تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

فکر کنم تا مدت های مدیدی نتونم پست بدم برای همین امشب یکمی فعال تر شدم!
در مورد خاطرات نویسی در این مکان
اون موقعی که شروع کردم به نوشتن نمی دونستم یه سری آدم خاص این مطالبو می خونن...بهمین دلیل عملا این قضیه فعل اتموم شدست مگه اینکه یه راه حل خوب براش پیدا کنم...البته هر روزه به طور شفاهی بسیاری ازین خاطرات برای بسیاری از افراد تعریف می شه پس فعلا لزومی نمی بینم که اونارو بنویسم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:16  توسط مرتضی  | 

سلام
دیروز تو اتاق بسیج در حالی که تند تند کارامو انجام می دادم ؛با یکی از دوستان عزیز در مورد بلاگ و بلاگ نویسیو و غیره داشتم می حرفیدم
به من گفت که چه اسم دپ برانگیزی انتخاب کردی
(برای وبلاگت)!!...تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بهش نگاه کنم و تعجب کردن خودمو اعلام کنم

نمی دونم نظر شما چی هست و حق هم می دم که ازین دست احساسات بهتون دست بده ولی برای اینکه دیگه همچنین شبه ای پیش نیاد یکمی در مورد این انتخابم توضیح می دم:
در اصل این اسم کتابی است که در دوران دبستان
(فوقش دوم)خوندمش...روی جلد نوشته شده:گزیده ای از زیباترین و به یادماندنی ترین آثار ادبی امریکا

وقتی این اسم به یادم می یاد هیجان زده می شم...قشنگ ترین لحظات برام تداعی می شه...لطافت و پاکی و امید...ه
.
.
.
فعلا مورد خاص دیگه ای در ارتباط با این موضوع به ذهنم نمی رسه

پی نوشت

و اینکه چرا من یه پست جدا در مورد یه اسم که شاید خیلی هم بهش توجه نشه دادم اینه که در بسیاری از موارده نوشتاری در این مکان هم؛ تمام احساسات بالارو لحاظ می کنم و به همین دلیل این چنین اسمی براش انتخاب کردم...فکر کنم واضح باشه!ا

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط مرتضی  | 

سلام

داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه آدم در مواقعی از زندگی اش تحت فشار قرار بگیره!ا
اوووم
...منظورم از فشار شرایطی هست که آدمو به چالش می کشه و مجبور می شیم که رو تمام عقاید و افکارمون بازنگری کنیم؛ کلی تلاش انجام بدیم که بتونیم به یه راه مناسب برسیم و در آخرحداقل اش اینه که یه تجربه ی خیلی بزرگ برامون باقی می مونه
اینکه آدما چقدر می تونن این فشارو تحمل کنن و یا در مقابل اش کم نیارن به موارد زیادی بستگی داره ولی در وهله ی اول این خود ما هستیم که باید تشخیص بدیم این راهی که توش قدم گذاشتیم تا چه حد مرزای مارو می شکونه و
...ه

بسیاری با این حرفا موافقا ولی به نظر نمی رسه که تو عمل هم اینطوری رفتار کنن(حداقل در جامعه ی آماری که من می شناسم خیلی این طوری نیست)ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط مرتضی  | 

دوست دارم در مورد تغییر و تغییر کردن حرف بزنم

موضوعی که تو این یه سال اخیر خیلی خیلی بیشتر در مورد خودم و اطرافیانم رخ می ده و یا بحثش به میون می یاد(منظورم این نیست که در قبل این چنین نبوده ...بهتره بگم که الان از یه موضوع شخصی برای خودم تبدیل شده به یه دغدغه ی کلی تر ...نمی دونم چقدر براتون ملموسه ...اگه جایی ابهام داره بدون شک مشکل از بیان منه و اینکه اون همه فکر کردنو نمی شه یه دفه گفت)ه

دوست دارم از 86ایا بگم و اینکه تو این مدت چقدر عوض شدن و از خودم (وخودمون)ه
ازینکه تغییرات اونقدر سریع هستند که خیلی از ماها داریم زیر بارش له می شیم!
می دونم که افراد زیادی هستند که تو دلشون دارن به این حرف می خندن و می گن
:‌«هه هه ...این که کاری نداره!...و...» ... ولی به نظر می یاد که واقعیت چیزه دیگه ای هست و گذشت زمان کافیه برای اثبات کردنش!ا

...و همیشه ازین می ترسم که روزی برسه و ما نتونیم هماهنگ بشیم با این جریان بزرگ
همیشه حرف زدن در این باره ساده است
(خیلی ساده) ولی اگه بتونی حس اش کنی تمام وجودت درد می گیره!!ا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:37  توسط مرتضی  | 

در جواب میم عزیز : تو این چند هفته که گذشت با تقریب خوبی پستی ندادم ...ودلیلش این بود : وقتی که برای نوشتن داشتمو گذاشته بودم رو یه کار ...بهتره بگم باز نویسیه زندگیه خودم برای خانواده ام!...یه نوشته ی تقریبا شخصی که اونقدر وقت گرفت که نتونم اینجا چیزی بنویسم...هرچند که تازه شروع کردمش و مدت ها ی مدیدی طول می کشه

امشب داشتم فکر می کردم که در چه موردی بنویسم...به نتیجه ای نرسیدم...به جاش یکمی دلم گرفت(کم و نه زیاد)و شاید بهتره بگم که دل تنگ شدم برای تمام اون 8 نفر
تا اینکه در آخرین تلاش شبانه ؛به طور اتفاقی پست
«مجید احسانی» دیدم...حس جالبی بود...بعد از مدت های طولانی ...خیلی خوشحال شدم

همیشه امیدوارم که مردم حرفاشونو بزنن ولی انگار این اتفاق زیاد رخ نمی ده
.
.
.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:51  توسط مرتضی  | 

امشب منو یاد یه آدمی انداختی...از نظر شماها دوسته ولی از دید خودم برادرم بود...سال اول دبیرستان...
هر وقت که بهش فکر می کنم آشفته می شم و الانم ...
چه فرقی به حال شماها داره...دیگه نیست...حتی دعاهامون هم براش زیاد فایده نداره...دیگه نیست و حتی ....

رضا...می دونی دلم برات تنگ شده؟ ... نه یکی دو روز و هفته...3 ساله دلم برات بدجوری تنگ شده...از همون دومین برخوردمون
یادته؟
یادته یه بار تو حیاط داشتیم در مورد آیندمون حرف می زدیم؟...
.
.
.
من از جامعه و گفتم و آمار چون نمی خوام با درددلام و دل گرفته گیام زندگیه یه سری آدمه دیگرو خراب کنم...آره ...ولی من نمی خوام...امیدوارم درکم کنی...بعد ازینکه مردم(مردن) می تونین همتون بیان برگه های رو میزمو ببینینو هر چقدر خواستین دردلامو بخونین...خطاب به خیلیا نامه نوشتم...خیلی از حرفامو زدم ولی به خودم این اجازه رو نمی دم که محیط اطرافمو آشفته کنم(می دونم که برای خیلیاتون غیر قابل درکه...)
امیدوارم درکم کنی

از سختی گفتی...
از دبیرستانت...از خانوادت...
حیف و حیف...که آدما فقط خیال می کنن خودشونن که دارن سختیو و فشارو تحمل می کنن...
می خوای بگم چه اتفاقاتی برامون رخ داده؟...می خوای تعریف کنم سر تک تک اعضای خانوادمون چه بلاهایی اومده؟می خوای بگم که یه شب نزدیک بود همه رو از دست بدم؟همه رو...7 نفر نزدیکمو(خانوادمو)...تو 2 دقیقه...جلوی چشمام...می فهمین؟...دارم داد می زنم : می فهمین؟...
اگه حتی می دونستم یه ذره تاثیر می ذاره همشو می ریختم وسط دایره...حیف...حیف که نداره

ولی حرف من چیزه دیگه ای بود...
حتی به اونم توجه نکردین
...رضا من می فهمم درد دل کردن تو یه محیط به این بازی یعنی چی...
ولی حرف من از جنس دیگه ای بود...

هر چی دوست دارین بهم بگین...7 ساله که همه باهام اینطوری شدن...از ناز کردنو بوسو و تعریفو فحش و دری بریو و کتک و مشت و لگد...هر روز کارم این شده...
ولی من بازم رو حرفام هست

هرچقدر می خوای به من بد و بیراه بگو ... با همتونم...هر چقدر دوست دارین...
ولی این راهی که خیلیامون در پیش گرفتیم(منو شماها) به جایی نمی رسه...
حالا هر چقذر ذوست دارین درد دل کنین ...
.
.
.
رضا به طرز عجیبی دوست دارم..."

نامه ای از من به رضا
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:32  توسط مرتضی  | 

(این صرفا یک نامه است و نه جوابیه و نه موردی دیگر)
تازگیا هم در این مورد زیادتر از سابق بحث می شود و هم ملت بیشتر در این مورد می نویسند....
بحثایی پیرامون زندگی ،ارزش گذاری ،آرمان ،عشق ،پیشرفت و غیره

جالبه برام ... خیلی از دوستانی که زمانی جزء با انگیزه ترین افراد در این موضوعات بودند و نه تنها از لحاظ تئوری ، بلکه در عمل و تجربه به جاهای خوبی رسیده بودند ،کم کم دارند پا پس می کشند و تسلیم می شوند ... مهم این نیست که شکست بخوری ، مهم اینه که وقتی شکست خوردی به جای اینکه به زمین و اسمان بد و بیراه بگی و غر بزنی ، خودتو متهم کنی!(در 95% مواقع خود انسان باعث شکست خودش می شه)....

نمی دونم از کجا دارین نتیجه می گیرین که خیلی ازین ارزش ها رو به نابودی رفته؟!...
چرا فکر می کنین که دیگه دوستی و محبت و عشق واقعی بین آدمای این سرزمین کم رنگ شده؟(حتی از لحاظ میانگین)...
اگه مثال احتیاج دارین بگین...به کررات آدم هایی رو می شناسم که در این راه زندگی می کنند و بسیار بسیار عمیق تر از من و شما و هزاران فرد دیگه به این ارزش ها فکر و عمل می کنند....

جاالبه در دل ­نوشته هامون از بی انگیزه ­گی و رخوت و سستی و بی آرمانی می گیم در حالی که به اطرافمون نگاه هم نمی کنیم تا ببینیم چه بسیار آدم هایی هستند که هیچ کدوم ازین صفات منفی رو ندارند و هزار بار زندگیشون از من و شما جدی تر و پربار تره...

هنر اینه که درست مقایسه کنیم ...از قدیما حرف می زنیمو و تلاش و تکاپوی اون دوران در حالی که هیچ توجهی به حجم عظیم و غیر قابل مقایسه ی این گونه موارد در دوران اخیر نمی کنیم(به قول پدرم : "کجای اون دوران ما به این مسائل و موارد و اهداف فکر می کردیم ،عمق و معنا و اصالت این موارد در حال حاضر غیر قابل مقایسه با آن زمان هاست ، در مقابل حال ما کار خاصی نمی کردیم...")

یک بار هم که شده خودمونو گول نزنیم!!...این تک تک ما هستیم که از غافله عقب موندیم!...اینکه مشکلات اساسی داریم ،اینکه هر روز هزارتا اتفاق عجیب و غریب برامون رخ می ده ،خیال می کنیم که دنیا به آخر رسیده و همه کس و همه چیز پوچ و تهی شدن و ... همه از تفکرات غلط و راه اشتباهیه که انتخاب کردیم(حداقل در 99% مواقع اینطوریه)
باز اگه مثال می خواین من حاضرم!

درسته که هزاران مکان فعال اندیشه و عمل به تعطیلی کشیده شدن(به هر دلیلی)ولی هزاران هزار مکان دیگه بهب وجود اومدن(حداقل در این مدت 30 ساله)
.
.
.
تا اینجا 2تا بحثو مطرح کردم :
1) خیال نکنیم که جامعه امون اوضاعش درامو و وحشتناکه!...بلکه در این مدت پیشرفت های بسیار بزرگی حاصل شده و به شدت پویا و با انگیزه هست...
2)اگه تک تک ماها مشکل داریم علتش خودمون هستیم و نه کل جامعه و نه محیط خارجی و نه چیزه دیگه ای(در اکثر موارد)(منظورم حداقل افراد محصل یه جامعه هستن و نه هر کسی)
        
این خودمون هستیم که تو لاکمون نشستیم و فکر می کنیم که همه جا سیاه و تاریکه...یه بار هم شده محض رضا سرمونو بیاریم بیرون...دنیای ما نه دنیای بی آرمانی هاستو و نه پوچی و نه چیزه دیگه ای ... این خودمون هستیم که داریم توهم این موضوعو ایجاد می کنیم...

خیلی زوده برای بی انگیزه و بی آرمان شدن...حداقل از پدر و مادرامون اینو یاد بگیریم که بدست اوردن یه آرمان خیلی کوچیک هم سال هلی سال تلاش و تقلا و جنگ و خونریزی می خواد...
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط مرتضی  | 

 
 

چند روز پیش داشتم وبلاگ های دوستانو خوندم و یا نگاه کردم ؛ 50٪اش شعر بود...انواع و اقسام مختلف...به همین دلیل در آخرین بلاگ کامنتی با این مضمون گذاشتم : “نوشتن از سخت ترین کارهاست و به همین خاطر بیشتر مردم رو به شعر خوندنو و نوشتن می یارن!...”
خوب به نظر درست می یاد...ماها در اغلب موارد نمی تونیم احساساتیو که داریم بیان کنیم(به هر دلیلی) ولی این اتفاق در شعر زیاد رخ می ده...

 
 
 
 

شاید یکی از دلایلی که نمی تونم زیاد شعر حفظ کنم همینه...که دوست دارم خودم(به تنهایی)دست به این کار بزنم!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز از دست یه فردی عصبانی شدم...چون عصبانی شدم به یکی از کارام نرسیدم...چون به اون کارم نرسیدم یکی ازون افراد یه اشتباه به نسبت بزرگ انجام داد(البته نه به این خاطر که من نبودم بلکه اگه بودم احتمال رخ دادنش کم می شد)...چون این اتفاق افتاد من ناراحت شدم...چون ناراحت شدم احتمال اینکه دوباره عصبانی بشم افزایش یافته و ...

 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 
به دلیل اینکه متن بالارو نوشتم یه سری آدم دیگه ناراحت می شن که چه اتفاقی افتاده...چون که ناراحت شدن؛ به احتمال زیاد فردا زنگ می زنن که چه رخ داده؟!...چونکه اتفاق خاصی نیفتاده من می گم که ناراحت نباشن ؛ مسًله ی خاصی نیست و این طبیعت زندگیست!!(چه جمله ی گنده ای!)...ولی می دونم که با این کارا راه به جایی نمی بریم!..
 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
دیروز دکتر بهلولی اومده بود دانشکده(فرد دوم پردیس علوم- تازه به جای دکتر بهنژاد اومدن)
 
دکتر عباسی در جواب اینکه چه جوری بود گفت : “بچه ی خوبیه!!!(و یه خنده ی ملیح!)”
 
دکتر بایگان هم داشت گردو می شکوندو و به دک و دیوارو عالمو آدم تیکه می نداخت!!!
 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
شاید تا چند ساعت دیگه کاملتر بشه!
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:5  توسط مرتضی  | 

این هفته ؛هفته ی عجیبی هست...ازون هفته هایی که اصلا برای خودت نیست
روزایی که حتی نمی تونی به خودت فکر کنی
ازون مواردی که نباید بذاری نزدیکانت شکسته بشن در حالی که خودت هم دسته کمی اززونا نداری
...
روزی که باید دیگرانی بخندونی تا فکرشون رها بشه از مشکلات ولی خودت از همه مشغول تری...
خرد شدن عزیزانتو می بینی ولی نباید خرد بشی...باید تحمل کنی و دم نزنی...
باید اشک و غم دیگرانو به تمام معنا درک کنی و امیدوارشان سازی ...
باید نمونه‌ی شکست ناپذیری باشی در حالی که ...


(قرار بود بقیه خاطراتمو بنویسم ولی متاسفانه اتفاقاتی از اول هفته افتاد که نذاشت این امر محقق بشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:58  توسط مرتضی  | 

امروز اتفاقی افتاد که من باید به خاطرش معذرت خواهی کنم

بعضی وقتا پیش می یاد که آدم به حرف و عقیده‌ای که در درست بودنش شک نداره ؛ عمل نمی کنه و یا بهتره بگم برخلافش عمل می کنه!!...
و امروز همچنین اتفاقی رخ داد...شاید فرده دیگه‌ای بود قابل بخشش می بود ولی این گزاره در مورد من صادق نبود و نیست و نخواهد بود!
اون عمل شاید یه رفتار معمولی از دیده بسیاری از افراد باشه ولی مهم این بود که شخصه من نباید انجامش می داد...

درسته و حرفت کاملا معقول...و به این دلیل تشکر ویژه‌ای ازت دارم

و همچنین از علی(صالح‌پور) و بقیه(=هر کسی که ممکنه به نوعی مربوط بشه) معذرت می خوام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:46  توسط مرتضی