تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه‌هایی به باد(24)

1)می دونی چقدر دردناکه وقتی مجبور بشی با دوستات ،افرادی که یه زمانی با هم و نزدیک به هم بودن، فرد به فرد حرف بزنی؟!
می دونی اون جمعای پرهیاهو دارن از بین میرن؟!
هر چقدر که آدما هم دیگرو بهتر می شناسن ، از هم دورتر می شن...

یه زمانی ،همین نزدیکیا، بخشش بدیهی ترین اصل امون بود ...
و چه زود از یادمون رفته...

یکی از خصوصیات بارز دانشکده امون ، صمیمیتی بود(و هست)که بین تمام افرادش برقراره...
ولی متاسفانه مدتیه که داریم دستخوش ناملایمات می کنیم اش...
این نه سیاه دیدن قضیه هست و نه به قضاوت نشستن...این یه واقعیته که خودمون هم باید حلش کنیم...


2)این عکس هیچ ارتباطی با مطالب بالا ندارد...در واقع قرار بود پستی دیگر با مضمونی متفاوت بگذارم ولی اتفاقاتی افتاد که منجر به این نتیجه شد(عکس با آن مطلب در ارتباط بود ولی...)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط مرتضی  | 

0)هفته ی دیگه می شه 3 سال..سه سال از وقتی که دنیای جدیدم شروع شد...نه زود گذشت و نه بد...
به معنای واقعی "به یاد موندنی" بود(و هست)...

1)خوشحالم که تابستون امسال با محیط های کاملا متفاوته دیگه ای آشنا شدم و فهمیدم که خیلی بیشتر ازون که فکر می کردم کار پیش رو دارم(و داریم)

2)...

3)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط مرتضی  | 

1)با هم داشتیم راه می رفتیم و حرف می زدیم
بحث از طرف من به "داشتن اعتماد به نفس" کشیده شد

- : به نظر من آدم باید "یقین" داشته باشه و نه "اعتماد به نفس" ...اون چیزی که می تونه باعث پیشرفت آدم بشه یقینه و در ضمن "اعتماد به نفس" خیلی مادی ست!

من : (با تعجب) نمی دونم تعریفت از این دو کلمه چست(به طور دقیق) ولی برای خودم در حال حاظر خیلی مهم نیست که "یقین" داشته باشم(!) و بیشتر اعتماد(به نفس) مهمه...و همچنین به نظر می یاد تا در موردی به خودت اعتماد حاصل نکنی نمی تونی به یقین برسی(در بسیاری از موارد برای ما آدم ها این طوریست)

قانع نشده بود

من(با کمی نامردی و تمسخر!) : شرمنده ، شما که نه به خودت اعتماد داری و نه به چیزی یقین!!...بهتر نیست اول به یکی اش دست پیدا کنی و بعد در مورد اینکه کدومش برای بشریت مفیدتره(!)‌ مناظره انجام بدیم؟!

همیشه به ما ، به طور مستقیم و یا روش های دیگه یاد داده می شد که "اعتماد به نفس" داشته باشیم...قبول دارم که این سیستم آموزشیه خوبی نیست به خصوص که زیاده روی در این مورد باعث ایجاد مشکلات فراوانی میشه(و شده) ولی نباید از فوایدش هم چشم پوشی کرد
حرفی که می خوام بزنم اینه که : در زمان کنونی از یادها رفته که یک انسان باید به اندازه ی کافی ازین خصلت برخوردار باشه...نه زیاد و نه کم...
و موردی که بیشتر مشاهده می شه فراوانیه گروه دومه...

(این بخش صرفا حالت خبری داشت و مستقل از میزان این صفت در خودم می باشد)

2)عکسی که مشاهده می کنید عکسه خاصی نیست ...
فقط می خواستم در ادامه این نکته رو اضافه کنم که : چند ماه پیش اگه سرم خلوت بود قصد داشتم اعلان عمومی بزنم که : "ملت"(!)...حاظرم در هر زمانی و هر مکانی با شما رقابت عکاسی کنم با این شرایط : شما با هر دوربینی که دوست دارید(چه نیکون D60 , کانن EOS و چه دوربین معمولی و ...) و من با (دوربین)موبایلم(!)...هر فرد 10 عکس بگیره و در آخر بهترین عکس ها انتخاب بشن...
می دونم رقابت سختی هست ولی در هر دو حالت(چه برد و چه باخت)به نفع منه!!!

و در حال حاضر هم انگیزه ی کافی رو دارم و هم وقتشو...
پس اگه علاقه مند بودید کافیه هر کسی یه روزو هماهنگ کنه و دوربینشو با خودش بیاره



(این عکس با موبایل nokia 6630 ام گرفتم...ازین بابات دوستش دارم ، چون واقعا فکر نمی کردم وسط اون شب تاریک اصلا بشه کاری کرد)

3)دیروز بچه های 79ایمون(نه دانشکده) جمع شده بودن دوره هم...چقدر همه تغییر کرده بودن...
بهزاد می خواست یه جمله تو جمع بگه ولی منصرف شد...بعد از چند دقیق که کنارش نشسته بودم رو به من کرد و ... : یادمه یه بار ++P گفت که :"زمانی می رسه که شماها دوباره جمع می شید...و اون روز، هر کسی خودشو با تک تک بقیه مقایسه می کنه تا ببینه کجا قرار داره...چقدر جلوتره از بقیه ست و چه مقداری عقب..." ...

و بعدش ساکت شد...
و این گفته رو در اون جمع احساس کردم!...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط مرتضی  | 

1)چند هفته ست که می خوام یه پاراگراف بنویسم که با این جمله شروع بشه ولی نمی دونم چرا نمی تونم ادامه اش بدم : "کنار هم نشسته بودیم...دو انسان از دنیاهایی کاملا متفاوت..."

2)کنار هم نشسته بودیم ... دو انسان از دنیاهایی کاملا متفاوت...برای اولین بار بود که با هم حرف می زدیم و حتی اولین سلامی بود که بین ما رد و بدل می شد...بدون هیچ پیچیدگی ای...انگار نه انگار که همدیگرو نمی شناسیم و یا تا چند لحظه پیش با هم غریبه بودیم...
نه خوشحال بودم و نه ناراحت و نه مورده دیگه ای...
بعد از مدت ها بود که روی تک تک کلماتم دیگه فکر نمی کردم...حتی حسی هم در بوجود آمدنشون دخیل نبود


3)کلی مثال و دلیل براش(براشون) آوردم که : "خودمونو یادمون رفته؟!...اون موقعی که این چیزارو نمی دونستیم و دست به کار شدیم، چقدر اشتباه و خطا ازمون سر زد تا اینکه آخر کمکی(=کم) فهمیدیم قضیه از چه قراره...حالا تا این بنده های خدا شروع به کاری می کنن دادمون به آسمون میره که "وای ، همه چی نابود شد!"...مگه به ماها فرصت اشتباه کردن ندادن؟...مگه به ما اجازه ندادن که هر کاریو که می خوایم انجام بدیم؟...پس چرا با دیگران جور دیگه ای رفتار می کنیم؟...
یکمی منصف تر باهاشون رفتار کنیم..."

ولی در آخر تغییری حاصل نشد...

4)کنار هم نشسته بودیم...بهتره بگم هم گروهی بودیم...اولین بار و آخرین باری بود که با هم کد(code) می زدیم...چون کلا جلسه ی آخر بود!...
اسمشو نمی دونستم فقط احساس می کردم که جایی دیدم اش...
هر دو با خیال راحت فکر می کردیم و حرف می زدیم...انگار که سال هاست همدیگرو می شناسیم...ایده ها ، استدلال ها، توضیحات و شوخی هامون کاملا متناسب با فرد مقابل بود...به سرعت پیش می رفتیم...

وقتی که تموم شد و اسمشو خوندم ، می خواستم فریاد بکشم...وحشتناک بود...و چقدر آشنا!
.
.
.
الان یاد این جمله افتادم : "خیلی دور ، خیلی نزدیک!"



پی نوشت :
1)به دلیل ویروس های مختلف که windows می گیره کلا به ubuntu کوچ کردم و به مدد برنامه ی gimp ازین به بعد می تونم عکس هم بذارم...هرچند که در ویندوز هم می شود به راحتی این کار را کرد ولی تا به حال تنبلی شخص من اجازه نمی داد!
2)عکس اول از -+M و دومی از ++J می باشند!
3)اندازه ی عکس ها هنوز دستم نیومده است...:|
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:59  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(23)




نامه ای از ++j به من...
ممنون
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 22:4  توسط مرتضی  | 

1)مخفف جالبی هست... ++j...مدت های مدیدی بود دنبال یه اسم قشنگ برات می گشتم که با اون بتونم در مورد بنویسم...حالا خوبیش اینه که خودت به وجودش آوردی...

2)برای دومین بار در این چند ماه اخیر، یه سری دیگه از مسائل برام مختومه شدن...اشکالی نداره...به نفع من شد!...شاید داشتم بدون دلیل به خودم امید واهی می دادم!!...خب نمی خوان بنده های خدا دیگه!...بهتره بگم طرز فکرشون یه جور دیگه است...
راحت تر به کارای خودم می رسم...

3)بعضی وقتا با هدف خاصی دوستانی رو با حرفات شوکه می کنی و یا حتی شدیدتر، آزار می دی...اینش زیاد مهم نیست...ولی برام مهمه که در بعضی مکان ها حق این کارو نداری(وهر فرده دیگه ای) و به این موضوع توجه نکردی و ازین بابت ناراحت شدم...در یک محیط بسیار خاص قرار داشتی نه جایی مانند دانشکده...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:26  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(22)

1)باد می وزید...
داشت شدیدتر می شد و اون همون چیزی بود که می خواستم...
فقط صدای باد تو گوشم می پیچید...
تکیه دادن به درخت اونم وسط یه کویر همیشه می تونه امید بخش باشه...

2)باد می یومد...
گفت : هر چیزی که می خوای بپرس...جوابتو می دم...
گفتم : چرا؟
گفت : چون نرفتی و موندی...
و من سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم
و همچنان باد می وزید و من لذت می بردم

3) به j++ :
تازگی ها به عکسایی که می گیری بدجوری حسودیم می شه!...اخیرا کمتر وقت روش می ذارم :|...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 0:46  توسط مرتضی  | 

0)به شدت هیجان زده هستم...

1)امروز Dr رو دیدم(بعد از مدت ها)..ملاقات همچنین افرادی همیشه برام آرامش بخشن...

2)"ت" سیستمو آموزشی که تحت اون بزرگ شدمو همیشه نقد می کنه...کلی از بحثامون در این مورده...خیلی از حرفاشو قبول دارم ولی نمی دونم چرا به این نکته توجه نمی کنه : کار بر اساس اعتماد به نفس وحشتناک زیاد و پشتکار فراوان...آره یکمی زیادی مادی گرایانه هست ولی نه فراتر از حد مجاز!

هر چند که خودم تنبل هستم ولی حداقل به این موارد اعتقاد دارم...

3)خوبی سیاوش؟..دلتنگ شده ام...

4)همین اواخر دوباره یه برج عاج نشین مهربون دیدم!...می دونی ترکیبی از غرور و خاکی بودن همیشه دوست داشتنی هست!(حالا چی جوری میشه این دوتارو با هم داشت خودش یه توانایی عظیم می خواد که فقط ازین قشر خاص بر می یاد!)

5)این بچه های 85 چقدر جالب هستن!...ورودی ای که کاره خودشو می کنه ... هر کدومشون حداقل در یه زمینه ، تخصص در حد وحشتناکی دارن...البته مشکلاتشون بماند!!!...ولی این خصوصیتشون واقعا فوق العاده است...
(امیدوارم مشکلاتشون ازین بیشتر نشه)
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 2:25  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(21)

اول می شویم....
بعد از مدت مدیدی که گذشت، 2 روز پیش به این نتیجه رسیدم که دوباره به شرایط آرمانی رسیده ام...


اعتماد به نفس ، پشت کار و صبر ... تمام ابزار مورد نظر برای رسیدن به هر هدفی است ...


می پرسی چرا باید اول بود؟...ازان سوال هایی است که جوابش رو خودت می توانی با نگاهی به اطراف دریابی...
می گویی خطرناک است...بلی، بسیار خطرناک است...ولی باید در این راه قدم برداشت...چرا ندارد...واضح است...امکانات محیا شده اند برای انجام دادن این کار و خلاف آن حکم نابودیمان است(به دست خودمان)!

این وظیفه ی ماست...
وظیفه ای انکار ناپذیر...نسبی نیست...مطلق است...تعریفی دقیق دارد...امری است مسلم....
.
.
.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط مرتضی  |