تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه‌هایی به باد(20)

1)چقدر سخت است کار هایی را که انجام نداده ای ، بخواهی تازه آغاز کنی...

2)چقدر شیرین است کارهایی را که آغاز کرده ای، ادامه دهی

3)

4)اول شدن سخت است ولی تحمل اینکه بخواهی اول شوی ولی پشتکار لازم را نداشته باشی آدم را می کشد

5)چقدر از فکر اول شدن هم دور مانده ام...

6)چرا مردم ما فکر می کنند اول شدن نمی ارزد به خیلی موارد دیگر؟

7)چقدر زود انگیزه ای یک فرد با انگیزه های جمع گره می خورد و همانند آنها می شود...افسوس

8)پدر می گویند:" انگیزه هایت کم شده است"...راست می گویند...خودم مقصرم...مقصرم که آنهارا با تکه هایی خورد پیوند زده ام...

9)مدت زیادی وقت ندارم ...و کارها بس بسیارست
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:6  توسط مرتضی  | 

1)امروز به طور اتفاقی سری به پیش دانشگاهیمون زدم

همیشه دوست داشتم یه مقاله مانند(و نه پست) در مورد دبیرستانمون بدم و علل خیلی از رخدادهایی رو که مردم به بدترین شکل مورد انتقاد قرار می دن بنویسم
ولی هر بار ازین کار منصرف می شم

 به هر حال حس وحشتناک عجیبی و زیباییه... و دیگران چه راحت به قضاوت می نشینن...و چقدر ناآگاهند(نسبت به این موضوع)

 2)مهدی.ه گفت : از پست قبلت هیچی نفمیدم...خیلی گنگ بود...
گفتم : لزومی نداره بفهمیش ... ولی می تونی حسش کنی...

3)...

4)جالبه این سه نقطه ی بالا کلی آدما رو به فکر می ندازه که چه چیزی بوده و غیره...ولی چیزه خاصی نیست ، صرفا یه سه نقطه است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط مرتضی  | 

0)امیدوارم که همیشه خوشبخت و شاد و سلامت باشن و زندگیه مشترک سعادتمندیو تجربه کنن

1)ساکت بود وقتی که همه داشتن بلند بلند می خندیدن و داد و فریاد می زدن بدون صدا لبخند می زد و بهشون نگاه می کرد...و شاد بود...ولی شادیش مثل گذشته های نزدیک نبود...خیلی پر ابهت تر شده بود...خیلی...

2) بعضی وقتا بدجوری دست به شیطنت میزنی ، سرو صدایی به پا می کنی که همه کلافه می شن یاد اون قدیم قدیما میفتی که همه عالم و آدم از دست شاکی بودن
آدما که بهت نگاه می کنن تو دلشون می گن : ایول عجب آدم با ذوقیایول
ولی
ولی به نظرم این کارا رو می کنی که خیلی چیزا رو حتی برای یه لحظه هم که شده فراموش کنی فراموش کنی که تحت فشار هستیو فراموش کنی که خسته ای و فراموش کنی مدت هاست

3)محمد گفت : چقدر جوتون جالبه ... تا حالا اینقدر دوست ندیده بودم که در این حد به هم نزدیک و صمیمی باشن...عماد سرشو تکون داد و گفت آره ، شماها دوست هستید و نزدیکیتون به این خاطره ولی تو دانشگاه ما آدما به دلایله دیگه ای با هم دوست می شن...(البته این حکم بر اساس میانگین داده هاست!)
محمد فنی می خونی و عماد هم امیر کبیره...

4)بدجوری تب کرده بودم...ازونجایی هم که علاقه ای به دوا و دارو نداریم تا آخرشو باید تحمل می کردم...9 ساعت باید دووم(دوام) می یاوردم...بعلاوه ی 2 ساعته راه...
چهار ساعت اول خوب بود...هرچند با آدم هایی باید حرف بزنم که هیچ نقطه ی اشتراکی با هم نداریم ولی حداقل طرفین به این نکته واقف هستیم که دنیاهامون از پایه متفاوته و حالا باید بر اساس این نکته پیش بریم و سعی در تغییر یکدیگه داشته باشیم...و این خیلی خوبه چون دارم یه تجربه ی جدید به دست می یارم...(ولی باعث شد تبم زیادتر بشه)

و حالا می مونه 5 ساعت بعدیش...باید با یه انسانه به اصطلاح مترقی سر و کله می زدمازون آدمایی که فکر می کنن روشنفکرن و به سبک فرانسوی های 1850 نوک زبونی(!) حرف می زنن تا نشانه ای باشه بر علم و فضل اشون و همچنین احترام به جمع!! و یا...!!!
وقتی که پول می دی انگیز هات برای تحمل همچنین افرادی چند برابر می شه و این بعضی وقتا بسیار مفیده برات!
خدا رو جدا شکر می کنم به این دلیل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:50  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(19)

بعضی وقتا تو زندگی پیش می یاد که از یه سری مرزا می گذری ...

مرزایی که به شدت پر اهمیت هستند...و همیشه حتی از نزدیک شدن بهشون هم بر حذرت می داشتن...

ولی اگه رد بشی مثل من ... می دونی چه اتفاقی می فته؟!...
همون بلایی سرت می یاد که برای خیلی از آدما ، به مانند من افتاده!...وارد یه خلاء ذهنی می شی...معلق می مونی...این بدترین حسی بوده که تا حالا تجربش کردم...
خدا منو ببخشه!


 

پی نوشت :

این نامه کاملا به خودم می باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:3  توسط مرتضی  | 


یه حسه عجیبی هست وقتی که روزنامه ها رو باز می کنی و تیتر" 102امین سالگرد مشروطه" رو می بینی...صد و دو سال می گذره از اون واقعه ی بزرگ ...
و به هیجان می یام وقتی که اون دورانو بازسازی می کنم...به هیجان می یام وقتی که بنای مسجدیو می بینم که در 200 قدمیمون هست...مسجدی که به خاطره مشروطه ساخته شد و یادآور اون لحظاته...و هنوز هم پا برجاست...

اینجا عکس هایی هست ازون دوران...دورانی که خیلیا دسته کمش می گیرن و یا از فراموشش کردن...
...عکسایی که پدربزرگام ،خانوادم و خودامون ، سران مختلف مشروطه ، حاج لرزاده و شریعتی ها ، بزرگانی که رفتن از بینمون و سروش ها در پس زمینه ای یکسان قرار دارند...پس زمینه ای ازون مسجد جامع ... پس زمینه ای از آزادی خواهی و عدالت اجتماعی...
می شه حسش کرد...اون دورانیو که همدلی و صفا بود برای رسیدن به آرمان های مشترک...دورانی که تاریخ ما رو می سازه...102 سال نبرد برای بهبودی....
(هر چند که در موارد زیادی شکست حاصل کار بوده...)
و چقدر زیباست....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:12  توسط مرتضی  | 

1)یه دوست اینطوری برام نوشته بود : "جزو آدمایی هستی که کلا کم حس داری..."
در جواب گفتم که چه خوب به یادم انداختی ، چون یه زمانی قصد داشتم در این مورد کمی بنویسم...
راستش من هرچقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم که چرا همچنین نتیجه ای گرفته ولی چنتا احتمال می دم ...
خب قبول دارم که در ظاهر و برخوردهای اولیه آدم سرد و کمی خشک هستم ...
و شاید نوشته های اینجام اونطورین که زیاد احساسی به نظر نمی رسن...
و یا زیاد همدیگرو نمی شناسیم...
و شاید ...

و اما در مورد نوشته هام : ازون روز اول که شروع به نوشتن در اینجا کردم سعی کردم به اون حرفه سمته چپ بلاگم عمل کنم...(یکی از نتیجه هاش اینه که کمتر احساس زده بشم...)
ولی با این همه کلی از حسامو در همین جا مطرح کردم و خواهم کرد ولی نه به نوع معمول...شاید اگه بیشتر در خوندن دقت کنی شما منظورمو بیشتر متوجه بشی...
و در مورد خودم : یه زمانی در گذشته ها(و نه حتی دور) اونقدر دچار احساسات و تخیلات مختلف می شدم که اعصابم به هم می ریخت...(ولی الان به مقادیر زیادی کنترلشون می کنم و هر جایی به کارشون نمی برم)
نمی دونم فیلم "اندرسن جوان " رو دیدی یا نه...من تا حدی شبیه اون پسره بودم(وهستم)...

 فکر کنم تا حد لازم موضوع روشن شده باشه... ;)
 
2)مدت هاست که "ن.ن" رو ندیدم...
دلم براش تنگ شده...
می دونی ، به طرز وحشتناکی با هم اختلاف عقیده داشتیم ولی هر وقت که همدیگرو می دیدم بساط بحثمون به راه بود...مثل دوتا دوست قدیمی...
حیف که بعضیا فقط یه مدت کوتاه کنارتن و بعد مجبورین از هم دور بیفتین...

3)امروز تو بین تمام احساساته خوبی که داشتم یدفه چنتا عکس به ذهنم اومدن...
خشکم زده بود...نمی دونستم چه کاری باید انجام بدم...
فقط می تونم بگم تو اون برف دی ماه که همه جا رو گرفته بود تمام دوستان بودن به جز من!...
همه سختی راهو تحمل کرده بودن به جز من...
من تو اون عکس نبودم و این بدترین قسمتشه...من نبودم چون همه چی یادم رفته بود...چون فقط خودم مهم بودم...
حرفی ندارم، حتی برای گفتن به خود...

4)یاده ایده های مجید در مورد بسیج افتادم ... یاد تمام اون تلاشای علی تو انجمن(اسلامی) ...به خاطرم اومد کارای علی که برای شورا صنفی کرده بود...
(اون روزایی که هنوز انجمن علمی نبود) ...
یاده اون زحمتایی که برای بهبودی وضع دانشکدمون کشیده شد...
...و سوالی که : آیا ما هم(حداقل) به اندازه ی اون افراد برای بهبودیه محیطمون تلاش می کنیم؟!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 1:34  توسط مرتضی  | 

من : کمک می خوای ؟
- نه!
داشتم به قدماش نگاه می کردم...نا مطمئن بودند...
سرشو بالا آورد و به چشام نگاه کرد...از ترس می لرزیدن...
گفت : نمی خوای بیای کمک کنی!!!


پی نوشت :
1)این متن ازون مواردی هست که به قول یکی از دوستان : "می نویسمشون تا از یادم نرن!"
2)بعضی وقتا هیچ حسه خاصی ندارم و اون لحظه هم یکی از معدود مواقع این چنینی بود...برای همین شامل پی نوشت قبلی شده


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط مرتضی  | 

طومار نامه ی(1)

همون طور که از اسمش پیداس خیلی زیادتر ازونکه یه فرد با انگیزه های عادی بتونه بخونش!...یا باید زیادی کنجکاو باشی و یا حسود و یا اینکه به مقادیر زیادی علاف و یا هم به مانند معدود افرادی به دلیل علاقه و یا بررسی شخصیتی دست به این کار بزنین...


به هر دلیلی...
بعضی لحظات پیش می یاد که باید زیاد بنویسم ...خیلی زیاد ...اونقدر که تمام هیجان درونیم کاهش پیدا کنه و به سطح نرمالش برسه...معمولا وقتی یه سری اتفاق خوب می فته به خصوص در موارده کاری، دست به این چنین نوشتارهایی می زنم...(و لزوما هیچ سیر خاصی نداره)
این طومار ها روند زندگی شخصی خودم و اتفاقاتی که روزمره برایم رخ می دهند ، هستند ... به عبارتی بخشی از زندگی ام که قابل گفتن می باشد!...


1)با هم داشتیم راه می رفتیم گفته بودم که می خوام برم برای امیر غذا بگیرم(به طرف سوپری اون طرف خیابون)
سوت می زدم و منتظر بودم که حرفی زده بشه
و اون هیچ حرفی نمی زدمنتظر بود تا من چیزی بگم!
و من همچنان بی خیال به اطراف به سمت در راه می رفتم
گفت : سوالی داشتی شما؟گفتم : من که حرفی نزدم که بخوام سوالی بکنم شما به من جوابی داده بودید!...
و بحثمون شروع شد!!
به اینجا رسیدیم که :
گفت : تازگی ها به شدت دارم روی پست مدرنیسم کار می کنمیه (سری)کتاب خوندم و به نوشتاری دست پیدا کردم که خیلی باهاش حال می کنم بدجوری روی طرف مقابل تاثیر می ذاره و دارم تکمیلش می کنم
و گفت ازینکه به چه صورت می تونه احساساتشو در خطوط اون که به نظر ملایم هستند به شدیدترین نوع بیان کنه
(جالبه بود برامچون خیلی وقته رو سبک نوشتنم دقت نمی کنم و سعی می کنم بیشتر از احساساتم استفاده کنم بدمن دخیل دادن زیاد تفکراتتهر وقت این نوع موارد رو می بینم یادم می یاد که موضوع مهمی رو از یاد برده ام)
وقتی که نوبت حرف زدنم شد گفتم : فیلم "افسانه ی 1900" دیدی؟!...یه جای اون فیلم پیانیست به دوستش می گه : می دونی چه طور می نوازم؟به آدما نگاه می کنم و سعی می کنم که حسشونو دریابم و آهنگ اون حس خاصو بزنم!!
منم سعی می کنم که در موارد زیادی این طور بنویسممتناسب با حس یه آدم و یا یه سری از دوستان...برای همینه که شاید بعضی متنا یه جورین...

2)آستیناشو بالا زده بود و فکرش یه جای دیگه ای بود ... من همونطور که نشسته بودم و سرم به دیوار تکیه داده بودم بهش نگاه کردم و به دستاش که به دقت داشت نامه ای رو می نوشت...
"پ" گفت چرا اینقدر بی حالی ... گفتم دیشب کم خوابیدم...البته بعد ازفشارهمایش و اون یه ماه امتحانا ، بی رمقی بدی بهم دست داده...
"ی" تلخندی زد و به یاد گذشته ها افتاد ... حدس می زنم به یاد همون روزا که همه امون فقط یه هدف داشتیم...همایش و دیگه هیچ....
دست از نوشتن برداشت و به من نگاه کرد..."آقا پای این نامه باید چی بنویسم؟!" ...
...
چند لحظه ای بود که تو حال و هوای خودم بودم...و به حرفاشون که بیشتر شوخی بود گوش نمی دادم...بعد از 2،3 دقیقه بالاخره منم لبخندی زدم و دوباره حرفای جدیمون شروع شد...
...چقدر کار کردن با یه سری آدم لذت بخشه ...این بهترین دوران زندگیم بوده و هست...در اوجم...حالا شاید کمی خسته باشم ولی اینا خیلی مهم نیست ... مهم انگیزه هاست ...


3)دو ساعت پیش که می خواستم شروع به نوشتن کنم ، یه دفه تلفن زنگ زد ...شماره رو که دیدم تعجب کردم!...گوشی رو برداشتم، برای چند لحظه شوکه شده بودم ... حدسم درست بود ... بعد از 18 سال برای دوباره صداشو شنیدم...و چقدر هیجان انگیز بود...گرم و دوست داشتنی، همونطوری که از خاطرات 2 سالگیم به صورت مبهمی به یاد داشتمش...از زندگی پرسید و پرسیدم ...وقتی که گفتم فیزیک می خونم تقریبا فریاد کشید...گفت که منم از روی یه سری کتاب مدت هاست که شروع به خوندم کردم...و می تونم بگم که خیلی بیشتر از من بلد بود...خیلی خیلی...
هر وقت که به عکساش نگاه می کنم به طرز عجیبی احساس نزدیکی بهش دست می ده ... شاید که ...


4)"و" خیلی پرشور و حرارت داشت حرف می زد ، مثل گذشته ها و "ن" هم کنارش نشسته بود و با آداب دانی کامل که جزء جدانشدنی اش هست به حرفای دیگران گوش می داد...
منم این سر میز نشسته بودم و مثل شخصیت "پیوتر" داشتم شیطونی می کردم!(سرم به کاره خودم بود)...البته به قول معروف داشتم بهشون گوش می دادم!...این شیطونی تو اون جمع جدی منو بر می گردوند به دوران دبیرستان...اون موقعی که هیچ حد و مرزی برامون وجود نداشت و از اعتماد به نفس سرشار بودیم و ...و به معنای واقعی شر!!!
"و" ادامه می داد و من دوباره سعی می کردم جدی باشم...
"ن" همچنان با علاقه زیاد به حرفا گوش می کرد ... و این کارش باعث شد که منم وارد بحث بشم و دوباره همه با اشتیاق ادامه دادن...


5)دیروز داشتم زندگی نامه ای از "اندره ژید" نوشته شده توسط "ویل دورانت" می خوندم...برام عجیب بود که چرا تو کتاب های درسیمون از این فرد متنی داشتیم منتخب شده از "مائدهای زمینی"...
یادم میاد اون دوران فکر می کردم که طرف چقدر آدم کار درست و با ایمانی هست و به احتمال ازون اخلاق گراهای تند رو...ولی شرمنده ی خودم که به شدت در اشتباه بودم...این انسان نه دین داشت و نه به اخلاق اعتقادی...ازون فرانسوی های آزادی طلب(آزادی در همه موارد ممکن)...نمی دونم ولی وقتی دوستانش به این اعتراف می کنن من این وسط چه کاره هستم؟!...


6)خوب تازه گرم شدم!...
داشتم به این فکر می کردم که مردم سال های 1900-1960 چقدر عجیب غریب فکر می کردن(از نظر من و نسبت به انسان های امروزی ... بهتره بگم روشنفکران جامعه های غربی)
بحث های پیچیده و به اندازهای بیهوده(از دید ما)...حرف و اعمال خلاف اخلاق ... ضدیت های بسیار با سنن...اون هنگامی که پوچ گرا بود جزء لاینفک بعضی از جوامع بود و ...
ولی جالبیش(برای خودم)اینه که بعد از اون همه تلاش تقلا و اون همه کار عبث و ناراحت کننده و غیره یه سری جوامع به مانند کشورهای امریکای شمالی(و نه اروپایی ها) تونستند ازین ویرانه ها یه تمدن پر عظمت بسازن و کلی نسبت به همتایانشون پیرفت کنن...تمدن هایی که از شکست این نو ایدئولوژی تجربه کسب کردن و دیگه اونارو تکرار نکردن...
(البته بحث خیلی پیچیده تر ازین کلیاته و من اصلا قصد ندارم واردش بشم...فقط خواستم یه اشاره بهش کنم)


7)از الان دارم به پایان این طومار فکر می کنم...صادقانه بگم که بدون طرح قبلی شروع به نوشتنش کردم و حالا باید چند لحظه روی این موضوع فکر کنم...
آخرین صحنه های همون فیلم "افسانه ی 1900" گفتگویی داره در مورد "پایان" یک رویداد(زندگی)...واقعا این قسمت فیلم زیبا و جذابه(توصیه می کنم حتما ببنیدش)


8)خسته شدم ... تقریبا تو این 30 ساعت 3 ساعته که خوابیدم و شاید بهتر باشه بگم 4 ساعت...امروز علی.م اگه مواظبم نبود همون وسط فروشگاه کتاب خوابم می برد!...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط مرتضی  | 

دیروز داشتم تو صحن دانشده راه می رفتم یکی از دوستان فوقو دیدم(که تازه امسال اومدن اینجا)
از اوضاع و احوالش پرسیدم...
گفت بدک نیست و ...
(برای اطلاع رتبه آقا زیر 10 شده بود!)
در ادامه اضافه کرد که : فقط یکمی محیط اینجا افسرده اس...
 خب، خسته بودم و انگیزه ی کافی برای جواب دادن نداشتم! ... خیلی هم مهم نیست چون با حرف من که طرف عقیدش عوض نمی شه(منظورم یه فوقی هست) ... در هر صورت...
.
.

اولا که من این حرفو با تقریب خوبی قبول ندارم...ثانیا اگه درست هم باشه به قول یه دوست : "جامعه از آدماها تشکیل  می شه و اگه اتفاقی برای اون جامعه می فته در وهله ی اول خود اون ها مقصراند نه مورده دیگه ای"

می دونم که خیلیا به این حرفا توجه نمی کنن و باز همون شیوه ی خودشونو پی می گیرن...ولی حداقل به یه نکته ای توجه کنن(بهتره بگم توجه کنیم...همه امون) : اگه به آزادی عقاید اعتقاد داریم(که در حرفامون به شدت به این نکته تاکید می کنیم) بذاریم دیگران هم با دید خودشون به مسُله نگاه کنن و سعی کنیم افکارشونو جهت دهی نکنیم ...
و اینقدر سیستمو سیاه نبینیم....

پی نوشت :
1)این نوشته نفی ای بر مشکلات نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:23  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(18)

"دیروز که در برابر هم نشسته بودیم و حرف می زدیم ، به معنای واقعی قلب شکسته ی یک انسان را دیدم... و درد تهمت ها و دورغ ها را با تمام وجود احساس می کردم...

و چه صبور هستی ، و چه پرشکوه...
هنگامی که از ستم روزگار شکایت می کردی و فریاد می زدی ، هیچ برای گفتن نداشتم...
و چه سخت است جای تو بودن و چه ناعادلانه است غرور آزادترین افراد را شکستن...

اینان با تو چه کرده اند که در برابر من ، اشک در چشمانت حلقه می زد؟"

پی نوشت :
1)این متنو در اصل حدود 4 ماه پیش نوشته بودم ولی امشب برای چندمین بار ویرایش اش کردم(در معنی تغییری داده نشده است)
2)برای خودم هر کلمش کلی حس داره و بازگو کننده ی خاطرات بسیاریست
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:36  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(17)

شدم مثل اون آدمایی که تو کشتی طوفان زده هستند(اونم به سبک عهد قدیمش!)کلی تلاش و تقلا می کنن تا به هدفشون برسن ولی نیروی دریا خیلی قوی تر ازونه که این آدما بتونن از پسش بر بیان...
البته لزومی نداره که نا امید بود (مثل اون ملوانه که 30 سال رو یه کشتی کار می کردو ترس و ازین دست حرفا اصلا براش مهم نبود!)
ولی این احتمال وجود داره که غرق بشی!!

همیشه دوست داشتم رو اون بالاترین نقطه ی دکل باشم..می دونی ازون بالا بیشتر خوبیارو می بینی تا ... !
ولی اشتباهات ما هم یه بخش بزرگی از زندگیمونه ...
ما آدما چه راهت اجازه ی قضاوت به خودمون می دیم!!

پی نوشت :
1)می دونم ... امروز ذهنم کمی پراکنده شده

2)دوستی گفت که نمی شه(شاید دقیقا این فعلو به کار نبرده باشن) تحت عنوان "نامه هایی به باد"، نامه ای از خودت به خودت بدی...در تعجبم مگه من چه مشکلی دارم؟!...ویا چه فرقی هست بین من با دیگران؟!...(هرچند می دونم که منظور دیگری داشتن ولی خوب پی نوشت دادم که در آینده به مشکلی بر نخورم!)

3)نامه ای بود به خودم...
4)این نامه ی شماره ی 17 است...در درست بودنش شک نکنید(اشتباهی رخ نداده)
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:37  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(14)

چند دقیقه ای می شه که "شیاطین" داستایوفسکی رو تموم کردم...خیلی به واقعیت نزدیک بود ... بهتره بگم درست اون چیزیه که تو زندگی ماها رخ می ده...

وحشتناک بود...مثل یه آهنگر با پتکش می کوبه رو آهن و به اون شکل می ده ، دقیقا همین کارو با روحه آدمیزاد می کنه...

ذهنم پرطلاطم شده...
تصاویر به سرعت در حال گذشتنن...دارم سعی می کنم هیجانمو کنترل کنم...

دیروز گفتی که مشکل بی اردگی داری ... کاریو دوست داریو ولی نمی تونی انجامش بدی چون اراده ی کافیشو نداری...
یادمه یه سری حرف زدم که بیشترشون تکراری بودن و خودت به اندازه ی کافی بهشون واقف بودی و هستی ...
تو بین تمام این تصاویری که رد شدن ، تصویر پسری دیدم که منو به 3 سال قبل برد ... به زمانی که
Aliusha هم دمم بود...و شاید درستره بگم که نصف وجودم...به خاطراتی برگشتم که منم توشون به مانند خودت یه آدم بی اراده و بی انگیزه بودم...هر روز کلی با خودم کلنجار می رفتم که چرا اینطوریم... ولی هیچ وقت نه حاصلی به دست می یومد و نه نتیجه ای که بهش دل خوش کنم...
تا وقتی که سر و کله ی اون پسره با برادرش پیدا شد ... 2 ماهه تمام مثل اون آهنه منو کوبیدن تا می شه گفت تغییری(هر چند اندک) به وجود اومد...
نمی دونم این راه چقدر در موردت موثر خواهد بود ولی به شدت توصیش می کنم...
اسم اون کتاب "برادران کارامازوف" بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(13)

دلم گرفته...نوشتم که دلم گرفته ولی دلیلشو نگفتم....

تو این 3ماهی که گذشت هر اتفاقی که فکرشو نمی کردم رخ داد بدون اینکه خبر دار بشم ، بدون اینکه بتونم کاری کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:42  توسط مرتضی  | 

این متن برگرفته شده از "تاکسی نوشته"های سروش صحت است:

 دختر بچه هفت ، هشت ساله ای بین من و مادرش نشسته بود.یک لیوان بزرگ آب هویج دست دختر بود و اصرارهای مادرش که مدام می گفت : "بخورش دیگه...یه دفعه ای بخورش...زودباش"هیچ فایده ای نداشت.دختر کوچک نمی توانست آب هویچ را یکباره و تند بخورد.شک نداشتم که تا چند لحظه ی دیگر نصف لیوان آب هویج بر روی شلوارم خواهد ریخت.همان لحظه خرمگسی بزرگ با وزوزی کر کنندهاز شیشه ی جلو آمد تو و مستقیم به طرف لیوان آب هویج رفت.دختر بچه با حرکتی ناگهانی دستش را کنار کشید.من و مادر دختر پاهایمان را جمع کردیم ولی آب هویج روی پای هیچ کداممان نریخت.مادر دختر گفت : "بخور تا نریختی اش." دختر گفت: "من ازین می ترسم."مادر گفت : این که چیزی نیست ، مگسه، مگسکه ترس نداره
دختر گفت : خودتم از سوسک می ترسی. مادر گفت : سوسک با مگس فرق داره. دختر گفت : من از سوسک نمی ترسم ولی از مگس می ترسم . یک دفعه مردی که جلو نشسته بود با روزنامه ای که دستش بود ، ضربه ای ی محکمی به مگس زد...خرمگس توی لیوان آب هویج افتاد و وزوزش قطع شد.مادر گفت : دیگه نخوریش ها.
دختر به مرد گفت : چرا کشتیش؟
مرد گفت : برای اینکه شمارو می ترسوند
هنوز جمله ی مرد تموم نشده بود که زنبور بزرگی از پنجره وارد تاکسی شد و زندگی ادامه پیدا کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:28  توسط مرتضی  | 

به یاد اون ایامی افتادمی که نوشتن جزء جدایی ناپذیری از هر فرد با سوادی بود(دوران پدر بزرگامون به قبل)
تو هر خونه ای دفتری بود که اهل اونجا خاطراتشونو توش ثبت می کردن ...
زمانی که خوب نوشتن هنر نبود ، امری عادی بود که نه دلیل می خواست و نه برهان...بدیهی بود که باید نوشت ، خوب نوشت...
.
.
.
جالبه الان اگه یه چرخی بزنی بین دوستان می بینی که خیلیا تو این مدت تابستون کمتر دلشون به نوشتن میره...
و باز برام جالبه که جو اهمیت بسیاری رو نوشتن افراد داره...(البته اگه نداشت خیلی جالب تر می بود!)
و این یعنی اینکه بیان و نوشتار ما تابع دیگران است(قبول دارم که باید باشه ولی نه اینقدر)

 ...معمولا اولین پست وبلاگ هارو می خونم تا به هدف تشکیل اشون تا حدی واقف بشم...اکثرا نوشته اید محلی است برای بیان احساسات ، درد دل ها و ازین دست جملات...
اگه واقعا هدف اینه پس چرا اینقدر کم می نویسید؟...تا اونجایی که یادمه احساسات و اتفاقاتی که برای ما آدم های معمولی میفته اونقدر هست که روزی حداقل یه پست ازش در بیاد...

یه نکته ی بزرگ هست که زیاد پیش می یاد و اون ترسیدن از نوشتنه به خصوص در مکان هایی که عمومی هستند...آره ترس داره...ولی فکر کنم اسمش روشه : وبلاگ ... یعنی جایی که دیگران هم می خوننش ... قراره این ترس باعث بشه که بزرگ بشیم و کم کم یاد بگیریم که بذاریمش کنار

 داشتم بقیه عللو می نوشتم که دیدیم که برای یه پست زیاد می شن...ترجیح می دم کم کم بذارمشون....

جواب خط پایینو در پستای آینده می دم(نوشتم اش به دلیل که بحث مهم و بزرگی هست)
شاید به این نکته اشاره بشه که : خوب بعضی حرفارو نمی شه اینجا زد ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:12  توسط مرتضی  | 

1)همین الان که داشتم کار می کردم یه دفه هوا گرفتو رعد و برقی زد و نم نمکی بارون اومد...(تصحیح می کنم : داره بدجوری بارون می یاد!!!)
دلم گرفت و برای چندمین بار در زندگیم یقینم تکمیل شد که من عاشق آفتاب و فصلای گرم هستم...همیشه این آرزو رو دارم که به مناطق گرم سیر برم و یا چیزی به مانند کویرای مرکزی...کویر...وای کویر با اون آسمون شبش وحشتناکه!!
آفتاب همیشه برام امید بخشه...

 2)به معنای واقعی جنگ کردیم...جنگ فکری...و چقدر مشکل بود...شاید پیروزی لذت بخش باشه ولی شکست دوستان خیلی دردناک تره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:20  توسط مرتضی  | 

تا اطلاع ثانوی من به اینترنت دسترسی ندارم به جز دانشکده...خوش بگذره

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:3  توسط مرتضی  |