تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه‌هایی به باد(28)

1)ایستاده بودم و گوش می دادم و سعی می کردم که نه تبریکی گویم و نه اسباب ناراحتی شوم!...ولی مطمئنا به این حالت نه راضی هستم و نه خوش بین!

2)از تغییر گفته بودی شما و اینکه باید خودم را ویران و دوباره بازسازی کنم...
در کلیت قبول دارم...و حتی در جزئیات بسیاری...ولی
ولی زمان از مهم ترین عوامل دخیل است...هنوز این نیاز در من به وجود نیامده است...
دو حالت وجود دارد...یا اینکه واقعا زمان اش نرسیده و...ویا من در اشتباهم...
.
.
.
راستش را بخواهی...هیچ کدام ازین دو نیست!...در مواردی حس می کنم که باید از بنیان عوض شوم و در موارد دیگر در بهترین شرایطم...
ولی نکته قابل توجه این است که تلاشم کم شده است...
می دانی در دوران گذار هستم؟!...دورانی که فشار می آورند به هر فردی...و ذهن را مشغول می کنند...

در کل می دانم که همه ی اینها بهانه هایی بیش نیستند!!!و قضیه بسی بسیار ساده تر ازین حرف هاست!...و تنها خاصیت اشان این است که نوشته می شوند و یاد می گیرم راحت تر باشم!

3)چند وقت دیگه زمانش می رسه...
پنجره رو باز باز می کردیم و چراغارو خاموش...باد شدید بود و ما از سرما لذت می بردیم...
بوی خاک و نم بارون...
رعد و برق که می زد به من یاد می دادی که چه طور فصله هارو حساب کنم ... ولی من هیچ وقت یاد نمی گرفتم...
.
.
.
...براشون نوشتم که پنجره باز باز بود...باد هم چنان شدید...و من پیوسته با آن دوران خوب...
براشون نوشتم که چقدر می شه با هم نزدیک بود...
از همدیگه نوشتم...
و نشونشون دادم با هم بودنمونو...ولی
ولی همچنان مشکلاتی دارن با هم...و یا بهتره بگم دل همدیگرو شکوندن...



گرفته شده توسط ++J
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:59  توسط مرتضی  | 

1)کنترل کردن تخیل و احساسات!...
موضوعی که به قدمت عمرم درگیرش بودم و هستم...شاید عجیب باشد...ولی...
از ولی اش بگذریم!

امروز به طور ناگهانی به این آهنگ گوش دادم : edge of darkness...یادآوار دوران های بسیار دور...چیزی در حدود 2 سالگی و خاطرات کاملا واضح آن ایام...دوران شروع شدن سرکشی تخیلات عجیب و غریبم...احساساتی کاملا متفاوت...اوج شخصیت پردازی ها...شروع شدن خواب های شبانه(هر شب)و ادامه اش تا کنون...



2)امروز به این نتیجه رسیدم که بسیار پیش می آید که افراد متن هایم را می خوانند از آن به اشتباه برداشت می کنند(از جهت احساسی)مثلا بهترین لحظاتم را بدترین می بینند و غیره!...بهتر است که کنار هر شماره یک برچسب دیگر هم بگذارم که مشخص کننده ی این موضوع باشد!!!

الان کاملا خوبم...خوشحالم و راضی...در بهترین موقعیت زندگی و ...

3)امروز علیرضا خان لولاگر را دیدم...نمی شناسی اش...می دانم...ولی در این مدته چند ساله اگر نبودند نمی توانستم جای خالی ات را تحمل کنم...موفق باشی و باشند...

4)دوست دارم حرف بزنم ولی نه با هرکسی...می خواهم زیاد حرف بزنم...نه غصه دارم و نه باری بر دلم سنگینی کرده...صرفا می خواهم حرف بزنم...ولی نه هر حرفی...

پی نوشت :
1)این را دیروز نوشته بودم ولی به دلیل خنده داری(!) نتوانستم بگذارم اش...
2)عکس گرفته شده توسط ++J
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:50  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(27)

1)در ابتدا باید تبریک بگم تولد سه گانه های دانشکده رو...یه triplet به معنای واقعی!(و البته بدون هیچ ارتباط خاصی!!)...
مبارک باشه بر محسن(عرفان زاده)، میثم (زارعی) و خانم فرهانی...
تقدیم به شما سه نفر:



2)می خوام یکمی از خاطرات و یا دست نوشته هامون رو اینجا بنویسم...(حوالی 1386.6)

یکی از نزدیکان(از برادرهای کوچکم) به من اینطور نوشته بودند(بدون دخل و تصرف) : "برادر خوب  بیست ساله ی دغدغه مندم! می شود کمی تا قسمتی توضیح بدهی در این مدت چه ... کرده ای؟!-شرمنده که کلمه ی مناسبتری پیدا نکردم مطمئن باش قصد جسارت هم ندارم!-... "
و در ادامه : "نمی دونم الان خیلی عصبانی ام شرمنده کاش این جلسه رو زودتر تشکیل بدی تا بتونم سرت داد بزنم!
استحاله شدن یعنی بی معرفتی مرتضی جعفری و امثال مرتضی جعفری ها-می تونم باهات بحث کنم شدیدا-یعنی اینکه کلی منت آدم هارو بکشی که جون مادرت بیا یه کم کار کنیم. ..."

دیگری نوشته بود : "...یعنی تو به خاطر هدفت یه جاهایی مجبور بشی از آدمهایی که دوست داری در گذری و انتخاب اصلا ساده ای نیست چون 'دوست داشتن' یکی از بزرگ ترین و قوی ترین حس های بشریه و آدم خیلی باید در هدفش مطمئن باشه و خیلی بهش ایمان داشته باشه که به خاطر هدفه، حاضر باشه جلوی دوست داشتن زانو نزنه، پاهاش نلرزه و فکرش نلغزه!نه؟...خداوند یاریمون کنه"

خودم :" آهان!...اصلا من با این نوع نوشتار که 'من مورد استحاله ی سیستم قرار گرفتم' و یا 'سیستم منو داره حل می کنه' , غیره مشکل اساسی دارم!(شرمنده من می خوام یکمی بدون حد و مرز حرف بزنم!!)
برادر اول جوونیته...اگر الان می خوای اینطوری باشی وای به...
حالا به قیافه ی dep من نیگاه نکن!...این ظاهر قضیه است...زیر این ظاهر از هیجان داره آتیش می گیره!...
فلانی یه جمله داره که من عاشق اشم : 'در دنیای امروزی، افرادی به سن تو، مدیر بزرگ ترین شرکت ها هستند'...یکی از هدف های من تو زندگیم این جمله بوده...صف شکن بودن...کسی که سیستمو تعیین می کنه و نه سیستم اونو...(آره می دونم که از هدفم خیلی دور ولی به این اندازه بگم که هر روز که از خواب بلند می شم قلبم داره تاپ تاپ می کنه!...20 ساله که تقریبا این طوریه!!)..."


3)چقدر راحت آدما درد و دل می کنن!...تا حالا امتحان کردی؟...رفته بودم اجازه ای بگیرم و مشورتی کنم...سفره ی دلشو برام باز کرد...چقدر ما آدما احتیاج به یه نقر داریم که به حرفامون گوش کنه!!...
می دونی با من 30 اختلاف سنی داشت...و انگار نه انگار...

4)بابت chat دیشب معذرت...خسته بودم...مجبور شدم سه تا بیمارستان ببرمشون...بهتر بود که اصلا on نمی شدم...ولی...
بعضی وقتا برای اینکه حالت بدتر نشه احتیاج داری که حرف بزنی...هر چند که باعث دلخوری دیگران بشه!...
(به ++J : نگران نباش...همه چی بر وفق مراده...خدارو شکر...)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:29  توسط مرتضی  | 

1)این حوالی سالگرد جناب "اکبر رادی"ست...انسانی که سالم زیست...
احساسی که الان دارم بسیار فراتر از یک دلتنگی است...

2)تقدیم به مهدی(هاشمی) به خاطر تولدش...



3)می خواهم به اجبار هم که شده متنی بنویسم...چون باید بنویسم...
خسته ام(نه روحی،جسمی)...احساساتم را نمی توانم با منطقی درست بیان کنم و در قالب کلمات بریزم...

4)توضیحات : در پست قبل...بند 6...من فقط با ++ J چنین اختلافه سنی ای دارم...پس لطفا فکرهای دیگری نکنید

5)...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 1:21  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(26)

1)ممنون از شما 10 نفر به خاطر تمامه تلاش هایی که کردید...و تشکر ویژه از شخصه شما که هر لحظه بودنت ،حداقل برای من برابر با بزرگ ترین تجربه هاست

2)همدیگرو نمی شناختیم و نمی شناسیم...البته شاید حالا اسمه همو بدونیم ولی باز فرقی نمی کنه...
فرض کن دو انسان کاملا غریبه...
صرفا تو اون شلوغی از راه دور می شد هم دیگرو نگاه کرد...و
و منظوره همو بدون کوچک ترین شکی و ابهامی درک می کردیم...
برامون عجیب نبود...خیلی عادی، خیلی راحت...
انگار که از یه جنس بودیم...این کارو فقط با اعضای خانواده ام می تونستم انجام بدم...

3)یاد این فیلم ها افتادم:

خیلی دور، خیلی نزدیک
آواز گنجشک ها
رودخانه ی خاطرات

4)باد می یومد...کنارم پژمان بود و امیر و امیر ...حرف می زدن و بحث می کردن...پر حرارت...با هیجان...و من باز در کرانه بودم...در دور دست ها...کاغذای پژمان بر می داشتم و تک تک یا سه تا سه تا آتیش می زدم...
جالبه : "طرح الگوی آتش تک برگ ساده اس...می سوزه و می ره...ولی برای 3 تا تاخیر(فاز) داره...و نه یکسان به طور نمایی برای هر لایه بیشتر می شه..."

با این همه باد می یومد و منو خیس می کرد...سردم بود...خسته بودم....ناراحت...غم زده...اینا نه از بابت دانشکده بود و نه مربوط به اون و نه مربوط به مورده دیگه ای...
بعضی وقتا به قول پژمان غم می گیرتت...بدون دلیل...همین طوری...
نمی خوام اینارو بنویسم...چون می دونم که با دپ زدگی اشتباه می شه...با این اشتباه می شه که از دانشگاهم لذت نمی برم...ولی...
می خوام بنویسم شادم ولی غم هم دارم...
مهدی گفت این خوبه که همش از گل و بلبل بنویس(یا تو این مایه ها بود جملش)
ولی...من اصلا این طوری نمی نویسم...چرا حسم نمی کنی مهدی؟!...

می دونی این "جمله ی خیلی دور، خیلی نزدیک" همیشه منو منقلب می کنه

نمی خوام به این نتیجه برسی که مشکلات فلسفی دارم و یا دچار آشفتگی ذهنی شدم...نه...حداقل برای من فرق داره...سعی کنید یا بفهمید این متنو یا حسش کنید و یا ...
لطفا قضاوت نکنید...


5)آروم بودیم...

6)وقتی که کنارشم فقط به رفتارش نگاه می کنم...می دونی احساس غرور بهم دست می ده
احساس غرور بهم دست می ده وقتی که چیزو که می دونه به من می گه و من می شم دارنده ی اون تجربه...5 سال زودتر ازون چیزی که باید باشه...و این نعمت بسیار بزرگی است...

7)آروم بودیم و شاید گه گداری به هم نگاه می کردیم...مطمئن به یکدیگه...

8)باد می یومد و آتیشه منو خاموش می کرد...و چه خوب وجوده منو هم سرد کرد...آرامشی بی دریغانه...



پی نوشت :
1)می دونم گنگه...

2)...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 2:14  توسط مرتضی  | 

1)کمی خود تعریفی(!) :
این ترم که شروع شده کاملا یه تجربه ی متفاوتو دارم رد می کنم...شاید مثل سال قبل فوق العاده آغاز نشده ولی هر روز که جلو می ره به ثبات بیشتری دست پیدا می کنم...
اعتماد به نفس..آرامش...و بهینه شدن خیلی از روش ها...(که در این حد سابقه نداشتن)

احساس می کنم که دارم شبیه ++L رفتار می کنم...و این یکی از اون آرزوهایی که رسیدن بهش واقعا برام حیاطی بود (و هست)

امروز از یه شکست به معنای واقعی، به پیروزی رسیدم و این همون چیزیه که باعث ایجاد هیجان در من و شبیه هام(!)‌می شه...(البته در این مورد خودم دخیل نبودم!...)

هر چقدر که جلوتر می رم به این کلمه ی "صف شکن" بودن بیشتر اعتقاد پیدا می کنم...چیزی که براش تربیت شدیم...اتفاقی که از زمانه کوچیکی حس اش می کردم(می کردیم)...و
و ازین بابت به شدت احساس شادی می کنم...

2)اگه درست یادم باشه امروز گفتی که خیلی راحت حرفمو می زنم و احساساتمو بیان می کنم...
نه لزوما اینطوری نیست...بستگی به موقعیت داره...

وقتی که رسیدم خونه جواب هایی که بهت داده بودم دوباره بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که یه سری جمله کنار هم ردیف کرده بودم و حتی خودم هم دچاره بد فهمی می شدم!...ازین به بعد سعی می کنم با تمرکز بیشتری جواب بدم(اون موقع حواسم بدجوری درگیر بود)
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:57  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(25)

0)وقتی که داری نا امید می شی...در نهایت اون حالات بده روحی...یه اتفاق نادر می یفته و دوباره به اوج می رسی!...
و این سنتی است بس قدیمی...
امروز ++P حرفی زدند که به معنای واقعی به راهی که در پیش گرفته بودم و در حاله ادامه دادنش هستم یقین کامل آوردم...و بسی خوشحالم و امیدوار...

0)مدتیه که خوابای خیلی عجیب غریبی می بینم...با هر شب فرق دارن...احساساتی فراتر از حدی که بتونم تحمل اشون بکنم...خیلی هیجان انگیزه ان!!...

0)دلم تنگ شده برای ++J ،شما،شما،شما،اون یکی که در این دنیا نیست،شما، --M و ++L و ...

0)تقدیم به همه :



0)احساس می کنم که تازه کارم شروع شده و چقدر هم می تونه فرآیند جالب و قشنگی باشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 16:59  توسط مرتضی  | 

متن زیر دقیقا بعد از رسیدن من از افطاریه دانشکده به خونه نوشته شده...
نشد زودتر بذارمش...
طی این 2روز به مقادیری تغییر کرده...(نگارش و غلط هاشو هم تصحیح نکردم)

"
1)امروز روزه خوبی برای من بود...فراتر از چیزی که فکر می کردم...مرزهایی رو رد کردم که مدت ها بود منو به خودشون مشغول کرده بودن...با انسان های بزرگی بیشتر آشنا شدم که منو راهنمایی می کردن و می کنن و از خطاهام چشم می پوشن...افرادی که به معنای واقعی در جهت بهبود محیطشون تلاش می کنن...دوست هایی که نمی ذارن مثل درخت پست قبلی تنها باشم و خشک بشم...آدم هایی که منو قابل می دونن و درد و دلاشونو بدون کوچک ترین ترسی بیان می کنن...

و امروز شاد بودم...به همان صورت که گذشته ی نه چندان دور خبر می دهد... و ممنون از تو که به یادم آوردی شاد بودنم را و چقدر راحت می شود آدم ها رو خوشحال کرد...حتی با یه خط پیام کوتاه...

2)و اما امروز در کرانه بودم...
فقط عکس می گرفتم و با دوستان شاد بودم و ...
و سعی می کردم که بی برنامگی ها رو پنهان کنم...
باید تشکر کنم از تمام کسانی که در این دو روز به اندازه ی وحشتناکی زحمت کشیدند ولی نمی تونم بی هدفی و بی برنامگی رو هم متذکر نشم...
.
.
.
و چرا این افطاری به مانند گذشته ها نبود؟...

یکی از بزرگ ترین دلایل اش نبود برنامه ای منظم و مشخص بود...کاری که در سال های قبل از هفته ها پیش به صورت دقیق و جزیی تعیین می شد

دو)
اینکه کسانی که در راس امور بودند به این مورد مورد بی توجه اند که باید کاره فکری کنند و نه اعمال فیزیکی...رییس وقته محدودی دارد و باید صرف مهم ترین کارها انجامش دهد و نه جابجایی صندلی ها و آماده کردن فیلم و نصف کردن نان و غیره...
به عبارت دیگر دادن ایده و پیگری انجامشون...و به الطبع در چنین مراسمی هیچ وقت کمبود نیرو و غیره پیش نمی آید و اگر بیاید از اشتباهات مدیران است(که خوشبختانه نیامد)...

سه)
عمل نکردن و باور نداشتن به تجربیات دوستان بزرگ به خصوص ورودی های 80...شاید گوش شنوایی بود ولی من عمل کردنی ندیدم

چهار)
نبودن ایده های جدید...
به عبارتی هیچ فکری برای تنوع دادن و ایجاد برنامه ها نبود..
و ...
.
.
.
و من شاهد یک ماجرا بودم که در حال اتفاق افتادن بود...بهتره بگم می دونستم که چه اتفاقاتی خواهد افتاد...لازم نیست خیلی اطلاعات عجیب و غریب داشته باشی و تحلیلات پیچیده کنی...معلوم بود...

اونقدر به خودم و عملکردم اعتماد به نفس دارم که تمام مشکلات این شب عزیز و افطاریو پذیرا باشم!
و خودم رو از همه بیشتر مقصر می دونم تا دیگران...
چونکه من می تونستم ... می تونستم از پس اش بر بیام ،حتی به تنهایی...
ولی در این چند روز کار های خودم و انجمن(علمی)را انجام می دهم و می دادم...صرفا
و باز یک شاهد بودم...شاهد بر اتفاقی که رخ داد و...

می دونم که می پرسید چرا؟چرا کمکی خاصی نکردم و قدمی بر نداشتم؟

اول)
نمی دونم شما به چه روشی اعتقاد دارید ولی من به اجماع و عقل گروهی به شدت پایبندم...شاید ورود افرادی چند از جمله دوستان سال قبلی به بهبود چشم گیر این شب کمک بسیاری می کرد ولی باید به این واقعیت توجه کنیم که عقل اجتماعی کل در این سطحه(و این برنامه که برگزار شد)...درسته که در سیستمه افراد این گروه(منظورم ورودی های موجود است)افراد توانایی موجوداند ولی متاسفانه همچنان به تجربه ی گرانبهای در کنار هم بودن و با هم کار کردن نرسیده ایم...
شاید بگید من یه موجود از خود راضی و فلان هستم...ولی ترجیح می دم که با عقل جمعی شکست بخوریم تا با کار و فکر یک نفر اوضاع رو به راه شود...که این شکست خود به خود باعث نقدهای درست و صحیح می شود و بعد از مدتی کم کم به نتیجه های گرانبها تری از بودن یک شب خوش در کنار هم دست خواهیم یافت...
(نبود یک فرد نباید تاثیر خاصی بروی سیستم بگذارد...این یه نتیجه ی مطلوب است)

دوم)
آدم ها همیشه با هم تفاهم کاری و فکری نخواهند داشت...وقتی که طرفین اعتقادی به روش دیگری ندارد پس بهتر است گروهی ساکت بماند و بگذارد دیگران کاراشون رو به اون صورتی که صلاح می دونن و بدون سنگ اندازی انجام بدن... این کار باعث حفظ دوستی ها نیز خواهد شد...
و در آخر زمان اثبات کننده ی حقیقت خواهد بود...
قبول دارم که مواردی پیش می آیند که در این فرآیند نابود خواهند شد ولی چه کاره دیگری می شود کرد وقتی خیلی ها به این معتقداند که تجربه رو حتما باید انجام داد!...وصرفا باید انجامش داد!!...(این جمله در تضاد با تجربیات ذهنی هستند که به راحتی از فردی به فرده دیگر قابل انتقال اند)

سوم)
این شاید بیشتر بهانه تراشی به نظر برسه ولی از جهت روحی و فکری در وضعی نیستم که بتونم برای این جور کارها وقت و فکر زیادی بذارم(به دلایل کاملا شخصی + خارج از دانشکده)ولی این رو هم باید متذکر بشم که : شاید من کاریو شروع نکردم ولی کسی هم به من کاری واگذار نکرد...(البته باید منصف باشم و این احتمال رو هم در نظر بگیرم که در این چند وقته در دانشکده اونقدر قیافه ام آیه ی یاس بوده که دوستان رعایت حال کرده اند)

و ...
.
.
.
در هر صورت هزار بار دیگر از تمام کسانی که کمک کردند تشکر فراوان می کنم...حداقل این خوبی رو داشت که منو شاد کرد و شب بسیار خوشی بود...
و امیدوارم که متن ام باعث ناراحتی کسی نشه
و این ها صرفا حرفایی بود که باید گفته می شدند...
و همچنین در نظر بگیرید که این افراد از بهترین نزدیکان و دوستان من اند...در غیر این صورت عملی نادرست انجام داده بودم.
و اینکه منصف باشیم...

(اگه مطلب جاییش گنگ هست لطفا بگید...اونشب به شدت خسته بودم...و مریض)
"
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:3  توسط مرتضی  | 

0)این دو به نظر بسیار زیبا هستند :
فیلم "departed" به کارگردانی"اسکورسیزی"... و رمان "کافکا در کرانه" نوشته ی" موری کامی"

1)به این عکسه که نگاه می کنی احتمال می دی یه زمانی آبی باید وجود داشته باشه که این درخته بتونه رشد کنه
ولی الان وضعیت تغییر کرده...
مثل زندگی ما آدما!...



2)و در ضمن یاد آدمایی می یفتم که با کاراشون باعث تنهایی خودشون می شن...یه جور انتخابه...اینکه تنها زندگی کنی یا نه...درست یا غلط بودن اش زیاد(!) در نظرم نیست...مهم انتخابه
مثل این درخته!...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:40  توسط مرتضی  | 

احساس کردم باید بنویسم...همین...

1)تا حالا به این فکر کردی که چرا بیشتر افراد "شاملو" می خونن به جای "فریدون مشیری"؟!!
به همون دلیل افزایش غم زدگی و یا علاقه به فضای غمناک(در پستای قبل اشاره ی مفصلی کرده ام)

ولی تو شعرای فریدون مشیری می تونی مفهوم گرمی زندگی رو احساس کنی...هر چند که در بسیاری موارد معلومه که این فرد دچار مشکلات اساسی شده ولی بر خلاف شخصه اول زیاده روی و سیاه نمایی نمی کنه! و این مزیته بسیار بزرگی است..
این چند خط بالا صرفا نظر شخصی خودم می باشد و "افراد"ی هم که در خط اول به کار برده شده اند جامعه ی آماری ام...هر چند که بدیهی است که با نظرم موافق نباشید!

2)نوشته های "رضا امیر خانی" یه حسه عجیبی در من ایجاد می کنن...واقعا می شه به این فرد و تاریچه ی زندگیش افتخار کرد

3)این عکس کاملا طبیعی ست و انتخاب بهترین عکس هفته ی همان سایت پست زیرین می باشد...


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:42  توسط مرتضی  | 

1)برای شما :
بابت دیروز یک عذر خواهی بدهکارم...درست است که هنوز هم به روش اتان معترضم ولی رفتار دیروزم زیاد مناسب نبود...

2)برای دیگران :
در مورد بالا لطفا این فکر را نکنید که من عصبانی شده ام و یا داد و بیدادی به راه انداخته ام و یا مواردی دیگر ... بلکه بر عکس در نهایت آرامش بوده ام...

3)دیشب جمع شدن سالیانه امون بود...تمام دوره ها...حتی بچه هایی که 4 سال مونده تا فارغ التحصیل بشن و یا  افرادی که زندگی ای تشکیل دادن  و سن اشون به بالای 50 سال می رسه و یا ...

4)



5)به الطبع من این عکسو نگرفتم!!
6)این عکسو به این دلیل دوست دارم چون که اون وسط فانوسه داره می چرخه(بدون اینکه اتفاق خاصی براش بیفته!) و اگه دقت کنید نورشو می تونید بینید(عکسه برتر هفته ، مربوط به سایت photo.net در ماه گذشته ی میلادی)
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:13  توسط مرتضی  |