تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه هایی به باد(12)

1)عیداتون مبارک
 2)دیروز بعد از مدت­های مدید فیلم "مرد عنکبوتی" رو دیدم(قسمت دوم)...خیلی جالبه ... در وهله ­ی اول یه ماجراجویی ساده است و زد و خورد مثل خیلی از فیلمای دیگه به مانند سری ­های هری پاتر و ارباب حلقه ­ها(به این دلیل این 3 اسم برده شدند چون از لحاظ ساخت شبیه ­اند...یعنی اول به صورت رمان و یا داستان بودند و بعد از مدتی مدید به صورت فیلم در آورده شدند)

ولی از اساس خیلی فرق دارند...فیلم اول دارای ساختی "پست مدرن" هست در حالی که دوتای مابقی سبکی روایی و توصیف گونه دارند(و یا شاید ماجراجویانه)....
بحثایی مطرح می­شه به مانند وجود الگوها و نمادهای انسانی به صورت  مدرن و نه افسانه گون که از مردم در مقابل خطرات دفاع می کنن...
نوع زندگی قهرمان ها و فداکاری ­هاشون...تماما از بحثایی هستند که از اواسط قرن 20 شروع شدند(که در این فیلم موجدند) ولی در فیلم های دیگر به این کیفیت دیده نمی شن....
می دونم که باور کردنش شاید یکمی سخته ولی این فیلمی که نام بردم(مرد ... )بیان کننده ­ی جزء اساسی از نظام های فرامدرن و بسیار پیشرفته ای به مانند آمریکا و غیره هست...

 3)حالا این همه بحثو طولانی کردم تا به موردی اشاره کنم

تو هر جامعه­ای افرادی هستند که الگو و سرمشق دیگرانند نه به مانند شخصیت های این گونه فیلم ها ،ولی تا جایی که می تونن دارن سیستمو اصلاح می کنن و در این راه فداکاری های زیادی به خرج می دن
دانشکده ی ما هم ازین افراد بهره ­منده
ولی متاسفانه در این چند ماه اخیر فشارهای زیادی که بهشون وارد می شه طاقت­اشون طاق کرده ... به طوری که دیگه نمی تونن به طور شایسته ای عمل کنن

آره ... برای ماها که کنار وایسادیم حرف زدنش خیلی راحته ولی...
ولی وقتی که یه نفر تبدیل به الگوی یه جامعه می­شه دیگه نمی تونه خیلی از کارایو که مردم عادی انجام می دن انجام بده...نمی تونه خیلی راحت درد و دل کنه ... نمی تونه خیلی راحت حرفشو بزنه و نمی تونه خیلی راحت ...
چونکه تبدیل شده به الگوی اکثریت جامع اش و اینو خودش خواسته ...

 

پی ­نوشت
1)بحث فیلم­ها کاملا بدون در نظر گرفتن تمایلات شخصی ­ام و متنفر بودن از سبکی به مانند سری هری پاتر بود(تحلیلی مستند بر واقعیات نه چیزی که خود می پسندم)
2)از کسانی که الگوی های دانشکده امون هستند درخواست عاجزانه دارم که به این مسُولیت خطیر توجه ویژه تری نسبت به سابق داشته باشند(هرچند که نقش این افراد تا کنون بسیار زیاد و اساسی بوده ولی ازین به بعد بسیار بسیار بسیار اساسی تر خواهد شد و این نیاز به دقت و دیدی فراگیرتر خواهد داشت)
3)نگران نباشیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:8  توسط مرتضی  | 

باید معذرت خواهی کنم
امروز از مرزی رد شدم که خودم خیلی بهش اعتقاد دارم...
ولی فکر کنم دلیل این کارم  خیلی مهم‌تر باشه
.
.
آره من اشتباه خودمو قبول می‌کنم ولی صبر هم حد و مرزی داره

از دیروز که برگشتیم قصد کردم که متنی در مورد این بزرگان خاندان فیزیک(!) بنویسم،کسانی که حداقل 4،5 سال از همه‌امون بزرگ‌ترن
تازگی‌ها بدجوری دلم می‌گیره از کارایی که کردن و می‌کنن
دلم می‌گیره...

والان بعد از ساعت‌ها بهتر می‌بینم که این کارو انجام ندم...به نظر می‌یاد که مضرراتش به کررات بیشتره


پی‌نوشت :
1)برای ابهام زدایی بخصوص از شخصه شما(!) لازم به ذکر است ‌ : خواننده  در نظر گیرد که این قشر بزرگ خاندانان از بهترین دوستانه این حقیر می‌باشند و  خود دلیلی است بر شدیدترین انتقادهایی که از یکدیگر انجام می‌دهیم(که در غیر این صورت گستاخی‌ای بیش از طرف من نمی‌بود)
و متاسفانه مدتی است که کمتر به توفیق دیدار این عزیزان نائل می‌شوم و به سبب دوری، مجبور به ارتباط از طرق مختلف به مانند این هستم(هستیم).


2)این متن کاملا پیوسته است و تمام دلایل به هم مربوط
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:37  توسط مرتضی  | 

نامه‌هایی به باد(11)

وقتی که دوست داری زیادتر از حد معمول بنویسی!

1)یه مشکلی با خودم داشتم...تازگیا علاقه‌ای به این ندارم که برای ملت کامنت بذارم...ولی به جاش مشکلی نمی‌بینم که در پست‌هام این کارو انجام بدم...و ازین به بعد هم سعی‌ام به این کار بیشتر می‌شه

2)بنویس دیگه!...بهترین راهش اینه که برای خودت یه هدفی انتخاب کنی و نترسی و شروع به نوشتن کنی...به نظر می‌یاد که تعیین هدف برای کسی که داره تازه شروع می‌کنه خیلی مهم‌تر از قصد انجام اون کاره...حله؟!...

3)علی(پاک) عملا حرفیو که می‌خواستم زد...."چرا ما خودمونو اکثرا تو گذشته پیدا می کنیم؟"
همیشه دوران ماقبل از حال(!) برام جالب بودن ولی خوب...آینده و نگرانی در موردش برام جذاب‌تر و مهم‌ترن
(این جمله نه به نفی اهمیت گذشته ایت و نه موردی دیگر)

4)مردان بی‌ادعا ، همیشه‌ی خدا کم بوده‌اند ودر اکثر موارد از جبر زمانه خانه نشین!

5)داشتم به احسان.ا می‌گفتم که : یه مدته شدم شبیه این باتری شارژیا که خالی شدن(!) و باید دوباره شارژ بشن(این نه به دلیل محیط و جو دانشگاه ست...بلکه به این برمی‌گرده که ماها یاد نگرفتیم تو زندگیمون به طور مداوم کار جدی بکنیم!)...خودم نگرانی ندارم...اتفاقا برام خوبه ولی چند مورد هست که باید هرچه زودتر رفع بشه

6)در این دوران کنونی و سخت که همه در آن شرکت داریم،خواندن تاریخ  ممل غرب به من تسلای خاطر می‌دهد و به آینده‌‌امان بسیار امیدوار می‌کند!(اینکه اینان از کجا شروع کرده‌اند و به کجاها رسیده‌اند).
یک‌بار هم که شده شکایت‌های بیش از اندازه‌امان را کنار بگذاریم هر چند که بر حق باشند...و یاد بگیریم از دیگران ،که همیشه، سعی و تلاش در راستای هدف به نتیجه خواهد رسید

7)طبل‌های جنگ از مدت‌ها پیش به صدا درآمده‌اند!...و خیلی وقته که در اوج دوران جنگ هستیم(تقریبا از زمان صلاح‌الدین ایوبی!)

8)فردی گفت بعضی وقتا زیاد گنگ می‌نویسی...در جواب گفتم: اکثر عمدی هستن...گفت صحیح ولی به شرطی که دیگران برداشتی نکنن که باعث صدمه زدن به فردی بشه...حرفش منطقی هست... ولی...
(مثال :‌شماره‌ی 7 همین متن!)

9)داشتم به این فکر می‌کردم که عکس گرفتن شده یکی ازون کارایی که هر روز(با تقریب خوبی)انجامش می‌دم....هرچند که عده‌‌ی زیادی با این کار موافق نیستند.به دلایل مختلف...عمده‌ش یا خجالت کشیدنه و یا ترس از بد افتادن و مهم‌تر اهمیت ندادن به ضبط و ثبت خاطرات
خیلی دوست داشتم یه بحث پایه‌ای روی این موضوع(جمع‌آوری خاطرات) که بسیار مهم و اساسی هست انجام بدم...دلیل اینکه چرا من این همه  اصرار می‌کنم به عکس گرفتن و ...
هرچند که به جز عده‌ای انگشت‌شمار، کسی به این موضوعات علاقه‌ای نداره...

10)امروز دوباره اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد....به کرات این واقعه برام پیش اومده(و می‌یاد) کو دیگه داره جزء روزمرگی‌هام می‌شه ....
دوباره یه دوستُ یه فردی که حرفاش منطقی و صحیح هستند(یه ناظر خارجیه خوب)گفت : هر وقت که از کنار انجمن(اسلامی) رد می‌شم دیگه اون جدیتو نمی‌بینم...."و حرفایی ازین دست
آره ناراحت کننده‌ست...

اول خودمو مقصر می‌دونم(و خیلی هم) که سرمو اونقدر شلوغ کردم که تقریبا به هیچ کاره دیگه‌ای نرسیدم(کار در اینجا منظور فعالیت‌های تشکلی است نه درسی)...
دوم اینکه :به نظر می‌رسه که شورای مرکزی انجمن خیلی بیشتر ازینها قابلیت و توانایی داره ولی از همه‌ی اینها به شیوه‌ی درست بهره‌برداری نمی‌کنه(من منکر کارهای ارزشمند انجام شده نیستم...حرفم اینه که درست مقایسه کنیم و ببینیم با این توانایی‌ها رو کدوم نقطه وایسادیم و چقدر می‌تونیم بالاتر بریم)
.
.
یادمه رییس یه بار داشت می‌گفت که : یه مشکل تشکلا اینه که آدماش بعد از یه مدتی ازونجا می‌رن و باعث کمبود نیرو می‌شن
این حرف درسته ولی به نظرم در حال حاضر.انجمن نیرو زیادی هم داره....

یه نکته‌ای هست...شاید بگین که خیلی پیش نمی‌یاد که کسی این حرفارو به ما بزنه...آره ... ولی این مشکل افراد جامعه‌ی ماست که حرفاشونو مستقیم به یه سیستم منتقل نمی‌کنن...به جاش می‌یان با کسانی که کمتر درگیر هستند در میون می‌ذارن(حالا به هر دلیلی)...

این نه انتقادی بود و نه موردی دیگه...فقط درد و دل من بود در مورد انجمن جایی که به نهایت برام ارزشمند بوده،هست و خواهد بود...

(خیلی دراین مورد حرف دارم که بگم ولی شاید زدنشون در این مکان خوب نباشه...متن فوق حداقل 2برابر حاضر بوده و پرش در بعضی موارد یه همین دلیله...)

11)تولد تمام بچه‌های تیر ماه مبارک...امیدوارم که بهترین سال‌هارو شروع کرده باشین

12)مدت‌هاست که در مورد فوتبال حرفی نزدم....این جامی که گذشت  لذت های زیادی داشت ولی بزرگ‌ترینشون خوار و خفیف شدن این ایتالیایی‌های مغرور بود...خدارو شکر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:42  توسط مرتضی  | 

داشتم "میز نوشته‌ها" رو مرور می‌کردم که به این مطلب رسیدم...فکر کردم می‌تونه بحث کردن در موردش جالب باشه
("میز نوشته‌ها" کاغذهایی هستند که روی میز انجمن می‌چسبانمشون(!) و هر فردی می‌تونه هر چیزی که می‌خواد روی اونا بنویسه)
 (قسمتی از متن:   )

"موضوعی هست که در  جوامع انسانی به مانند دانشکده‌ی ما به کرات پیش می‌یاد...وقتی که بهترین نزدیکان و دوستانت توسط عده‌ای دیگه از دوستان و نزدیکان مورد قضاوت قرار می‌گیرن...
و بدیهی هست که باید از فردی دفاع کنی و مقابل دیگری بایستی(لطفا نگید که ازین کار خودداری می‌کنم...چون نمی‌شه...یکمی از حالات ایده‌آل به واقعیت نزدیک بشیم)
شاید بگید که مسئله با حرف و بحث و جدل قابل حله....خوب فرض کنید نباشه(و در اگثر موارد هم نیست!)
به الطبع این حق و ناحق از دید منه و نه از دید فرد دیگه‌ای و یکی از موارد سختیه این تصمیم همین نکته است ، باید بر اساس بنیان‌هایی عمل کنی که به درستس‌شون شک داری و یا به سرعت در حال تغییرن"

در جواب این مطلب خیلیا نوشته بودن  سعی می‌کنن که در همچنین شرایطی قرار نگیرن و یا اصلا دست به این کار نزنن
من خیلی موافق با این مطلب نیستم ، چونکه زمانه در بسیاری از موارد این قضیه‌رو به ما تحمیل می‌کنه(آره منم دوست ندارن در همچنین شرایطی قرار بگیرم ولی همه‌امون یه روزی دچارش می‌شیم)

و یه نکته‌ای که خیلی برام جالبه اینه که : اکثر افرادی که همچنین ایده‌هایی دارن وقتی در چنین جایگاهی قرار می‌گیرن از هر فرده دیگه‌ای زودتر رای صادر می‌کنن و خیلی راحت دست به قضاوت می‌زنن...ولی وقتی به دیگران می‌رسن ادعاهای بزرگی سر می‌دن که بیا و ببین!!

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:5  توسط مرتضی  | 

فکر کنم یه سال پیش بود
با هم داشتیم تو حیاط راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم
بهتره بگم داشت منو راهنمایی می‌کرد
یه دفه خندید و با صدای بلند داد زد : خدا آخه چرا من اینقد باهوشم؟!!!
اون موقع برای تمسخرش یه تلخندی زدم!

ولی بعد از گذشت یه سال هر روز به این واقعیت بیشتر می‌رسم که اون آدم به خصوص در مسائل اجتماعی خیلی باهوشه
...بهتره یه تصحیحی انجام بدم: باهوش در این پست به معنی کسی هست که حالات خیلی بیشتریو در نظر می‌گیره و خیلی بیشتر از دیگران مسائلو تحلیل و بررسی می‌کنه...و همچنین تجربه‌ی زیادی هم داره(در این نوع موارد)

ولی متاسفانه این‌جور آدما بعد از یه مدتی که می‌گذره دچار مشکلات عجیبی می‌شن(شدیدتر از میانگین جامعه)...این فرد هم مستثنا نیست به حدی که ...
بعضی وقتا این مسئله همه‌ی اطرافیانو به شدترین نوع رنج می‌ده

نوشته‌ای به "س.ع.ب"
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:11  توسط مرتضی  | 

1)تو این چند روز بیشتر سعی کردم که به کارای شخصی و خانوادگیم برسم تا ازین دست کارا
2)در ضمن به این نتیجه رسیدم که اگه دقت نکنم نمونه‌ای ازین متن می‌شم ...

3)به احتمال این یکی رو هم خوندین ولی بهتره بهش توجه کنید(خیلی بیشتر!)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:43  توسط مرتضی  | 

سلام
در مورد کتابا و لیستی که داشتم تهیه می‌کردم...
یه ایده‌ای مطرح شد که به نظر خیلی بهتر می‌یاد
...یه فایل با exel درست و اسمارو اونجا وارد کردم
می‌تونید از طریق این لینک بگیریدش
نکته اینجاست که هر کسی بعد از دانلود کردن می‌تونه خودش به لیست اضافه کنه و برای من میل‌اش بزنه
هر چند روز یه بار من تغییراتو اعمال می‌کنم و همونجا می‌‌ذارمش...
و میلم :
m.siavashani@gmail.com
در ضمن در قسمت پیوندهای روزانه هم این لینکو گذاشتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:11  توسط مرتضی  | 

1)عید دیروز تبریک می‌گم...
هر چقدر گشتم نتونستم پیداش کنم :| ... اگه بود خوب می‌شد چونکه ربطی به این عید داشت و یه حجم زیادی از خاطراته گذشتم رو شامل می‌شد...در هر حال

2)امروز تولد یکی از عزیزترین فیزیکی‌های دانشکدمون بود...
امیدوارم که همیشه موفق و سربلند و شیطون(!) باشه D:
آقا ما گفتیم، خودت نخواستی هدیه‌تو بگیری!...

اینارو هم فعلا نقدا قبول کن شما... 1 و 2 و 3

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:34  توسط مرتضی  | 

می‌خواستم به عنوان پست 20تا "لعنتی" بنویسم نه به کسی بلکه به زمونه و غیره
با خودم فکر کردم دیدم آخه این چه کاریه!

دیروز داشتم به خدا شکایت می‌کردم که چرا یه بارم به من نشونش ندادی...چرا من همیشه باید بعد از اینکه همه چی تموم می‌شه خبر دار بشم...و کلی شاکی بازیه‌ی دیگه!...فقط 12 ساعت گذشت که ...!!
فکر نمی‌کردم اینقد سریع اتفاق بیفته هر چند که تو این ماه‌های اخیر همیشه به حالت آماده باش بودم!....
فقط اینو می‌تونم بگم که هیچی نبودم اون لحظه...
و اون همه بزرگی منو واقعا تو خودش غرق کرد
.
.
.
می‌دونم به طرز وحشتناکی گنگ و بدفهمه ولی...
خوب امشب...
بذارید اینطوری بگم که تواناییشو ندارم که جود دیگه‌ای بنویسم...شاید خستگی باشه...البته قسمتی‌اش و شکه شدن بسیاریش...
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:27  توسط مرتضی  |