تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

(2)

1)امروز بالاخره بعد از 2.5 سال تونستم به این پی ببرم که برگه های زبانمو به چه صورتی صحیح می کنن...اونم از نزدیک!...تجربه ی جالبی بود به خصوص اگه استاد این ترمت یه دیوانه ی روانی باشه!!...ولی کنار این بشر نشستن همانا و تحمل کردنش همانا!...وقتی که به خونه رسیدیم داشتم از خستگی می مردم...

2)یه اشتاباهی منجر شدم در پست قبلی و این بود که چند بحثو با هم مطرح کردم در حالی که هرکدومشون به مقدار زیادی توضیحات نیازمنده...بنابراین از این به بعد اگه خواستم همچنین پستایی بدم خودمو رو یه موضوع متمرکز می کنم

3) به Pierre عزیز : بله ... هر کسی از هرجایی می یتونه این متنو بخونه ...و یکی از هدف ها برای ایجاد بلاگم در همچنین محیطی بوده...

نکته ای که به بعضی از دوستان می گفتم و به اون به شدت اعتقاد دارم : یه بار هم که شده تو زندگیمون خودمون ، خودمونو به نقد بکشیم ... نقد بی رحمانه ... منظورم اینه که ببینیم کجا مشکلات هست و اوناره به رخ خودمون بکشیم و بفهمیم که چقدر بد و دردناک ان!...احساس کردم که کمتر کسی به این نکته توجه می کنه(اگه هم بکنه عملی اش نمی کنه...حتی خودم)...به همین دلیل هست که شاید متن ام یکمی زیادی خشک و خشن باشه ولی اینو بهت و به بقیه میگم اگه شماها ارزش این کارو برام نداشتید حتی لحظه ای هم تردید به خودم راه نمی دادم و دنبال زندگیم میرفتم!.... 

4)به یک 86ای : دوست خوب ... بعضی موارد در کل دنیا هم که بگردی و به هر دستگاهی که بری ثابت اند.
...نمی دونم شاید مشکل از منه که تو بچگیام(و در ادامه اش در زندگش حالم)موارد و آدم هایی دیدم که زندگی کردن اشون با ماها خیلی فرق می کرد و می کنه!...آدم هایی که مثل من و شما تا کوچک ترین نقدی بهشون میشه (هر چند که درست و یا نادرست باشه)به هم نمی ریزن...آدم هایی که به اعتقاداتشون ، هر چند هم که دیگران فشار بیارن ، پایبندن....مثل من و شما نیستن که وقتی یه سال بلایی بهشون می گه فلان کار درسته و یا نه ، سریع سنگر بگیرن!...این دسته آدما خیلی بیشتر از من و شما فکر می کنن ، بعدش دست به کار می شن...
من جزء این آدما نیستم ولی تمام سعیمو می کنم که به اونجا برسم ... ولی حداقل اینو از من قبول کنید که خیلی از شما هم جز این دسته نیستید(شاید بگید اصلا این دسته بندیو قبول ندارم ... جواب : گذشت زمان نشان دهنده ی خیلی ازین موارد خواهد بود...هرچند که قبولش نداشته باشین!) 

همچنین به شخصه رفتاره متعصبانه ای در مورد شماها نداشتم و ندارم...نمی دونم چرا دوره ی شما به این نکته توجه نداره که آزاد ترین دوره ی این دانشکده در سال های اخیره(از هر جهت)...زمان ما اصلا ازین خبرا نبود.
من تجربمو تحمیل نمی کنم ولی به جاش می گم که دوستان عزیز ما این راهو رفتیم ...انتهاش به جز گرفتاری چیزه دیگه ای نیست...اگه واقعا دوست دارین خودتون تجربه کنین خوب بفرمایید ولی اینو بدونید که فردا روزی باید پیش خودتون(حداقل)جواب پس بدید...و اینکه کلی از انرژی و انگیزه هاتون از دست می ره.

همچینین اینو متذکر بشم از قول یه آدم بسیار بزرگ : " این نوع جواب دادن خودش نشان دهنده ی یک شخصیت کم تجربه می باشد..."(این نکته ای  بود که به خود من هم زده شد و بدانید تمام حرف هایی که در این مکان زده می شه یه زمانی جز مشکلات خودم بوده و من هم از نزدیک تجربه اشون کردم...البته نه در این سطح پایین!!!) 

5)نه من یادم می یاد که جایی در مورد شاد بودنتوت حرفی زده باشم و نه در موردش چیزی نوشتم (تا اونجایی که چک کردم)(اگه اشتباه می کنم بگید لطفا)...نمی دونم چرا بحث این یکیو پیش می کشین؟

6)فعلا باید برم ... کار و بار زیاده...ببخشید دیگه

7)امیدوارم که فردا بتونم برم مشهد...جای همتون که نیستین خالیه... عیدتون هم مبارک

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط مرتضی  | 

(1)

خیلی وقته که می خوام در مورد بچه های 86 دانشکده بنویسم ...

یه حسه خاصی نسبت بهشون دارم(بهتره بگم یه حس فوق العاده)...دوره ای که حسن های زیادی دارن...

مهم ترین ویژگی اشون همبستگی و با هم بودنشون ؛ که به نظر من از همه ی دوره های دیگه بیشتر و فراگیر تره...به خصوص وقتی که به خودمون(84) نگاه می کنم(آدم هایی که حتی ماه ها همدیگرو نمی بینیم چه برسه به سلام و احوال پرسی!!)

و صد البته دوره ای شاد و سرحال هستن...شاید بشه گفت با انرژی تر!
اگه یکی بالای سرشون باشه کارای زیادی می کنن ولی باز تاکید می کنم که یکی باید بالای سرشون باشه...(به احتمال زیاد این سوال پیش میاد که : مگه بالای سر خودمون کسی نبود(و نبوده)؟!...جواب : نه به این اندازه)

و به نظرم مشکل اساسی ازین جا ناشی می شه که «استقلال شخصی»اشون نسبت به دوره های دیگه کمتره(بهتره بگم خیلی کمتر!)

(البته باید به این نکته هم توجه کرد که : دانشگاه به خصوص در سال اخیر از لحاظ تشکلی(همه ی تشکل های موجود)بسیار فعال تر شده و این باعث بهتر شدن وضع بچه های 86ای هم خواهد شد...دلیل اش واضحه)

حرف از تشکل ها زدم ... یاد بحثی که با رییس و چند نفر دیگه کردیم افتادم...بله منم موافقم که باید به این افراد (86ای ها)مسؤلیت داد و کار سپرد ولی نه هرکاری!...
اتفاقی که به نظرم در انجمن(اسلامی)بیشتر از سایر تشکل ها در حال رخ دادن است...

بله...خاطرم هست که چه اشتباهات و خطاهایی انجام دادم تا بفهمم سیستم از چه قراره(تازه نه کاملا) ولی کار من محدودیت داشت!(به هر دلیلی)...

وقتی فردی مسؤل کاری(بزرگ)می شه که حتی کوچک ترین تجربه(و تلاش)فکری هم در مورد اون نداره نه تنها از پس اون کار بر نمی یاد بلکه سیستم رو هم دچار یه چالش بزرگ می کنه.

احساس می کنم که انجمن در آینده دچار مشکلات فراوانی خواهد شد(هرچند که در دوران فعلی به نظر رشد صعودی دارند!)

و باز سوال پیش میاد که باید چه کار کرد؟...جواب خواهم داد

ادامه اش باشد برای بعد
خسته ام ؛
)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 1:9  توسط مرتضی  | 

در مورد خودم مطمئن هستم(به احتمال برای دیگران هم صادق بود) که حتی جرات نمی کردم به طبقه ی 9 هم نزدیک بشم ....

اون بالا بخشه اعصاب و روان بود ...

.

.

به نظر می رسه اگه قرار باشه یه موضوعی رو نگیری هر چقدر هم دیگران برات واضح توضیح بدن، باز هم هیچ فایده ای نداره ، حتی اگه قرار باشه با چشمات ، از نزدیک واقعیت رو ببینی و لمس اش کنی!

و حکایت ما(من) این بود که در آخر کار(دم در خروجی) داشتیم به مسخره بازی هامون(هر چند که نا خواسته بودن) می خندیدیم ... و فراموش کرده بودیم اون بنده ی خدا نیم ساعت پیش چه درد دل هایی با ما کرد!! :|

انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده ....

با این وجود از همتون ممنونم...
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط مرتضی  | 

هو الحق

این نه آغازی است و نه پایانی...ادامه ی روندی است که از 2 سال پیش آغاز شده...

نه مکانی برای دل نوشته هااست و نه جایی برای سرگرم کردن مردم ...

قرار است محلی باشد برای حرف هایی که باید زده شوند

به دلایل ساده ای مجبور به نقل مکان شدم...می تونید نوشته های قبلیم رو در اینجا بخونید(که اکثرا به 2 سال قبل بر می گردند)


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:6  توسط مرتضی  |