شده اند
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:38  توسط مرتضی  | 

1)گفتی گنگ می نویسم...
دارم فکر می کنم...گنگه واقعا؟!...
تو رو نمی دونم ولی اینو تصدیق می کنم که بسیار پیش می یاد که نوشته هامو بر اساسه اتفاقاتی که برام رخ می دن می نویسم و تقریبا به این معنی هست که اگه بخوای برات گنگ نباشن باید یه سری ازین کارارو خودت هم انجام داده باشی...فکر کنم این قسمت که گفتم واضحه چون تقریبا همه این کارو می کنن...و به عبارته دیگه تجربه ی مشترک انسان هاست...

و اینو می تونم بگم که خیلی منو نمی شناسی...

ولی اگه منصفانه بخوام نظر بدم در مواردی نوشته هام برای افراده خاصی هستن...ویا کلیاتی دارن و جزئیاتی که موارد ریزشو اون افراد خاص قراره متوجه بشن که مخاطبن و نه همه(به دلایله متفاوتی)...

در مورد اینکه خط فکری ندارن نوشته هام...شدیدا مخالفت می کنم با این نظرت!...دراینجا می نویسم چون خط فکری کاملا مشخصی برای خودم دارم و هدف هایی که می خوام بهش برسم...(می تونی اولین پستمو ببینی)و گرنه اصلا شروع به کار نمی کردم...

با این همه قبول دارم که منظورمو همیشه نمی تونم اونطوری که تو ذهنم هست بیان کنم
ویه مشکله دیگه هم .جود داره که ممکنه یه مطلبیو بیان کنم ولی نه در قالب ذهنی طرف مقابلم...و این هم از کمبودهای نوشتارمه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:42  توسط مرتضی  |