تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

معذرت خواهی(4)

سلام

امروز(چهارشنبه) تو دانشکده رویه یه صندلی اشتباه نشستم...این کار کافی بود تا برای یه نفر کلی دغدغه ی ذهنی حاصل کنم(فکر کردن به مواردی که هیچ وقت وجود خارجی نداشته)

سخته که گذشت و حالتو(این یه سالو به صورت خاص)با تلاش بسیار در صادقانه ترین حد ممکنه ی وجودیت بسازی ولی...ولی اینطور جلوه نکنه...


دیگران از همدیگه متنفر میشن من از خودم!...

پی نوشت:

به عنوان دقت شود(دوباره)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 1:43  توسط مرتضی 

نامه هایی به باد(79)

"به نظر من وبلاگت جای بحث نداره و قسمت نظرات رو میشه حذف کرد و خللی بهش وارد نمیشه.(با تقریب مناسب)
داشتم فکر می کردم اگه یه جاهایی سوال می کردی.یا مثلا راجع به همه چیز اینقدر با قاطعیت صحبت نمیکردی و یا از دید آدم دیگری هم میتونستی بخوابی تعامل بیشتری داشتی البته اگر برات این تعامل مهمه
چه کسی رو نصیحت می کنی؟ می دونم در درجه اول خودتو
ولی همه مردم این پیر مرد عاقل رو دوست ندارن و ترجیح میدن بعضی اوقات احمق باشن یا با احساس
ببخشید اگر خیلی چرت گفتم"


سلام
متن بالا یه پیام بود از طرفه یکی از عزیزترین دوستام...البته با اجازه اشون زده شده...
اول تشکر و دوم : راستش در مورد قاطع حرف زدنم...دلیل وجود داره و اینکه در این مدت یک و سال و اندی و به خصوص در این ایام که می نویسم این خلا قاطع بودن اطرافیان بدجوری آزار می داد و می ده...به نظرم خیلی وقتا باید تو زندگی خیلی خیلی قاطع تر باشیم ازون چیزی که هستیم(البته این دلیل نیست بر اعتماد بیش از اندازه به خود و اعتقادات و هزار حرف و حدیثه دیگه که پیش می یاد...)...خوده من هم اینطوری نیستم ولی اینقدر تاکید برایه اینکه که در ذهنه فرده مقابل شاید ازین دست سوال ها پیش بیان و حداقل به این فکر کنه که شاید روش های بهتری هم موجود باشه...
(دارم سریع می نویسم و می دونم که تازگی ها هم جمله هامو نمی تونم خوب بیان کم...معذرت)

و در مورد اینکه جای بحث نداره : به دو دلیل ناشی میشه ...1)خیلی بلد نیستم این جور بنویسم و یا بهتره بگم خیلی خوب بلد نیستم یه بحثو شروع کنم که برایه همه جذاب باشه...
2)بعضی وقتا از عمد طوری نوشته می شن که بحثی صورت نگیره!(این به دلیل مسائلی هست که از هر پستی که این طوری نوشته شده با پست دیگه فرق داره و وارد جزییات می شن)


و در آخر: چشم...من سعیمو چند برابر می کنم که بیشتر خودمو جای شماها بذارم...البته اینو اصلا قبول ندارم که این کارو به اندازه کافی انجام نمی دادم...

بازم ممنون...خوشحالم کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:40  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(78)

سلام

امروز دوباره خسته شده بودم ازین دنیای به قوله دیگران دیجیتال و...
و...
و این محصول عجیب philips که نه به حرفه ما گوش می ده و نه دیگران و خسته شده بودم از کامپیوتر و...
یادم رفته بودم مدت هاست آهنگ هایی هستند که در حاله خاک خوردنن...آهنگ هایی که خاطرات به نسبت قدیمی ای برای من محسوب می شن...نوار هایی که با اونا بزرگ شدم...
وقتی که بهشون نگاه کردم "کوچ" رو دیدم...و بعدشم"برف" رو(یادته برف رو تابستون قبل از دانشگاهه من و قبل ازینکه بری با هم گوش می دادیمو...
و فقط یه نفر دیگه هست هم که به جز ما اونو گوش داده،دلم براش تنگ شده...زیاد...چن روزی کاست پیشش بود...)
"مرز شیشه ای" و "قلب های طلایی"...
"اعترافات حقیقی"...چقدر اینو دوست داشتیم...
"کوچ" رو گذاشتم...اینو یادمه سوم دبستان که بودم تازه خریده بودیم...

چقدر خوبه آدم خاطراتشو همشو به یاد داشته باشه...حتی اونایی که دوست داشتنی نیستن...چقدر خوبه دور ریخته نشن...هیچ کدومشون...

چقدر خوبه که به آیندمون امید داشته باشیم...یکمی زیاد...

پی نوشت:

نوشتم خیلی پراکنده بود...خیلی...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:54  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(77)

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:17  توسط مرتضی  | 

سلام

خوشحالم...

خوشحالم ازین بابت که به ده سالگی این همایش نزدیک می شیم...هشتمین همایش در این یک دهه...هر چند که دوستان و دیگران به این باور نداشته باشند ولی همچنان اعلام می کنیم که "همایش سالانه فیزیک" بزرگ ترین همایش دانشجویی در کشور می باشد...افتخاری که بی همتا است...حداقل برای ما(و نه من)

در هرصورت دوستان انجمن در این حدود 12 روزی که باقی مانده است به کمکه تک تک ما احتیاج دارند...بهتره کمی هم مسئولیت پذیر بشویم(نه حتی برای مدته زیادی)...فقط اندکی...

این هم سایت همایشه که البته در حاله به روز رسانیست : /http://physics.ut.ac.ir/~phyday

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:19  توسط مرتضی  | 

سلام

لغات ساده دست مایه ی انتقال مفاهی بزرگ اند؟!...

وقتی که اپتیک داشته باشی به این سبک ،هم امتحان رو می نویسی و هم پستت رو با هم!!...

امروز...بوفه...2 ثانیه...



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:32  توسط مرتضی  | 

سلام
امروز بارون می یومد...شدید هم...آرزوها زیره بارون برآورده می شن...

عکس : آنسلز آدامز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 2:14  توسط مرتضی  | 

می خوابم از دیده خودم...شماهارا نمی دانم


پی نوشت:

یادآوری برای مرتضی : که قرار است پستی بگذاری در ارتباط با شروع یک فیلم!....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:56  توسط مرتضی  | 

سلام

ساعت 3 نصفه شبه...

تازه بعد از کلی تلاش تونستم ثبته نامه کنکورو تموم کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 3:8  توسط مرتضی  | 

سلام

بارون میاد...
امروز خوب بود + یه شکه بزرگ!!...
بارون داره میاد...عصر که داشتم بر می گشتم نمی دونستم باید چطور باشم...نمی دونستم...
درونم فریاد می زد...با تمامه وجودش،قدرتش...و این بیرون فقط مردم یه پسرو می بینن که دستاش تو جیبه اشه،و فوقش سرخ شده صورتش از گرما(!) و داره مثل روزایه دیگه از امیر آباد پایین میاد!
بوی بارونو دوست دارم...
به مادر زنگ می زنم:به ماننده همیشه جواب های جابه جا می دم از سره حواس پرتی(امروز بیشتر)...-شما کی می رسی حدودا، باید یه کاری انجام بدی...من:ممنون خوبم!دوستان هم سلام می رسونن!!(برای بار دوم و یا سومه که دارم اینو می گم انگار!)

دستم تو جییمه...فریاد می زنم انگار...دنیام تکون می خوره ولی آدمای اطراف توجهی نمی کنن...چقدر خوب است که توجهی نمی کنن...فریاد می زنم...

به مترو رسیدم...این پایین،زیره زمین احساس امنیت بیشتری وجود داره...نشستم و سرمو به شیشه اش تکیه دادم...خوابم نمی بره...24 ساعت شده تقریبا، و فقط چن ساعت خواب...

بوی بارون و دیدنش در نصفه شب امیدو در دلت زنده می کنه...امید به ارزش صدها سال زندگی

پی نوشت :
این نه ناامیدی است و نه سیاه بازی و سیاه نمایی و انواع سیاه های دیگر...حق برداشت های چرت را هم ندارید!...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:26  توسط مرتضی  |