تبليغاتX
نامه هایی به باد

نامه هایی به باد

هو الحق

جمله ها می یان و می رن...به سرعت قالبی ریخته می شه...طرحی بدست میاد...احساسات اضافه می شن...رنگ زده می شن همشون و...
همیشه و هر وقت این اتفاق رخ می ده...
این طوری هر لحظت هزاربار قوی تر حس می شه و تو ذهنت نقش می بنده...همونطور که خوشحالی اش عمیق تره،دردش هم بیشتر...

پی نوشت:

هرچند که عکسش برام خاطره ای از مکانی هست ولی این آقا و خانومه زیادی بودند!...بقیه عکس هم مخصوصا این طوری گرفته شده است!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:42  توسط مرتضی  | 

سلام

1)...

2)موهام دوباره دارن بلند می شن...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:39  توسط مرتضی  | 

سلام
پشت میزم می شینم...کتابم همچنان اونجا باز مونده...بهش نگاه می کنم...می بندمش و تقریبا هل می دمش اون طرف تر...فکر کنم دردش می یاد هر وقت که این کارو باهاش انجام می دم!...
اینو می دونم که اگه ننویسم یا سرگیجه می گیرم و یا...(و یا رو یادم نمی یاد فعلا!!)
.
.
.
نوشتنم نمی یاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:31  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(59)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:17  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(58)

سلام
مدتی است که دوباره به مفهوم "مسئولیت پذیری" نگاهی دیگه ای دارم...همیشه
فکر می کردم و جزء اصول اساسیه زندگیم این بود که دارای این خصوصیت باشم
و بهش افتخار می کردم...ولی مدتیه ...
مدتیه که دارم فکر می کنم من نسبت به خانواده ام (به خصوص در این چند وقت
اخیر)چقدر حسه مسئولیت داشتم؟...
به این فکر می کنم که آیا کافی بوده؟...و سوالاتی ازین دست...
به این فکر می کنم که فردی به مانند من در چه حدی باید به این وظیفه در
قبال خانواده اش عمل کنه...
همیشه فکر می کردم که در مورد تک تک اعضای خانواده بیشترین حدی که در
توانم بوده است رو به خرج دادم تا از پس این وظیفه بر بیام...و بر این
امر بسیار بسیار مطمئن بودم...

ولی نکته ای اینجاست که معمولا همه امون ازش غافل هستیم : خیلی وقتا ما
آدما از روش هایی که شکی بهشون نداریم و در اونها به یقین و اطمینان
رسیدیم اشتباهیو مرتکب می شیم...و این نوع اشتباهات بسیار بزرگ ترند...
و من نیز دچار چنین خطایی شدم...خطایی که منشاش غرور و اعتماد به نفس بیش از اندازه س...فکر می کردم راهی که در اون هستم درست ترین راهه!...ولی نبود

هر چند که این اشتباهاتو مرتکب شدم ولی نیت من چنین چیزی نبود...اصلا نبود...

پی نوشت :

احساساتمو شدیدا در این متن محدود کرده ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:44  توسط مرتضی  | 

نامه هایی به باد(57)

این یه تابلو ماننده(در همین ابعاد تقریبا) که روش نوشته شده

"هوالحق

خیلی دور،خیلی نزدیک

1388.1.3

خونه/مرتضی"

فقط یکی ازین تونستم بخرم و اون هم داده شد به ++J و دیگه این عکسو پیدا نکردم...بسیار دوستش دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:0  توسط مرتضی  | 

سلام

1)امروز یکی از رویایی ترین فیلم های زندگیمو دوباره دیدم...
"رودخانه ی خاطرات"...ماجرای خانواده ای که به شدت با پسر آخر خانواده احساس هم ذات پنداری می کنم!...احساسات و تفکرات مشترک بسیاری وجود داره بین ما دو نفر...
انگار تا اعماقه وجودم نفوذ می کنن...

این فیلم نامزد دریافت جایزه ی اسکار بوده در همین اواخر...


2)باید تشکر ویژه ای کنم از مهدی و اشکان...امروز بی نهایت این دو فرد منو آروم کردند...


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:52  توسط مرتضی  | 

معنای سادگی(شعری از یانسین ریتسوس)

پشت چیزهای ساده پنهام می شوم که پیدایم کنی

اگر هم پیدایم نکنی،خوده آن چیزها را پیدا می کنی

لمس می کنی هر چه را که من لمس می کنم

و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود


ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد

همچون ظرفی مسین

خانه ی خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد

همیشه سکوت زانو زده می ماند.


هر واژه گریزی ست

به دیداری معوّق

واژه آن دم حقیقی ست که بر دیداری پای بفشارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:18  توسط مرتضی  | 

...(حذف شد!)

:|

من فردا دانشکده می روم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:40  توسط مرتضی  | 

به فردی که در "نامه هایی به باد(56) دو کامنت خصوصی گذاشته اند :

اول سلام می کنم...امیدوارم این کلام جاری بشود برای همیشه(منظورم سلام است!)...

دوم...خسته نباشی ;)

راستش جالبه...وقتی که کامنت خصوصی از شما برام رسید و به خصوص وقتی که دیدم اون کامنت خصوصی رو در بعضی بلاگ ها به طور عام گذاشته ای!...

دلیله این کارهایت برای ما(نه من بلکه ما...جمع است و نه یک نفر) واضح است...ولی به طور دوستانه و برادرانه می گویم(و بر این دوستانه بودن تاکید دارم) :

برای بعضی کارها لازم نیست این قدر به زحمت افتادن...می شه خیلی راحت تر هم به هدف هایی رسید بدونه اینکه دیگره دوستان ناراحت بشن...می شه خیلی راحت تر با بقیه(دوستان)رفتار کرد...می شه صمیمی تر شیم...می تونیم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر احترام دریافت کنیم... می شه با محبت تر رفتار کنیم ...می تونیم به عقاید هم بیشتر احترام بذاریم و بیشتر به دیگران اجازه بدیم ،برای بیان عقایدشون، اون هارو خورد نکنیم...لازم نیست به هر حرفی جوابی دندون شکن داد(هر چند به این هایی که شما می گی نه جواب دندان شکن می گن و نه حتی جواب...البته با عرض معذرت)...می شه گذاشت این ذهن آدم راحت تر باشه،آروم تر...


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:32  توسط مرتضی  |