تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

نامه‌هایی به باد(10)

دوست دارم چندتا شعر(و قطعه بنویسم) بنویسم...

1)
آسمان با شتارگانش
در شب سفر کرد
من با واژه‌هایم
سپیده‌دم هردو باز آمدیم
آسمان
با خورشیدی بر کف
من
با شعری بر لب
                  (ضیا موحد)

2)
شمس تبریزی :

پرسید : فرق میان جزء و جزئی و کل و کلی چیست؟
گفت : آری
گفت : فرق چیست؟ آری کدام است؟
خندید و گفت : خوش است.

3)(تقدیم به AN)
اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:
    حالت چطور است؟
اما کسی یک بار
از من نپرسید:
    بالت.....
                  (قیصر امین‌پور)

4)
حقیقی دوست به دیدار نخست
    چنانت درک خواهد کرد
        که دیگران به هزاره‌ای
                               (ر.باخ)

5)
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم     تا برفتی ز برم، صورت بی‌جان بودم
                                                                                   (سعدی)

امروز  از وقتی که فهمیدم روی "م.ب.ع" دیگه نمی‌شه به عنوان یه دوست حساب باز کرد اعصابم به هم ریخته...احتیاجی به این نیست که...
بی‌خیالش...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط مرتضی  | 

می‌خواستم کلی حرف بزنم ولی بعد از خوند این پست منصرف شدم....

1)امروز یدفه یاد ناصر(خان) حلمی افتاد و اون یه سالی که پیشش بودم...چقدر زنده و به یادموندنی هستند بعضی از خاطرات...
2)امروز سره امتحان کوانتوم2 بودیم که مجید احسانیو دیدم...یه حسه خوبی بهم دست داد
3)امروز بعد از مدت‌ها شاهد یه بحث مردونه(مردونه به معنی جمع مردها نیست!)...تشکر ویژه از جناب بستانی که تنها فردی بودند که در این راستا قدم برداشتند(راستا=مردونه حرف زدن!)....
4)امروز علی مسیحیو دیدم...به یک سلام و یک خداحافظی...ولی آرامشش لذت‌بخش بود
5)...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:3  توسط مرتضی  | 

http://morteza-jafari.blogfa.com/page/books.aspx

آدرس صفحه‌ی کتاب‌هامه(و یا کتابایی که دوست دارم بخونمشون)
متاسفانه تو این ترم دچار فراموشی شدید شدم برای همین اسم خیلی چیزارو فراموش کردم...
یادم می‌یاد یه روز فرزین(فرزام) کمک بزرگی کرد و باعث شد که یه بخشی زیادیشونو بنویسم و خوشبختانه با موفقیت همراه بود(!) ولی متاسفانه فکر کنم دیگه اون برگه‌ها موجود نباشن...اگه باشن دسته دوستان انجمن(اسلامی) هست که برای نمایشگاه کتاب برده بودنش...
در هر حال...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط مرتضی  | 

سلام
دیروز دانشگاه بودم...بعد از مدت‌ها یکی از دوستان عزیزه 81 رو دیدم...
یه چنتا دعای جالب کرد
گفت ایشالا که هرچه زودتر ازینجا خلاص بشم...امیدوارم تو هم سال دیگه تموم بشیو ازینجا بری...دعا می‌کنم که زودتر خلاص بشی
نمی‌دونم...آینده‌رو نمی‌دونم ولی حال و گذشته‌ که معلومه!
بهش گفتم : من 5 ساله کردم که یه سال تو این دانشکده بیشتر بمونم...جایی که بی نهایت دوسش دارم...جایی که از بچه‌گی خوابشو می‌دیدم...
...خداحافظی کرد و رفت....

جالبه...واقعا جالبه...

1)یادم می‌یاد وقتی که ما(84ها) تازه اومده بودیم دانشکده انجمن به رسم هر سالش یه نشریه به ما داد و بعد ازون هم یه سری جلسات برای جذب نیرو(که این کار همیشه صورت می‌‌گیره)...
به طرز عجیبی دوستان انجمنی رو این تاکید داشتن که این مکان(دانشکده)بیشتر از یه زندان نیست...

2)یادمه آخرای تابستون که قرار بود مجله‌رو برای بچه‌های 86 در بیارن ،یه مقداری از صفحه‌بندیشو من انجام دادم...هرچی لعنت و فحش بود به خودم داشتم می‌دادم که آخه این چیه؟!...نمی‌دونم بعد از یه سال خوندینش یا نه؟...بهتره این کارو بکنید...به جز یه سیاهه‌ی کامل چیزه دیگه‌ای نیست...نه حتی طنز و نه غیره...
(یه سوالی از بچه‌های انجمن دارم(انجمن اون دوره) : چرا به اون صورت؟...فکر کنم خودتون هم می‌دونید که این نقد نیست و تخریبه...تخریب به جرمی که وجود خارجی نداره!!)

3)یه زمانی می‌شستیم با دیگران حرف می‌زدیم در مورد طرز تفکری که تو این دانشکده هست...ولی الان دیگه همچین حسیو ندارم...خسته شدم از دست آدمایی که نمی‌خوان واقعیتو ببینن...
ترجیح می‌دم کار یا مسئولیتیو که دارم انجام بدم و دیگه وارد حاشیه‌ها نشم...به قول معروف"کار کن...غر نزن"...اینطوری تاثیرش رو محیط هم به شدت بیشتره...

4)خیلی خوشحالم که از سال 84 به بعد ،شرایط عمومی دانشکده هر سال داره بهتر می‌شه و تاثیرپذیزی ورودی‌های جدید از حرف‌های ناامید کننده‌ی بقیه کمتر
.
.
.
دانشکده‌ی فیزیک بهترین مکانی بوده و هست که من می‌تونستم توش درس بخونم و زندگی کنم...
...می‌دونم که خیلی با نظراتم موافق نیستید ولی زمان معلوم می‌کنه که چه چیزی درست بوده(همونطور که الانش هم معلومه!)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط مرتضی  | 

نامه‌ای به یک آشنا

به بهزاد:
تا اونجایی که یادمه فهم و درک انسان از مسائل خیلی مهم‌تر از سال صفری بودن و یا سال بالایی بودن!!!(و این چیزی هست که دیگران بهش بها و ارزش می‌دن)
دوست ندارم که این ملاک ،ملاک ارزش گزاری بشه...تا الان که خیلی نبوده...امیدوارم که ازین به بعد هم رایج نشه...حتی تو شوخی‌هامون...
(در ضمن سال بالایی و سال صفری که تعریف می‌کنی با تعریف من زمین تا آسمون فرق داره)
ولی با این اوصاف بعید می‌دونم حالا حالاها از صفری بودن در بیای!! 
P:
P:

(اینو می‌خواستم تحت پستی که تو بلاگتون دادی کامنت کنم که خوشم نیومد گذاشتمش اینجا!)
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط مرتضی  | 

(اول پست پایینی رو بخونید و بعد به این عکس نگاه کنید)
هرچقدر سعی کردم نتونستم عکسو با ابعاد معقول‌اش اینجا بذارم برای همنی لینکش می‌کنم به وبلاگ عکسام
اینجا
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:53  توسط مرتضی  | 

در مورد پست قبل :
به رییس و محمد : داشتم به روز شنبه‌ی بعد از همایش فکر می‌کردم، که تو اتاق بسیج تنها نشسته بودم و آخرین کارای مربوط به همایشو انجام می‌دادم...یکی از دوستان اومد و با من حرف زد ... می‌خواستم حرفامونو بنویسم ...ولی...
ولی ترجیح دادم این کارو نکنم ...به دلایلی این کارو نکردم
می‌خواستم در مورد خوده اون فردی که با من حرف می‌زد بنویسم که دیدم نوشتم خیلی مبنای منطقی درستی نخواهد داشت
پس ترجیح دادم فعلا این موردو بذارم کنار

به فردی  از طرف 86iha :
من همیشه وبلاگتونو می‌خونم!...

امروز کاره فراموش شده‌ای یه‌دفه به ذهنم هجوم آورد!...و به همین دلیل پست بالارو می‌‌دم!!
اونجا اگه اشتباه نکنم اباسلط و یا چیزی تو همین مایه‌ها بود...عکس مربوط به اردوی مشهده امساله...علاوه بر تمام احساسات خوب و عجیب و غریبی که داشتم بعد از مدت‌ها بود که با "ی" بودم...بدون اینکه کسی مزاحم بشه و بدون تقریبا هیچ دغدغه‌ای...سکوت و گاهی کلماتی ساده...و باز سکوت...
تا تونستیم از خودمون عکس گرفتیم...عکس بالا هم مربوط به همون لحظاته...

و در مورد پست بالا...دوست ندارم بهش فکر کنید...دوست ندارم که حسه این عکسو با این کار خراب کنید...دوست دارم که فقط لمس‌اش کنید...همینو بس ...حتی دوست ندارم به این فکر کنید که چرا؟...فقط حس‌اش کنید...
می‌دونم که این انتظاره زیادیه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:46  توسط مرتضی  | 

نمی‌دونم چرا امشب نوشتنم نمی‌یاد!
مدت‌هاست که دارم به صفحه‌ی مانیتور نگاه می‌کنمو ...
نه...راستیتش این‌طوریا هم نیست...چندتا موضوع به ذهنم رسید ولی نتونستم اون چیزیو که می‌خوام ازشون در بیارم
داشتم به ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط مرتضی  | 

1)فکر می‌کنی به چی دارم فکر می‌کنم

از دید خودم به چیزی فکر نمی‌کنم!
بذار برات واضح‌تر بگم...خیلی وقتا پیش می‌اید که صرفا می‌نویسم
البته این یه نوع تمرین نوشتاریه...یعنی اینکه بدون دخالت دادن فکر و قوه‌ی تعقلت شروع به نوشتن کنی
بعد از یه مدت اگه برگردی و نوشته‌هاتو بخونی می‌فهمی که همشون رو از روی احساساتی که در اون لحظه داشتی نوشتی و این یکی از جالب‌ترین تمرین‌هاست برای تقویت و بیان اونا.

نمی‌دونم چقدر برات مفهومه ولی یه بار انجامش بدی به احتمال خوشت میاد
من همین جوری شروع کردم...بدون هیچ فکره قبلی...

(ازینجا به بعدو دارم می‌فکرم!)
2)تو این دو ترمی که تقریبا تموم شدن یکی از مهم‌ترین کارام این بود : می‌نوشتم...نه مثل سابق و نه هر روز بلکه مواقعی هر ساعت...حجم‌اش به طرز وحشتناکی افزایش یافته بود(!)...
به این دلیل که جاهای مختلف و برای آدم‌های متفاوت این کارو می‌کردم، مجبور شدم که سبکای زیادیو تمرین کنم(هنوز که هنوزه نوشته‌هام خیلی مشکلاته اساسی دارن ولی حداقل‌اش اینه که سعی خودمو کردم)
برای آدمی مثل من که اگه به انتخاب خودم نبود حتما می‌رفتم نویسنده می‌شدم(!!)‌این یه تجربه‌ی دلنشینه در بهترین دوران زندگیم و در کنار بهترین دوستانم...(یعنی خودم خواستم که به اون راه نرم و فیزیک بخونم)
تشکر از همه که به من کمک کردن

3)فعلا حرف خاصه دیگه‌ای ندارم!...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 15:32  توسط مرتضی  | 

ای کاش کارامون رو دوستی‌هامون تاثیر نمی‌ذاشت...

امروز(تو جلسه‌ی نقد شورا) شاید حق با گفته‌های ما بود(در اکثر مواقع)ولی در آخر کار دل یه سری آدم شکسته شد
نمی دونم چه کاری باید می‌کردیم که این اتفاق نمی‌افتاد در حالی که ما هم حرفامون رو می‌زدیم
دوستی گفت شاید آروم‌تر بهتر بود... ولی ازین آروم‌تر نمی‌شد...شاید هم ...
قبوله که کمی زیادی احساسی می‌شم ولی...
ولی بعضی وقتا یه چیزایی اونقدر برات مهم می‌شن که صورت نگرفتنشون تو مایه‌های عذاب الاهیه و شورای این دوره کم ازین کارا نکرده بود

اصلاازین خوشم نمی‌یاد که کارامون رو دوستیامون تئاثیر می‌ذاره ولی ...
.


پی نوشت
1)اگر کسی از دوستان شورا از دست من ناراحت شده به هر دلیلی(هر دلیلی که فکرشو می کنید و می کنن)معذرت می‌خوام(به شدت)
2)ولی این دلیلی نیست بر نادیده گرفتن و کم اهمیت شمردن جلسات نقد و بررسی
3)امیدوارم دوستی‌هامون(همه)به جایی ریسده باشه که این اتفاقات در برابرشون هیچ باشن
4)منظورم از کارامون،نه هر کاریه...یه جوری منظورم فعالیت‌های جدیمون هست که داره رو بقیه تاثیر می‌ذاره
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(9)

نامه ای به «خ»

می دونم که به این اعتقاد داری که تو زندگیه ما آدما یه سری حد و مرز وجود داره که نباید شکسته بشن ولی ...
ولی مواردی پیش می یاد که این مرزا رو می شکونیم...و این اتفاق در موردت کم رخ نمی ده
خیلی ازون مرزا رو ما تعیین نمی کنیم بلکه ازون اول اول دنیا هم وجود داشتن؛ دارن و خواهند داشت

آره...همه امون این کارو می کنیم...منم حدودو رعایت نمی کنم...ولی روزگار کوتاه نمی یاد و به
آدم می فهمونه که هر کاری حاصلی داره و اگه زیادی تو یه کاری که اشتباهه جسارت به خرج بدی ؛نتیجه اش به احتمال زیاد دردناک خواهد بود
(که اینو خودم تجربه کردم)
(برای ماها که به یه چیزایی اعتقاد داریم این مرزا روشن تر و شفاف ترن)
(ولی حداقل الان سعی خودمو دارم می کنم که شخصا به این موضوع بیشتر توجه و عمل کنم)

با این روشی که در پیش گرفتی بدون شک در اینده به مشکلات عجیب و غریبت تری برخورد خواهی کرد...

نمی دونم ولی این فقط من نیستم که بهت هشدار می دم بلکه تمام اطرافیانت دارن این کارو می کنن...پس لطفا بیشتر دقت کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:57  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(8)

1)هر چقدر که جلوتر می ریم به این جمله اعتقاد بیشتری پیدا می کنم که کار کنیم ؛غر نزنیم»...و در مورد اینکه تعریف غر زدن از دید من چه مواردی هم هست هم می شه بحث کرد!...در کل منظورم اینه که کار کنیم؛و همینو بس!!...(این جمله از خودم نیست ولی به شدت سعی می کنم که بهش عمل کنم)(و منظورم از کار؛ کار جدی هست و نه نوع اش)

2)عجیبه وقتی که برای طرف امکانات قرار می دی که یه کاری در سطح بالاتره فکری انجام بده(یه تجربه ی جدیدتری نسبت به تجربه ی خودمون) و سعی می کنی که سختیاش برای خودت و امثال خودت باشه طرف برگرده و بهت بگه که یه کاری بهم بگو انجام بدم...آقا/خانم محترم...این همه آدم دارن تلاش می کنن که شما اون ایده و فکر خودتو مستقل از جو و فضای جامعه ات بتونی مطرح کنی ... می فهمین؟!فکر و تلاش ذهنی خودتونو و نه ایده های ما...(به خصوص با شماها هستم 86ایها)
(این غر زدن نیست
!)
(این انتقادو هر روز هزار بار به خودم هم می گم...و در غیر این صورت همجنین جسارتی به خودم نمی دادم که بیانش کنم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:47  توسط مرتضی  | 

همایش نامه

سلام

هیچ وقت علاقه ای به نوشتارهای تکراری نداشتم برای همین بهتر می بینم که خیلی سریع این مطلبو بگم

تشکر از تمام کسانی که کمک کردن هفتمین دوره ی همایش برگزار بشه
و ممنون از افرادی که حضورشون باعث ایجاد امید و دلگرمیمون شد

وتشکر ویژه از شخص «علی بستانی»که اگه 2 روز آخر در کنارمون نبودند به مانند گذشتگان به فنا می رفتیم

;)

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:2  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(7)

یه آزمایش بزرگی در علم روانشناسی شناسی انجام شده که من به شدت بهش علاقه دارم...(به دلیل فراموشی اسم کتاب رو از یاد بردم)

نتیجه ی حاصله به طور خیلی ساده به این صورته که :
«طبیعت انسان به این صورته که در مواجهه با مشکلات و سختی ها به دنبال راه حل می گرده و به طبع سعی می کنه که ساده ترین راهو پیدا کنه(و یا بهتره بگم که آدما سعی می کنن که راهی برن که راحت تر به هدفشون برسن)...و در بسیاری از مشکلات انسان دچار افسرگی می شه!چونکه این ساده ترین و راحت ترین راه به نظر خیلیاست!!
مثلا خیلی از آدما دچار این بیماری می شن برای اینکه حس نوع دوستی و محبت دیگرانو به خودشون جذب کنن و یه جورایی دیده بشن و یا موارد بسیار دیگه ای...»

از وقتی که با این آزمایش آشنا شدم به شدت موارد ناراحتیم تو زندگی کاهش یافت چون خیلیاش دسته خودم بود و این خودم بودم که باعث این احساسات ناخوشایند می شدم
و در مورد بچه های دانشکده و کل جامعه هم همچنین موردی به وضوح صادقه...خیلیارو می بینم که اصلا هیچ مشکلی شون نیست ولی دچار همچنین احساسات ناراحت کننده ای هستند

و یه نکته ای : لطفا از حرفام این برداشتو نکنید که من نافی(نفی کننده ی ) هرگونه سختی و مشکل و افسردگی هستم ...نه...من دارم یه بحث دیگه ای می کنم ...

نامه ای از طرف من به هر کسی که می شناسم اش به جز تمام اون 8 نفر!
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:36  توسط مرتضی  | 

خاطراتم(2)

فکر کنم تا مدت های مدیدی نتونم پست بدم برای همین امشب یکمی فعال تر شدم!
در مورد خاطرات نویسی در این مکان
اون موقعی که شروع کردم به نوشتن نمی دونستم یه سری آدم خاص این مطالبو می خونن...بهمین دلیل عملا این قضیه فعل اتموم شدست مگه اینکه یه راه حل خوب براش پیدا کنم...البته هر روزه به طور شفاهی بسیاری ازین خاطرات برای بسیاری از افراد تعریف می شه پس فعلا لزومی نمی بینم که اونارو بنویسم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط مرتضی  | 

توضیح نامه ی (1)

سلام
دیروز تو اتاق بسیج در حالی که تند تند کارامو انجام می دادم ؛با یکی از دوستان عزیز در مورد بلاگ و بلاگ نویسیو و غیره داشتم می حرفیدم
به من گفت که چه اسم دپ برانگیزی انتخاب کردی
(برای وبلاگت)!!...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بهش نگاه کنم و تعجب کردن خودمو اعلام کنم

نمی دونم نظر شما چی هست و حق هم می دم که ازین دست احساسات بهتون دست بده ولی برای اینکه دیگه همچنین شبه ای پیش نیاد یکمی در مورد این انتخابم توضیح می دم:
در اصل این اسم کتابی است که در دوران دبستان
(فوقش دوم)خوندمش...روی جلد نوشته شده:گزیده ای از زیباترین و به یادماندنی ترین آثار ادبی امریکا

وقتی این اسم به یادم می یاد هیجان زده می شم...قشنگ ترین لحظات برام تداعی می شه...لطافت و پاکی و امید...ه
.
.
.
فعلا مورد خاص دیگه ای در ارتباط با این موضوع به ذهنم نمی رسه

پی نوشت

و اینکه چرا من یه پست جدا در مورد یه اسم که شاید خیلی هم بهش توجه نشه دادم اینه که در بسیاری از موارده نوشتاری در این مکان هم؛ تمام احساسات بالارو لحاظ می کنم و به همین دلیل این چنین اسمی براش انتخاب کردم...فکر کنم واضح باشه!ا

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(6)

سلام

داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه آدم در مواقعی از زندگی اش تحت فشار قرار بگیره!ا
اوووم
...منظورم از فشار شرایطی هست که آدمو به چالش می کشه و مجبور می شیم که رو تمام عقاید و افکارمون بازنگری کنیم؛ کلی تلاش انجام بدیم که بتونیم به یه راه مناسب برسیم و در آخرحداقل اش اینه که یه تجربه ی خیلی بزرگ برامون باقی می مونه
اینکه آدما چقدر می تونن این فشارو تحمل کنن و یا در مقابل اش کم نیارن به موارد زیادی بستگی داره ولی در وهله ی اول این خود ما هستیم که باید تشخیص بدیم این راهی که توش قدم گذاشتیم تا چه حد مرزای مارو می شکونه و
...ه

بسیاری با این حرفا موافقا ولی به نظر نمی رسه که تو عمل هم اینطوری رفتار کنن(حداقل در جامعه ی آماری که من می شناسم خیلی این طوری نیست)ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط مرتضی  |