تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

این هفته ؛هفته ی عجیبی هست...ازون هفته هایی که اصلا برای خودت نیست
روزایی که حتی نمی تونی به خودت فکر کنی
ازون مواردی که نباید بذاری نزدیکانت شکسته بشن در حالی که خودت هم دسته کمی اززونا نداری
...
روزی که باید دیگرانی بخندونی تا فکرشون رها بشه از مشکلات ولی خودت از همه مشغول تری...
خرد شدن عزیزانتو می بینی ولی نباید خرد بشی...باید تحمل کنی و دم نزنی...
باید اشک و غم دیگرانو به تمام معنا درک کنی و امیدوارشان سازی ...
باید نمونه‌ی شکست ناپذیری باشی در حالی که ...


(قرار بود بقیه خاطراتمو بنویسم ولی متاسفانه اتفاقاتی از اول هفته افتاد که نذاشت این امر محقق بشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط مرتضی  | 

امروز اتفاقی افتاد که من باید به خاطرش معذرت خواهی کنم

بعضی وقتا پیش می یاد که آدم به حرف و عقیده‌ای که در درست بودنش شک نداره ؛ عمل نمی کنه و یا بهتره بگم برخلافش عمل می کنه!!...
و امروز همچنین اتفاقی رخ داد...شاید فرده دیگه‌ای بود قابل بخشش می بود ولی این گزاره در مورد من صادق نبود و نیست و نخواهد بود!
اون عمل شاید یه رفتار معمولی از دیده بسیاری از افراد باشه ولی مهم این بود که شخصه من نباید انجامش می داد...

درسته و حرفت کاملا معقول...و به این دلیل تشکر ویژه‌ای ازت دارم

و همچنین از علی(صالح‌پور) و بقیه(=هر کسی که ممکنه به نوعی مربوط بشه) معذرت می خوام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:46  توسط مرتضی 

امروز که رسیدم خونه یه حسه عجیبی داشتم ... نمی دونم چرا ولی یدفه یاد خاطرات این 3 سال گذشته افتادم...همیشه دوست داشتمو دارم که خاطراتمو بنویسم ...البته خیلی به ندرت برای عموم این اتفاق می افته!(و فکر کنم این هم یکی ازین مواقع باشه!)
برای همین از اول اول شروع می کنم:

ترم 1:

یادم می یاد که هفته ی اول اصلا دانشکده برام مهم نبود...در هیچ جمعی شرکت نمی کردم.با هیچ فرد خاصی حرف نمی زدم...جای خاصی نمی رفتم...زیاد مهم نبود که داره چه اتفاقی تو دانشکدمون میفته...فقط این برام مهم بود که 7مهر یه حادثه ی بزرگ تو زندگیم رخ می ده و رخ داد!(البته هزار بار خدارو شکر می کنم که اتفاق افتاد)...ولی به هر دلیلی من یه سال dep بودم!...و یکی از دلایلش هم همین رخداد بود...
یادم می یاد که باعث شد به اردوی پیش دانشگاهی نرم(و یا بهتره بگم نرسم)...تا حدود 1 یا 2 ماه دوسته خاصی نداشتم(به جز امیر حسین که اونم هم دبیرستانیم بود)...
مدت زیادی طول کشید تا بتونم خودمو جمع کنم و به اون چیزی که می خوام برسم!

یه روز تبلیغی دیدم که نوشته شده بود‌ : انجمن قصد داره که مجله را بندازه ؛ بچه صفریا بیان کمک!!
و اینطوری شد که پامون به انجمن باز شد...چه بحثا و جلسات طولانی داشتیم سر اسم مجله با مسٔولین(آخرش همه مون به "صفر مطلق" رای مثبت دادیم)...و ازون دوره مجله شروع کرد به رشد کردن...

در همین ایام بود که من اولین دوستمو به طور رسمی پیدا کردم‌: علی مسیحی(یادمه طرفای عصر بود رفتم تو اتاق انجمن به طور اتفاقی علیو دیدم...من نمیشناختم اش ...اصلا... ولی جالب بود کلی حرف زدیم و ...)

چند هفته بعدش از طرف بچه های 84 نامزد ستون آزاد شدم...بردی که به شدت دوستش داشتم و دارم...هنوز هم برام جالبه که چه طوری رای اولو اوردم!!!(چون خیلا هنوز منو نمی شناختن)
تجربه ی فوق العاده ای بود...کار در کنار یه سری سال بالایی(علی رضا لولاگر ؛ علی مسیحی ؛ رییس)...حجم مواردی که این سه نفر در طول یه سال به من یاد دادن به مقداری زیاد بود که...نمی دونم چی جوری بیانش کنم...خیلی وقتا اونا بودن که میومدن سراغم و به من می گفتن که چه کارایی درسته و چه کارایی ...(تشکر از هر سه تن)

در کنار این کارا با ایده ای که امیرحسین دادو دنبالشو گرفت یه گروه به وجود اومد(و یا به قول شما 86 ایها؛کلونی!)...10 نفر بودیم و کار روباتیک می کردیم...خاطرات وحشتناک خوبی ازون دوران دارم به خصوص که دوستیامون با کار مخلوط شده بود و به شدت هماهنگ بودیم...شبی که دوم شدیمو به طرز عجیبی به یاد دارم و همچنین سفرمون به مسابقات بابل...(و در همین حد که این ماجراها باعث شد که امیر(امیری فر) و علی(بیرام) و من و... به این جور کارای خارج از درسی علاقه مندتر بشیم و بعدها هر کدوممون بریم یه جایه خاصی)
(
داشتم فراموش می کردم که پاتوقمون اتاق و آزمایشگاه جهاد بود...شاید بهتره بگم محل فرماندهی!!چون همه کاری اونجا می کردیم D:)

و در مورد بسیج : اواخر ترم اول بود که کم کم اکیپمون(10 نفره) با بسیج آشنا شد (به دلیل کاری) و در ادامه اونجا هم کلی دوست نزدیک پیدا کردیم و ...(جا داره از علی رضا سجودی و مجید احسانی هم به طور ویژه یاد ببرم...)

از جهت درسی اوضاع اختصاصیا خوب بود(زیاد) ولی هر چی عمومی داشتمو به فنا دادم!!! :|

این خالصه ای بود کوتاه از ترم اول...
فعلا باید برم...شرمنده



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:30  توسط مرتضی  | 

"
روح شاید بخشی از وجود آدمی باشد که خواب می بیند!
و می دانم که خواب می بینی

"
نامه ای از "د"  به   "ب بزرگ تر" و "ب بزرگ" و "آ" و "ب میانه"!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط مرتضی  | 

"
دختریو فرض کنید که محبوب کل خانوادست.
خانواده ای بزرگ و پرجمعیت، کشاورز و خون گرم واز نژاد اصیل امریکایی و یا به قول خودشون
red-neck ...تو این خانواده همه احساس شادی و خوشبختی می کنن، نمگم مشکلات نیست، نه ...ولی با هم مسائلو حل می کنن...و
و زندگی می گذره تا دختر به 24-25 سالگی می سه... و یه تصمیم خیلی بزرگ می گیره...مسلمون می شه!
وتازه مشکلات شروع می شن.

وحشتناک سخته که یه تنه جلوی اون همه آدم که با تمام وجود دوسشون داری وایسی و نذاری تصمیمتو عوض کنن.
خیلی مشکله که به دلیل اختلافات فکری با خانوادت نتونی 10 سال اونارو ببینی.(و الان هم به ندرت)
سخته که خودت پیانو زدن رو کنار بذاری،اونم برای فردی که یه زمانی بهترین پیانیست کل اون منطقه بوده.
هر وقت که از پدرش حرف می زنه چشماش از اشک پر می شن...خیلی سخته که به خاطر تصمیمت از پدرت دور بیفتی.(مطمئنا خودش مقصر نیست)

نه...اصلا نمی خوام کسی رو محکوم کنم و یا بگم فلان روش و سیستم درسته و یا غلط...ولی شخصا به اراده ی این فرد به شدت حسودیم می شه!...کسی که به خاطر تصمیم و اعتقادش(فعلا بحث در مورد صحیح و یا اشتباه بودنش نیست)، حاظر شده تمام زندگیشو فدا کنه ...

من که هیچ وقت جرات همچین کاریو نداشتم(و ندارم)...
نظر شما چیست؟!
"
نامه ای از من به ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 3:34  توسط مرتضی  | 

سلام بر همگی

نمی دونم چقدر به یاد دارین ... ولی آگاه باشید و بدانید که فردا ، روزی است، بس بزرگ!!!

روزی(1.12)مبارک و فرخنده که کمتر کسی سعادت درک و فهم آن را دارد!

پس درود بر شما بزرگ مردان و زنان که آن را دریافت و قدرش را دانستید!!

در این روز پرشکوه؛ مردی پا به جهان گذاشته، که از مدت ها پیش دانشمندان و منجمان رسیدنش را مژده داده بودند!

انسانی که اهل دانش و معرفت است و در هنر وشعر و ورزش چهره ای سر شناس!!

از اهالی محترم 80 و از بزرگان انجمن!

یار غار مسیح و بهرام و علی ها ...!!

آنکه یک تنه، صفرهای متعدد به چاپ رساند و همایش های بسیار برگزار نمود!
.
.
.
و اینک؛ ناصر حلمی ؛ ستاره ای که در آسمان دانشکده امان درخشید و ...

 تولدت مبارک ناصر
امیدوارم که همیشه شاد و پیروز باشی

 

(نمی دونم داره اینجا چه اتفاقی می فته ولی من نتونستم این 3تا عکسو اینجا بذارم برای همین لینکشو میدم

...این عکسا مربوط به همین موضوعه!!!)

1 ، 2 ، 3


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:0  توسط مرتضی  | 

قرار است یک سری مطلب با این عنوان پست شوند...لزومی ندارند که واقعیات باشند یا تخیلات و همچنین دلیلی ندارند که نوشته شده توسط خودم باشند...

"به صورتش نگاه کردم ، در حالتی از ابهام و گمشده گی به سر می برد.می دونستم از بس مردم این سوال تکراری "حالت چطوره" ازش پرسیدن که...........بگذریم
دلیلی هم نداشت که بپرسمش ، به قول معروف : "رنگ رخساره ... "

شاید تازگیا کمتر همدیگرو ببینیم(بعضی وقتا از دور سلامی رد و بدل می کنیم) ولی اونقدر به هم نزدیک هستیم که اگه ساعت ها کنار هم بشینیم ، (می تونیم) بدون حرف زدن بفهمیم که چه اتفاقاتی رخ داده...
.
.
.
یادم می یاد قدیم ترا بهش گفته بودم : "این راهی که انتخاب کردی ، سخت ترین راه هاست و کم تر کسی جرات می کنه حتی بهش فکر کنه..."
ولی با همون یک دنده گی دوستاشتنیش گفت : "بله ... می دونم ... وبا آگاهی کامل انتخابش کردم..."
.
.
.
هر وقت که چهره ی مثل گچ سفیدشو می بینیم ، ترس تمام بدنمو به لرزه در می یاره...همیشه صبرشو ستایش می کردم(ومی کنم)...

وقتایی که با هم درد و دل می کنیم یه جورایی این قضیه رو متذکرش می شم ولی آدم راسخ راهشو عوض نمی کنه!...
.
.
.
تو دنیا برای هر آدم یه راه خوشبختی وجود داره ، و یکی از هدف های بشریت پیدا کردن راه سعادت خودشه...مدت هاست سعی دارم متعاقدش کنم این راهی که انتخاب کرده ، احتیاج به یکمی تغییرات داره تا به اون چیزی که می خواد برسه...آره سخته ولی شدنی یه...

گاهی اوقات بهش حق می دم ، چون خودم هم دسته کمی  ازش ندارم!!! و می فهمم که داره چه اتفاقاتی براش می یفته...
خدا به همه امون رحم کنه!

نامه ای از <ب> به <خ>...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:32  توسط مرتضی  | 

دارم به این فکر می کنم که از کجا شروع کنم ...
بهتره از خاطراتم بگم...
و یا از خاطرات دیگران!

یادم می یاد پدر و مادرم از دورانی حرف می زدند که شاخصه های اصلی اش شور و هیجان برای بدست آوردن آگاهی از دنیای اطرافشون بود(دوران جوانی)...زمانی که تقریبا دست هر جونی یه کتاب می دیدی(موضوعش زیاد مورد بحث نیست)و یا ...
دورانی که بحث کردن و مبادلات فکری جز صفات مثبت هر مجمعی بود و نبودش دلیلی بر جهالت!
به قول آدمای اون نسل ما و دوستانمون سر این مسائل رقابت می کردیم و بعضی اوقات 2 و یا 3 روز کامل بدون خواب به مطالعه می گذشت...»

حالا نمی خواد اونقدر دور بریم...یکمی نزدیک تر ... همین 10 15 سال پیش!
و یا همین ورودی های 79 و 80 که خیلی هامون از نزدیک باهاشون بودیم...

جالبه فرقمون به شدت محسوسه...میزان تلاش فکریمون ... میزان حجم مطالعه و پرسش هایی که نتیجه ی این کاره...میزان حساسیت و غیره به شدت در هممون کاهش یافته

خوده من یادمه یه زمانی در همین دانشکده جلسات کتاب خوانی برگزار می شد(از هر نوعی اش) ...جلسات بحث دوستانه ... جلسات فکری و عملی و غیره

ولی الانه به چه صورته؟!
ما چقدر داریم در این زمینه تلاش می کنیم؟...چقدر مطالعه می کنیم؟...چقدر سعی می کنیم وقتی که در کنار هم هستیم از تجربیات دیگران که انجامشون ندادیم استفاده کنیم؟!(بدون شک می گم که این هم در همه ی ماها افت کرده)

یه تست ساده :
مهم ترین کتابایی که در طول زندگیمون مطالعه کردیم کدام ها بودند؟!(اگه جواب می دید حداقل سه مورد بنویسید)

ترجیحا باید بروم!
ادامه می دم این موضوعو
تشکر

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:10  توسط مرتضی  | 

سلام
تبریک

به نظر می رسه که در مورد بعضی از حرفایی که زدم داره اشتباه برداشت می شه و یه سری مشکلات به وجود آوردن که نه دلیلی دارن و نه وجود خارجی...

من یه بار دیگه می گم که به ورودی 86 یه اعتقاد خاصی دارم به خصوص به توانایی هاشون ولی اینو هم باید در نظر گرفت که هر انسانی دچار یه سری معایب هست که باید رفع بشه وگرنه در راه پیشرفت اش مشکلات زیادی ایجاد می کنه ... این حرف در مورد من ، شماها و همی ابناء بشری صادقه...

من هیچ وقت قصد ندارم که با حرفام برای شماها ، کسانی که واقعا براشون ارزش و احترام قائل هستم،اسباب ناراحتی فراهم کنم...

شماهارو نمی دونم ولی من همیشه از خدا آرزو می کنم که یکی پیدا بشه و مشکلات منو به من بگه ... بله این کار به شدت دردناکه ولی اگه انجام نشه دردناک تر هم خواهد شد و بهتره بگم باعث نابودی شخصیت می شه...

هدف من جز این نبوده ...
و باز اینو میگم که کاره به شدت سختی است و مرد عمل می خواد...

و باز جالبه برام که دوستان فکر می کنن من دارم جبهه گیری در مقابلشون می کنم ...نم دونم باید در مقابل چه چیزی جبهه بگیرم؟!!...در مقابل اینکه مثلا مبانی فکری انجمن تغییر نکنه؟!...و یا اینکه...واقعا نمی دونم...

نمی خواستم این حرفو بگم ولی ..دلیل اصلی من برای موندن در انجمن وجود شماها بود و هست...کار کردن با شماها...

نمی دونم ...در آخر این شما هستید که تصمیم می گیرید ، نه من ونه دیگران
(اگه با تغییر ادبیات من(یعنی بیان یک مفهوم به شیوه ای دیگر)مشکلات کمتر می شه بگید لطفا)

و نکته ی آخر : این دورانی که شما در حال سپری کردن اش هستید بدون شک یکی از طلایی ترین دوره های این دانشکده و دانشگاه هست(از هر جهت و نه تنها تشکلاتی و ...)(حاضرم سر این موضوع به شدت بحث کنم)پس لطفا قدرشو بدونید...

من هیچ وقت نمی خوام که ماها از هم دور شیم ولی به شدت به این معتقدم که باید عیب های همو به یک دیگه بگیم تا جامعه امون(دانشکده)پیشرفت کنه...

شاد باشین
;)

 
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:41  توسط مرتضی  | 

با سلام به همگی

اول خدارو شکر می کنم که یک باره دیگه هم تونستیم به زیارت امام رضا(ع) بریم (و همچنین مشکل خاصی پیش نیومد!...البته این دفعه برای خودم یه فرق اساسی با سال های گذشته داشت)

به احتمال وقتی این پست گذاشته بشه ، سال هم تغییر کرده ... پس عید همگی مبارک

بعد از صحبت کردن با یکی از عزیزان و همچنین به یاد آوردن گذشته به این نتیجه رسیدم که دوباره گزارش نویسی سفرهامو شروع کنم(مدتی بود که این عادت بسیار خوبو به دلیل تنبلی کنار گذاشته بودم)(البته این کار در پست های بعدی صورت می گیره)

 در هر حال باید تشکر کنم از دوستانی که به این اردو اومده و همچنین تمام کسانی که برای این سفر از ماها پیش دست به کار شده بودن و همه ی عزیزانی که در طول این سفر وسایل آسایش دیگرانو فراهم کردن.

از همه ی بچه های 86 تشکر ویژه می کنم چون که بودنشون باعث دل گرمی من و هم صحبتیشون کمک بسیار بزرگی بود برای هرچه بهتر درک کردن شرایط...بنده های خدا خیلی هم کار کردن...واقعا دست همتون درد نکنه و خسته نباشید

 نمی دونم از امیر(امیر امیری فر = مسئول اردو) و بقیه دوستان چی جوری تشکر کنم...یه حسه واقعا عجیبی بود...به شدت زیبا و هیجان انگیز...کار کردن با نزدیک ترین آدمای زندگیت...کسانی که در حالت عادی به دلیل مشغولیت مدت ها باید در انتظارشون باشم تا شاید بتونم یه سلام و احوال پرسی کوتاه بکنم ، ولی تو این اردو خیلیاشون بودن و کمکم کردن تا یه تجربه ی به شدت بزرگ رو از نزدیک لمس و حس کنم...

 باید از علی(مسیحی) تشکر اساسی ای(:D) کنم...کسی که تجربیات ارزشمندشو ، به راحتی در اختیارم قرار می داد...و در سختی ها اگه کنارم نبود نمی دونم چه اتفاقاتی برام می افتاد...در همین حد که اگه نمیومد من به احتمال زیاد سکته می زدم!

 و همچنین جناب (علی) بستانی که بارها بارها حق پدریشو برای من اثبات کرده بود این دفعه هم منو بی نصیب نذاشت!...ممنونم

 می رسم به مجید خان احسانی...هم صحبتی و کمک هاشو هیچ وقت فراموش نمی کنم چون در زندگی ام نقش ویژه ای رو بازی می کنن

 و علی رضا(سجودی)...رئیس سابق و فردی که تعهد و احساس مسئولیت رو برای من معنا می کنه

 و امیر سالاری و علی رستگاری و اسماعیل اسکندری و احمد بهرامی... از معدود آدمای کار درست روزگار که بودنشون در هر مکانی شور و هیجان خاصی به اون مکان می ده 

 و تمام هم دوره ای هام...افرادی که بودن در کنارشون برای من یه افتخار خیلی بزرگه ... کسانی که زندگی کردن رو به من یاد می دن...محسن(عرفان زاده) ، علی(پاک نیت)،علی(بیرام زاده)،امیرحسین شهبازی،رضا سراج زاده،امیر(امیری فر) ، زهرا اعتصامی ، فاطمه طهرانی ، نرگس خلجی ، آمنه ملاشریفی(فکر کنم همینا بودیم دیگه؟!)

 و باید تشکر ویژه ای کنم از خانم ها سعیدیان ، حجاریان و خانم میره ای که زحمات بسیاری برای این اردو کشیدند...

سال گذشته ناصر(حلمی) و علی رضا(لولاگر)ی بودند که امسال جای خالیشون بدجوری منو ناراحت می کرد...حرفتون معقوله که همیشه همه ی شرایط خوب با هم جمع نمی شن ولی این یکی زیاد دست خودم نیست

 بله...این ارده هم تموم شد و در ادامش سال چند ساعت بیشتر به پایان سال نمونده....

 سر سال نو همدیگرو فراموش نکنیم....

بر آمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال     همایون بادت این روز و همه روز

سعدی

تشکر

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط مرتضی  |