نامههایی به باد(28)
1)ایستاده بودم و گوش می دادم و سعی می کردم که نه تبریکی گویم و نه اسباب ناراحتی شوم!...ولی مطمئنا به این حالت نه راضی هستم و نه خوش بین!
2)از تغییر گفته بودی شما و اینکه باید خودم را ویران و دوباره بازسازی کنم...
در کلیت قبول دارم...و حتی در جزئیات بسیاری...ولی
ولی زمان از مهم ترین عوامل دخیل است...هنوز این نیاز در من به وجود نیامده است...
دو حالت وجود دارد...یا اینکه واقعا زمان اش نرسیده و...ویا من در اشتباهم...
.
.
.
راستش را بخواهی...هیچ کدام ازین دو نیست!...در مواردی حس می کنم که باید از بنیان عوض شوم و در موارد دیگر در بهترین شرایطم...
ولی نکته قابل توجه این است که تلاشم کم شده است...
می دانی در دوران گذار هستم؟!...دورانی که فشار می آورند به هر فردی...و ذهن را مشغول می کنند...
در کل می دانم که همه ی اینها بهانه هایی بیش نیستند!!!و قضیه بسی بسیار ساده تر ازین حرف هاست!...و تنها خاصیت اشان این است که نوشته می شوند و یاد می گیرم راحت تر باشم!
3)چند وقت دیگه زمانش می رسه...
پنجره رو باز باز می کردیم و چراغارو خاموش...باد شدید بود و ما از سرما لذت می بردیم...
بوی خاک و نم بارون...
رعد و برق که می زد به من یاد می دادی که چه طور فصله هارو حساب کنم ... ولی من هیچ وقت یاد نمی گرفتم...
.
.
.
...براشون نوشتم که پنجره باز باز بود...باد هم چنان شدید...و من پیوسته با آن دوران خوب...
براشون نوشتم که چقدر می شه با هم نزدیک بود...
از همدیگه نوشتم...
و نشونشون دادم با هم بودنمونو...ولی
ولی همچنان مشکلاتی دارن با هم...و یا بهتره بگم دل همدیگرو شکوندن...

2)از تغییر گفته بودی شما و اینکه باید خودم را ویران و دوباره بازسازی کنم...
در کلیت قبول دارم...و حتی در جزئیات بسیاری...ولی
ولی زمان از مهم ترین عوامل دخیل است...هنوز این نیاز در من به وجود نیامده است...
دو حالت وجود دارد...یا اینکه واقعا زمان اش نرسیده و...ویا من در اشتباهم...
.
.
.
راستش را بخواهی...هیچ کدام ازین دو نیست!...در مواردی حس می کنم که باید از بنیان عوض شوم و در موارد دیگر در بهترین شرایطم...
ولی نکته قابل توجه این است که تلاشم کم شده است...
می دانی در دوران گذار هستم؟!...دورانی که فشار می آورند به هر فردی...و ذهن را مشغول می کنند...
در کل می دانم که همه ی اینها بهانه هایی بیش نیستند!!!و قضیه بسی بسیار ساده تر ازین حرف هاست!...و تنها خاصیت اشان این است که نوشته می شوند و یاد می گیرم راحت تر باشم!
3)چند وقت دیگه زمانش می رسه...
پنجره رو باز باز می کردیم و چراغارو خاموش...باد شدید بود و ما از سرما لذت می بردیم...
بوی خاک و نم بارون...
رعد و برق که می زد به من یاد می دادی که چه طور فصله هارو حساب کنم ... ولی من هیچ وقت یاد نمی گرفتم...
.
.
.
...براشون نوشتم که پنجره باز باز بود...باد هم چنان شدید...و من پیوسته با آن دوران خوب...
براشون نوشتم که چقدر می شه با هم نزدیک بود...
از همدیگه نوشتم...
و نشونشون دادم با هم بودنمونو...ولی
ولی همچنان مشکلاتی دارن با هم...و یا بهتره بگم دل همدیگرو شکوندن...

گرفته شده توسط ++J
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:59  توسط مرتضی
|








